.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; چرا دینداری ما ضعیف شده است؟

شاید برای شما هم این سوال پیش آمده باشد که چرا بعضی ها در مسیر دینداری توفیقات زیادی دارند و خیلی ها اینطور نیستند؟


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: توفیق، سلب توفیق ،عواقب لقمه حرام ،لقمه حرام

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 12 / 5 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

یکی از سوالات پرتکرار در سایت گناه شناسی این است که:

آیا گناه لواط حق الناس است و طلب حلالیت لازم دارد؟ لطفا در مورد حق الناس یا حق الله بودن گناه لواط توضیح دهید؟ در هر صورت راه توبه از آن را بیان کنید. در صورت به اکراه انجام شدن این گناه آیا مفعول می تواند برای تلافی و تقاص همین کار را با فاعل انجام دهد؟

 


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: آیا لواط حق الناس است؟،حق الناس و لواط،طلب حلالیت در لواط،لواط ،همجنس بازی،همجنس گرایی

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 12 / 5 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

امروز یکی از دانشجوهایی که خونمون اومده بود قضیه ی جالب و در عین حال عبرت آموزی رو نقل کرد. گفت: با چند تا از رفیقام سوار تاکسی بودیم که راننده ی تاکسی برای اینکه ما رو نصیحت کنه که در این سنین جوانی مواظب خودتون باشید، گفت: بیست سی سال قبل وقتی که ۱۸ سالم بود، توی محلمون یک زن خراب زندگی می کرد که شوهر هم داشت. یه بار وسوسه شدم که باهاش رابطه داشته باشم. خلاصه وقتی که شوهرش نبود رفتم خونش و …. که در

 


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: خیانت همسر ،زنا ،زناکار ،زناکاری ،عاقبت زنا ،علت خیانت زنان، چشم چرانی

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 26 / 3 / 1400 | 9:14 | نویسنده : اکبر احمدی |

عاقبت عشق های خیابانی

عاقبت شروع زندگی با گناه

به گزارش گناه شناسی به نقل از فارس:
زوج جوانی با مراجعه به شعبه ۲۶۸ مجتمع قضایی خانواده دادخواست طلاق توافقی خود را به علت عدم تفاهم ارائه کردند.

 


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: دوست دختر ،دوست پسر ،دوستی با جنس مخالف ،دوستی با نامحرم ،عاقبت عشق خیابانی ،عشق های خیابانی

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 26 / 3 / 1400 | 9:9 | نویسنده : اکبر احمدی |

حجت الاسلام والمسلمین حسینی قمی به نقل از حاج آقا رحیم ارباب:

روزی از یک خیابان که هنوز نیمه کاره بود ،عبور می کردم که دیدم تعدادی از بچه ها دارند با سر اسکلتی فوتبال بازی می کنند. من آن سراسکلت را گرفتم و در خاک دفن کردم. هنگام شب خواب دیدم که آقایی به ظاهر مذهبی از من تشکر می کند. به او گفتم که من شما را نمی شناسم. او گفت که من صاحب جمجمه ای بودم که شما از بچه ها گرفتید. من مستحق این عقوبت بودم زیرا کله ی من کمی باد داشت و کمی تکبر داشتم و باید مواخذه می شدم.

این که یک تحقیر دنیوی بوده و آن هم برای جسد یک آدم مومن؛حالا امثال من با این ایمان ضعیف و دردهای طاقت فرسای اخروی , چه باید بگوید؟!

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا بحق محمد و آل الاطهار


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: تکبر،عاغبت مغرور،عاقبت تکبر،غرور،متکبر

تاريخ : جمعه 26 / 3 / 1400 | 9:7 | نویسنده : اکبر احمدی |

فوتبالیست قمار باز خودکشی کرد!

جسد آدام بیلینگ، ورزشکار و فوتبالیستی که آینده روشنی پیش‌رو داشت دو روز پس از مفقود شدنش از آب رودخانه بیرون کشیده شده و پرونده مرگش تشکیل شد.

تلاش ماموران برای کشف عامل مرگ «بیلینگ» با روشن شدن نقاط تاریک زندگیش نشان داد آسیب دیدگی زانو، او را از بازی و کسب پول و شهرت در فوتبال محروم کرد و او به قمار روی آورد که سبب بدهی ۱۰هزار پوندی‌اش شد و ظاهرا چون قادر به بازپرداخت بدهی‌اش نبود، عمدا خودش را از پل پرتاب کرده است.
 

خانواده آدام او را پسری محجوب و آرام توصیف کرده‌اند هرگز متوجه نشده‌اند او به دام قمار افتاده است. یکی از دوستانش گفته است او پس از ترک اجباری فوتبال دچار افسردگی شده بود و می‌خواست با برنده شدن در قمار آرامش پیدا کند اماخودش را قربانی کرد.

 


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: عاقبت شرطبندی،عاقبت قم

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 / 1 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

مرده ای که بوی گلاب می داد!

مرده ای که بوی گلاب می داد

یک بار پیرمردی را آوردند که اصلا به مرده شبیه نبود، چهره روشن و بسیار تمیز و معطری داشت. وقتی پتو را کنار زدم بوی گلاب می داد.

آنقدر تمیز و معطر بود که من از مسئول غسالخانه تقاضا کردم خودم شخصا این پیرمرد را بشورم و غسل بدهم، همه بوی گلاب را موقع شستشو و وقتی که آب روی تن این پیرمرد می ریختم حس می کردند. وقتی که کار غسل و کفن تمام شد بی اختیار در نماز و تشییع این پیرمرد شرکت کردم، بیرون برای تشییع و خاکسپاری اش صحرای محشری به پا بود. از بین ناله های فرزندانش شنیدم که گویا این پیرمرد هر روزش را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کرد. از بستگانش دقیق‌تر پرسیدم، گویی این پیرمرد به این موضوع شهره بود، آدمی که هر روزش با زیارت عاشورا شروع می شد...

جنازه‌ای که سر و صدا می کرد

عبدالحسین رضایی یکی از نیروهای بهشت زهرا می گوید: سال ها راننده آمبولانس بودم. یک روز رفته بودم سطح شهر که جنازه ای را به بهشت زهرا(س) منتقل کنم. خیلی برای تشییع معطلم کردند و ما را این طرف و آن طرف بردند. چندین بار جنازه را از توی ماشین درآوردند و تشییع کردند و دوباره گذاشتن توی ماشین. نزدیک ظهر بود که رضایت دادند جنازه را به بهشت زهرا(س) منتقل کنیم.

 


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: عبرت ها

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 / 1 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

عاقبت دردناک پیرزن فحاش! - گناه شناسی

فحش دادن، فحاشی یا ناسزا گفتن یکی از گناهان بزرگ زبان است که متاسفانه خیلی شایع است و عاقبت خوشی به همراه ندارد. بعضی ها بی خود و بی جهت به آسمان و زمین فحش می دهند،

رسول مکرم اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند :

 


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: بد زبانی،بددهان،زخم زبان،عاقبت بدزبانی،عاقبت فحاشی،نتیجه بدزبانى

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 21 / 1 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

راه های کسب محبت و معرفت اهل بیت

دوستى اهلبیت

منبع : یکصد و بیست درس زندگى از سیره حضرت محمد (ص)


پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: هر کس دوست داشته باشد که چون منزندگى کند و چون من بمیرد و در باغ بهشتى که پروردگارم پرورده ، جاى گیرد،باید بعد از من على را و دوست او را دوست بدارد و به پیشوایان بعد از مناقتدا کند که آنان عترت من هستند و از طینتم آفریده شده اند و از درک ودانش برخوردار گردیده اند، و واى بر آن گروه از امت من که برترى آنان راانکار کنند و پیوندشان را با من قطع نمایند، که خداوند شفاعت مرا شامل حالآنان نخواهد کرد


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: عبرت

تاريخ : سه شنبه 10 / 12 / 1399 | 9:16 | نویسنده : اکبر احمدی |


ابراهیم و آتش و گنجشک


نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.
از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟
پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...

و خوشا به حال گنجشکان سرفراز

 


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: حکایت ، گنجشک ، ابراهیم

تاريخ : سه شنبه 10 / 12 / 1399 | 9:14 | نویسنده : اکبر احمدی |

مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید  تغییر برای زندگی میتواند مفید باشد.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: عبرت

تاريخ : سه شنبه 10 / 12 / 1399 | 9:11 | نویسنده : اکبر احمدی |

بر اساس آیات و روایات شراب یکی از دامهای شیطان است که اگر کسی در آن گرفتار شد به مفاسد بزرگتری مبتلا خواهد شد.
حکایت شده که شیطان روزی بر جوانی وارد شد و گفت: من مرگ هستم. اگر می‌خواهی از دست من رها شوی باید پدر پیر خود را به قتل برسانی، یا دست و پا و سینه خواهر خود را بشکنی، یا چند جرعه از شراب بخوری، جوان قدری فکر کرد و گفت: پدرم که احترامش بر من واجب است. خواهرم هم که برای من عزیز است، درباره آنها ظالمی نمی‌کنم. اما برای نجات خود چند جرعه شراب می‌خورم و از دست مرگ رهایی می‌یابم. وقتی که شیطان او را به دام انداخت و در دام شراب گرفتار کرد، هم پدر خود را کشت و هم دست و پا و سینه خواهر را شکست!؟

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سر و بر را

گفتا که منم مرگ، اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو، یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا ساغری از باده گلرنگ بنوشی
تا آن که بپوشم ز خطای تو خطر را

گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند
هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

لیکن چو به می دفع شر از خویش توان کرد
می ‌نوشم و با آن بکنم دفع خطر را

جامی چو بنوشید بشد خیره ز مستی
هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

شعر از ایرج میرزا


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: عبرت ها

تاريخ : یک شنبه 26 / 10 / 1399 | 9:58 | نویسنده : اکبر احمدی |

یکی از آفات روکردن دنیا به انسان، از قبیل قدرت، شهرت، ثروت و حتی علم غرور و تکبر است! خیلی مرد می خواهد که به دنیا برس و خود را فراموش نکند.

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎی ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :
“ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ”
ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ!
ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ……….
ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ .
ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :
“ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ

گر به دولت برسی،
مست نگردی مردی،
گر به ذلت برسی،
پست نگردی مردی،
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند،
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: آفت قدرت ،این نیز می گذرد، تکبر ،غرور ،فرعون ،محبت دنیا ،مغرور

تاريخ : یک شنبه 26 / 10 / 1399 | 9:56 | نویسنده : اکبر احمدی |

عبادت خدا کردن فقط به نماز و روزه نیست، بلکه ترک گناهان و گناه نکردن هم جزء بالاترین عبادات بلکه شرط پذیرش و تأثیر اعمال‌اند!

چه بسا فردی مخصوصاً جوانی در شرایط گناه قرار می‌گیرد و خود را حفظ می‌کند و از بندگان خوب خدا می‌شود. به این داستان واقعی توجه کنید:

 


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: ابن سیرین، ارتباط نامشروع ،جوان پاک دامن ،داستان ابن سیرین، زنا ،شهید بابک نوری، پاداش گناه نکردن

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 26 / 10 / 1399 | 9:51 | نویسنده : اکبر احمدی |

یکی از بستگان خدا- هایپرکلابز

یکی از بستگان خدا

به نقل از هایپرکلابز :

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت... چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


---------------------------------------------------------------------------

  

 

نخستین درس مهم - زن نظافتچى

 من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد:
شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

دومین درس مهم- کمک در زیر باران

یک شب، حدود ساعت ۵/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩۶٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 
زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید... به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم.. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»

     ارادتمند        
خانم نات کینگ ‌کول
 
-------------------------------------------------------------------------------

سومین درس- همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
 
- خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣۵ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

 -----------------------------------------------


چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر


 در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند...
 
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
.
هر مانعى، فرصتى


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: به نقل از هایپرکلابز :داستان,یکی از بستگان خدا,ادب و هنر,حکایات و ضرب المثلها

تاريخ : دو شنبه 15 / 9 / 1399 | 17:57 | نویسنده : اکبر احمدی |

 

داستان داستان شيرين بلوهر

داستان شيرين بلوهر

بلوهر گفته كه شنيده‏ام مردى را فيل مستى در پشت سر بود او مى‏گريخت و فيل از دنبال او شتافت تا اينكه به او رسيد آن مضطرب شد و خود را در چاهى آويخت و چنگ زد بدو شاخه كه در كنار چاه روييده بود پس ناگاه ديد كه در اصل آنها دو موش بزرگ كه يكى سفيد است و ديگرى سياه مشغولند بقطع كردن ريشه‏هاى آن دو شاخ پس در زير پاى خود نظر كرد ديد چهار افعى سر از سوراخ‏هاى خود بيرون كرده‏اند چون نظر به قعر چاه كرد ديد اژدهايى دهان گشوده است كه چون در چاه افتد آن را ببلعد چون سر بالا كرد ديد كه در سر آن دو شاخ اندكى از عسل آلوده است پس مشغول شد بليسيدن آن دو عسل و لذت و شيرينى آن عسل او را غافل نمود از آن مارها كه نمى‏داند چه وقت او را خواهند گزيد و از مكر آن اژدها كه نمى‏داند حال او چون خواهد بود وقتى كه در كام او افتد اين خلاصه داستان بود اما تفسير آن چاه دنيا است كه پر است از آفتها و بلاها و مصيبتها و آن دو شاخ عمر آدمى است و آن موش سياه و سفيد شب و روز است كه عمر آدمى را پيوسته قطع مى‏كند و آن چهار افعى اخلاط چهارگانه‏اند كه به منزله زهرهاى كشنده‏اند سوده و صفرا و بلغم و خون كه نمى‏داند آدمى كه در چه وقت به هيجان مى‏آيد كه صاحب خود را هلاك كند و آن اژدها مرگ است كه منتظر است و پيوسته در طلب آدمى است و آن عسل كه دل باخته او شده بود و او را از همه چيز غافل نموده بود لذتها و خواهشها و نعمتها و عيشهاى دنيا است

يك شخص زاهد و متقى ممكن نيست هم از تمام لذتهاى دنيا بهره ببرد و هم نعمتهاى آخرت را برسد.

 

هر كس كه هواى كوثر دارد   بايد دل از مهر و جهان بردارد
گر مهر و جهان خواهى و كوثرطلبى   محض غلط است خوشه يكسر دارد

 

منازل الاخره ص 135


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: عبرت ها

تاريخ : دو شنبه 15 / 9 / 1399 | 17:47 | نویسنده : اکبر احمدی |

نقد کتاب پس از بیست سال- ترنجستان سروش

بیست سال

در كتاب ثمراة الحيوة جلد سوم صفحه سيصدو هفتاد و هفت نوشته :
جوانى در بنى اسرائيل زندگى مى كرد و به عبادت حق تعالى مشغول بود روزها را به روزه و شبها را بنماز و طاعت ، تا بيست سال كارش ‍ همين بود تا كه يك روز فريب خورده و كم كم از خدا كناره گرفت و عبادتها را تبديل به معصيت و گناه كرد و از جمله گنه كاران قرار گرفت و در اين كار بيست سال باقى ماند يك روز آمد جلو آئينه خود را ببيند، نگاه كرد ديد موهايش سفيد شده از معصيتهاى خود بدش ‍ آمد واز كرده هاى خود سخت پشيمان گرديد.
گفت خدايا بيست سال عبادت و بيست سال معصيت كردم اگر برگردم بسوى تو آيا قبولم مى كنى .
صدائى شنيد كه مى فرمايد: ((احببتنا فاحببناك تركتنا فتركناك و عصيتنا فامهلناك و ان رجعت الينا قبلنا)).
تا آن وقتى كه ما را دوست داشتى پس ما هم تو را دوست داشتيم . ترك ما كردى پس ما هم تو را ترك كرديم ، معصيت ما را كردى ترا مهلت داديم . پس اگر برگردى بجانب ما، تو را قبول مى كنيم .
پس توبه نمود و يكى از عبّاد قرار گرفت . از اين مرحمتها از خدا نسبت به همه گنه كاران بوده و هست .

بازآ بازآ هرآنچه هستى بازآى
گر كافر و گبر و بت پرستى بازآى
اين درگه ما درگه ناميدى نيست

صدبار اگر توبه شكستى بازآى


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: عبرت ها

تاريخ : دو شنبه 15 / 9 / 1399 | 17:45 | نویسنده : اکبر احمدی |

تعبیر خواب فرعون و مجسمه فرعون - ترسیدن از فرعون در خواب نشانه چیست معنی و مفهوم فرعون در خواب تعبیر خواب مجسمه و تابوت فرعون تعبیر خواب فرعون و مجسمه فرعون - ترسیدن از فرعون در خواب نشانه چیست تعبیر خواب فرعون مصر تعبیر خواب ترسیدن از فرعون تعبیر خواب انگشتر و تاج فرعون

شرورتر از فرعون

 

فرعون رفت ولی بدتر از فرعون هنوز هست
یزید سرنگون شد ولی بدتر از یزید هنوز وجود دارد

و آنها کسانی هستند که به مقدسات یا با مقدسین مبارزه میکنند و آنها را با بدترن الفاظ توهین کرده و تهمت می زنند


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: عبرت ها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 10 / 8 / 1399 | 18:31 | نویسنده : اکبر احمدی |

۸۱۸۰۲۱۹۵-۷۰۲۳۷۵۹۸

عزاداریها قبول حق

تربت حضرت سيد الشّهداء بر اساس روايات موثّق آثار فراوانى دارد، از آن جمله :
1 - طبق روايات رسيده سجده كردن بر تربت حضرت حسين عليه السلام موجب قبولى نماز است ، كه امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
السُّجُودُ عَلى تُربَة الحُسين عليه السلام يَخرِقُ الحُجبُ السَّبعة .
سجده كردن بر تربت امام حسين عليه السلام هفت حجاب را از (منع قبولى آن ) نماز بر مى دارد.

 


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: عبرت ها

ادامه مطلب
تاريخ : دو شنبه 10 / 8 / 1399 | 18:28 | نویسنده : اکبر احمدی |

انسان گوشت آدم مى‏خورد

داستان ديگرى را مى‏خوانيم كه در قرون سابق براى مردم چه گذشته و قحطى چه عملى را انجام داده و الان كه وفور نعمت الهى هستيم باز كفران نعمت مى‏كنيم، اميدوارم خداوند به احترام امام زمان (عليه السلام) و به احترام دعاهاى علما اعلام و مراجع عاليقدر شيعه ما را مواخذه نعمتهاى خود نفرمايد و همه ما مورد عفو و عنايت حضرت حق قرار بگيريم.

آيا وجود مراجع، نعمت نيست؟ تمامى اين نعمت و بركت و امنيت از وجود علما است هزاران نفر از علماء ضمن نماز نوافل دست به دعا مى‏كنند اينها نعمت است الحمد الله دنياى كفر از پيروان حق مى‏ترسند ما زير سايه حضرت ولى عصر مى‏باشيم.

در تاريخ مى‏نويسند: زن بچه‏ دارى به زن ديگر كه او نيز فرزند داشت پيشنهاد كرد فلانى بيا امروز من بچه خود را در ميان مى‏گذارم و هر دو نفر گوشتش را مى‏خوريم و روز بعد تو بچه ‏ات را بياور تا هر دو بخوريم.

گفته او مورد قبول واقع شد، زن اول كه خود پيشنهاد دهنده بود از فرزندش دل برگرفت او را هر دو قطعه قطعه كردند و خوردند نوبت بعد كه گرسنه شدند زن اول به دومى مراجعه كرد.

ولى زن دومى از كشتن بچه خود امتناع نمود و كار به خصومت و دعوا كشيد براى حكميت به دانيال مراجعه كردند.

دانيال نبى از شنيدن چنين دعواى سخت ناراحت شد و گفت: كار گرسنگى به اينجا كشيده است.

گفتند: بلى و از اين هم سخت‏تر شده است دانيال دست به دعا برداشت و از پيشگاه خداوند در خواست نمود خداوند قحطى را بر طرف كرد

 تتمه المنتهى ص 38، گفتار فلسفى جوان ج 2 ص 393.


موضوعات مرتبط: عبرت ها
برچسب‌ها: عبرت ها

تاريخ : دو شنبه 10 / 8 / 1399 | 18:24 | نویسنده : اکبر احمدی |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد