ندای وحی

قرآنی ،اعتقادی،مذهبی ، تربیتی

نایست حتی اگر...

اکبر احمدی
ندای وحی قرآنی ،اعتقادی،مذهبی ، تربیتی

نایست حتی اگر...

نایست حتی اگر...


 

 

بینندگان عزیز؛ برای شما گزارش می كنیم از شهر مكزیكوسیتی ، محل برگزاری مسابقات المپیك سال 1968. بیننده ی گزارش مراحل پایانی مسابقه ی دوی ماراتن هستید؛ ماده ای كه در تمام المپیك ها بسیار مورد توجه همگان است و مدال طلای آن ، گل سرسبد مدالهای المپیك.
این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره ی جهان پخش می شود . كیلومتر آخر مسابقه است . دوندگان رقابت حساس و نزدیكی با هم دارند. نفس ها به شماره افتاده . عرق سر و روی همه ی دونده ها را پوشانده . باید هم بپوشاند! 42 كیلومتر و 195 متر مسافت را دویدن ، شوخی كه نیست!


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 14 اسفند 1399 | 8:56 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

پیش خود کمی فکر کنیم

پیش خود کمی فکر کنیم

 

این جمعه هم از دیدن رویت خبری نیست

دیگر نفسم هم، نفسِ معتبری نیست

رد می شود این جمعه و تا لحظه آخر

از آمدن سبز تو اما اثری نیست

ای شاه کلیدِ همه قفلِ قفسها

مرغان قفس را تو نباشی که پری نیست ...

اللهم عجل لولیک الفرج

 


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 14 اسفند 1399 | 8:54 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

یادم باشد

یادم باشد

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است

 


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

تاريخ : پنج شنبه 14 اسفند 1399 | 8:52 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

بهای شرافتمندانه

بهای شرافتمندانه

 دیکتاتور بزرگ، صاحب ثروت و مقام حکومتی، برای تعویض گریم صورتش اتاق رو ترک کرد...

عکاس که بهت زده به هنرپیشه محبوبش خیره شده بود به سمتش رفت ،
خم شد و در حالی که داشت یقه لباس نویسنده رو مرتب میکرد آهسته و با لحن ملامتگری زیر گوشش گفت :
چرا حاضر شدی باهاش عکس تبلیغاتی بگیری؟!

هنرپیشه معروف که از ابتدا حواسش به دگرگونی و ناآرامی احوال عکاس بود، بدون مکث جواب داد :
تو چرا حاضر شدی براش عکس تبلیغاتی بگیری؟!!
عکاس قد راست کرد و بعد از چند لحظه سکوت، با همدلی بیشتری گفت : هیچوقت هیچکس نخواهد فهمید که من برای اون کار میکنم، حتی اگه بفهمن هم کسی اهمیت نمیده...!
هنرپیشه معروف با لبخند جواب داد : پس دست کم من دارم شرافتمندانه بهای امتیازاتی رو که به دست میارم میپردازم...!


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

تاريخ : سه شنبه 30 دی 1399 | 9:28 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

چند لحظه حضور ... ///دل داشته باش...

چند لحظه حضور ... ///دل داشته باش...

 

داستانهایی که برای وبلاگ انتخاب می کنم داستانهایی خاص و بسی آموزنده هستند . امیدوارم خوشتون بیاد.

 چند لحظه حضور ...

دکتر آرون گاندي، نوه مهاتما گاندي و مؤسّس مؤسّسه "ام ‌کي ‌گاندي براي عدم خشونت"، داستان زير را به عنوان نمونه اي از عدم خشونت والدين در تربيت فرزند بيان ميکند:

 


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 30 دی 1399 | 9:24 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

سه پرسش سقراط

سه پرسش سقراط

 

 

 

هر زمان شايعه اي روشنيديدو يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!

 


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 30 دی 1399 | 9:22 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

اندکی تامل باید کرد

داستان معجزه شکرگزاری

درخواست های خود را با شکرگزاری و ستایش خدا آغاز کنید.قلب متشکر همواره با نیروهای خلاق جهان در ارتباط است که باعث می شود نعمت ها به سوی او سرازیر شود. بروک مردی بود که بعد از شکرگزاری زندگیش زیر و رو شد. او می گفت صورت حساب ها دارند روی هم جمع می شوند، من بیکار هستم، سه فرزند دارم و پولی هم در بساط ندارم. چه باید بکنم؟

او تصمیم گرفت شکرگزاری کند. هر شب و هر صبح، به مدت تقریبا سه هفته این کلمات را تکرار می کرد : ” خدایا، برای ثروتی که به من دادی از تو تشکر می کنم. ” این کلمات را به صورت آرام و آسوده آنقدر تکرار کرد تا احساس یا حالت تشکر و امتنان بر ذهن او حاکم شد.

با تکرار پی در پی ” متشکرم خدایا” ذهن و قلب او تا نقطه ی پذیرش اوج گرفتند. پیامد دعای او بسیار جالب بود، پس از دعا کردن به روش مذکور، او کارفرمای قبلی خود را که حدود ۲۰ سال بود ندیده بود، در خیابان ملاقات کرد.

پس از مدتی او یک شغل خوب به او پیشنهاد کرد و مبلغ ۵۰۰ دلار به عنوان وام موقت به او داد. امروز آقای بروک معاون آن شرکت است.
پیام او این بود : هرگز معجزه ی” متشکرم خدایا ” را فراموش نخواهم کرد. این کلمات برای من غوغا کردند.

وین_دایر_راز…
موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: جذب،خداشناسی،خدا،عشق،ایمان،عشق به خدا،پرستش،خودشناسی،عرفان،حس آرامش،آرامش،آسایش،نزدیکی به خدا،بخشنده،مهربان،توکل،موفقیت

تاريخ : سه شنبه 18 آذر 1399 | 6:10 بعد از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

اندکی تامل باید کرد

همه ما از زمانیکه صبح بیدار میشویم تا وقتی که شب به خواب میرویم مدام در حال فرستادن ارتعاش به کائنات هستیم، اکثریت وقتی تصمیم می گیرند زندگیشان را تغییر دهند و بعد از مدتی به نتیجه نمیرسند با ناامیدی میپذیرند که قدرت تغییر هیچ چیز را در زندگی ندارند، چرا؟ زیرا نتیجه نگرفته اند…وقتی هرروز همان افکار و رفتارهای گذشته را تکرار می کنید بنابراین ارتعاشات روزهای قبل شما دوباره و دوباره تکرار میشود و این طبیعی است که همان نتایج قبلی وارد زندگیتان میشود، همان درآمد، همان روابط مخدوش، همان افسردگی، همان بیماری.
چگونه ارتعاش می فرستیم؟

موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: آرزو،عشق،فراوانی،آرامش،باور،ذهن،تعهد،برنامه‌ریزی،خواسته،فرکانس،مدار،خوشبختی،قانون،زندگی،لذت،افکار،ناسپاسی،خداوند،تکرار،مدار،تکرار،مدار،مسئول،ارتعاشارتعاش،احساس،مثبت اندیشی،اتفاق خوب،اتفاقات خوب،احساس بد،قانون جذب،جذب پلاس،جذب کردن،جاذبه

تاريخ : سه شنبه 18 آذر 1399 | 6:7 بعد از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

اندکی تامل باید کرد

هرگز ناامیدی را پلی به سوی سقوط زندگیت ندان ، گاهی در اوج ناامیدی زیباترین رابطه زندگی ات را درک می کنی و به خداوند ایمان بیشتری می یابی.
هرگز نگو مشکلاتم تمام شدنی نیست زیرا همان مشکلات نیروی درونی ات را افزایش می دهند و تو را در رسیدن به خواسته هایت مصمم تر می کنند ، آنها آمده اند تا تو به قدرت خویش در هر شرایطی ایمان آوری، خداوند به بندگانش وعده داده است که بعد از هر سختی آسانی است پس به پروردگارت اعتماد کن.
بدان که با محبت ساز قلبت عاشقانه تر می نوازد از هر کسی کینه ای در دل داری آن را ببخش و رها کن ، رهایی زیباترین احساس دنیاست.
هیچ چیز در دنیا ارزش یک لحظه غصه خوردن را ندارد در جشن زندگی تنها برقص و بخند و بدان که خداوند نیز شادی تو را عاشقانه تحسین میکند و شادی های بیشتری به تو می بخشد.
از پروردگارت مانند یک گدا درخواست نکن ، او را با لبخند و عشق صدا بزن و مانند یک انسان امیدوار خواسته هایت را با او در میان بگذار، ایمان داشته باش که او حرفهایت را می شنود و بهتر از آنچه میخواهی را به تو هدیه میدهد.
همواره شاکر باش و در هر شرایطی بگو که خداوندا سپاسگزارم ، خداوندا از تو بابت نعمتهایم ، بابت نفس هایم ، بابت خوابیدن و بیدار شدنم سپاسگزارم تا بواسطه این نعمت شکرگزاری آرامش و نعمتهای بیشتری به زندگیت راه یابد.

به قلم نسرین آگنج


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: سلامتی،عشق،آرامش،آسایش،مثبت اندیشی،جذب پلاس،قانون جذب،رفاه،خوشبختی،موفقیت،راز شاد زیستن،شادی،زندگی شاد،زندگی خو

تاريخ : سه شنبه 18 آذر 1399 | 6:3 بعد از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

مناطق ممنوعه گردشگری

منطقه ممنوعه,گردشگری,طقه گردشگری,منطقه توریستی واله دو جاواری برزیل

مناطق ممنوعه گردشگری

مناطق مرموز و سحرانگیز و خطرناک برای گردشگری


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 14 آبان 1399 | 6:1 بعد از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

مانکنی که جسد است

این زن مرده جنازه اش به عنوان مانکن استفاده می شود

مانکنی که جسد است

این مانکن در واقع جسد یک زن مرده است.


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 14 آبان 1399 | 5:59 بعد از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

راز اتاق ۳۴۲ پاریس چیست؟

راز اتاق ۳۴۲ پاریس چیست؟

در سال ۱۸۸۹, یک نمایشگاه جهانی در پاریس باعث شده بود تا انبوهی از تجار و جهانگرد ها شهر را پر از جمعیت کنند.

همه هتل ها رزرو شده بود.

در ماه می مادر و دختر انگلیسی ساکن هندوستان به ترتیب به مارسی و سپس به پاریس رفتند.

در یکی از هتل های پاریس اتاقی اجاره کردند و نام خود را در دفترچه هتل ثبت کردند و بعد وارد اتاق خود شدند.

اما آنها اتفاقات عجیب و غریبی برای آنها افتاد.


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 14 آبان 1399 | 5:56 بعد از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

داستان ابوعلی سینا و باسن دختر لگن شکسته

داستان ابوعلی سینا و باسن دختر لگن شکسته را در بخش داستان های کوتاه مجله مراحم بخوانید.

داستان ابوعلی سینا و باسن دختر لگن شکسته

ابوعلی سینا یکی از پزشکان بزرگ ایرنی بود که آوازه جهانی داشت و در زمان خود بیماری هایی را درمان میکرد که سالهای لاعلاج بود و قربانی های زیادی را میگرفت.

این پزشک نامدار ایرانی با داروهای گیاهی بسیاری از بیماری ها را درمان میکرد و با دستورالعمل هایی که هنوز هم در دنیای پزشکی مورد استفاده قرار میگیرد به معالجه بیماران میپرداخت.

داستان زیر یکی از اقداماتی است که برای درمان یک بیمار انجام داده که هوش و ذکاوت او را نشان میدهد.

 


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 مهر 1399 | 4:0 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

ماجرای زن فاحشه کنار خیابان و آقا سید

 

سید و زن بدکاره,ماجرای زن فاحشه کنار خیابان و آقا سید

ماجرای زن فاحشه کنار خیابان و آقا سید

 

ایام محرم بود مساجد همه شلوغ بود و مردم به عزاداری میپرداختند و تازه روز عاشورا تمام شده بود.

 

آقاسید مهدی بعد از روضه خوانی از منبر پایین آمد و چند تا بچه بسیجی به استقبالش امدند و او را همراهی کردند.

 

حاج شمس الدین بانی مجلس، پولی درون پاکت گذاشت و به طرف آقا سید رفت و او را تا جلوی درب مسجد رساند و پاکت را در جیب آقا سید گذاشت و گفت: آقا سید مبلغ ناقابلی است اَجرت با اباعبدالله الحسین…ماجرای زن فاحشه

 

آقا سید گفت دستت درد نکنه حاجی

 

سید هم طبق معمول پاکت را باز نکرد چون خیلی وقت بود حساب و کتاب را گذاشته بود بر عهده آن بالاسری.

 

حاج شمس الدین بلند صدا زد: حاج مرشد بیا آقا سید رو تا منزل همراهی کن

 

حاج مرشد یک پیرمرد لاغر اندام و کوتاه قد بود که سرایداری مسجد را میکرد و با آقا سید راهی منزل شد.

 

هر دو راهی شده بودند تا اینکه رسیدند به لاله زار و یک زن جوان را دیدند که زیر تیر چراغ برق ایستاده بود.

 

زنی جوان که مانتویی خیلی کوتاه پوشیده بود البته مانتو بود بلوز بود و یک جوراب شلواری نازک هم پوشیده بود و لب هایش از سرخی برق میزد.ماجرای زن فاحشه

 

آقا سید به حاج مرشد گفت: حاج مرشد

 

+ جانم آقا سید

 

–  آنجا را میبینی؟ آن خانمه

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

 

استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…

 

سید انگار فکرش جای دیگری است…

 

+حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

 

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:

 

–  حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله…

 

سید مکثی کرد و گفت:

 

بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!

 

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.

 

زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

 

به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.

 

– خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

 

زن، با تردید، راه می‌افتد.

 

حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…

 

زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

 

دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

 

شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:

 

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

 

سید؛ ولی مشتری بود!

 

پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

 

این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است…

 

تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…

 

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…

 

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…

 

*چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

 

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد،

 

نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

 

مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده،نزدیک می‌آید و عرض ادبی.

 

زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

 

مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد

 

که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

 

آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…

 

آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

 

این بار، نوبت باران چشمان سید است…

 

سید مهدی قوام,سید و زن بدکاره,ماجرای زن فاحشه کنار خیابان و آقا سید

 

سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند

 

قم که دفن کنند،

 

به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.

 

زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…

 

 

منبع: خبرگزاری فارس

 


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

تاريخ : شنبه 6 مهر 1399 | 4:0 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

پندهای رجبعلی خیاط

ﺍﺯ رجبعلی خیاط ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ چرا ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﻧمی‌شوی؟ پندهای رجبعلی خیاط را در ادامه بخوانید.

رجبعلی خیاط,داستان آموزنده

رجبعلی خیاط یکی از عارفان بزرگ در شهر ری بود که بسیار آدم با ایمان و باتقوایی بود و در این شهر بزرگترین معتمد به شمار میرفت و هرکسی که مشکلی داشت به نزد او می امد و مشکلش را حل میکرد.

وی چشم برزخی داشت و باطن مردم را میدید و هرکسی به نزدش می امد و اگر دروغ میگفت میفهمید و میتوانست بسیاری از اتفاقاتی که در آینده می افتد را پیش بینی کند.

او به مردم پندها و راهکارهایی میداد که مشکلاتشان به سرعت رفع میشد و شهرتش به همه جای ایران رسیده بود و از شهرهای دور برای دیدن وی می امدند.

پندهای رجبعلی خیاط

گویند یکی از مریدانش ﺍﺯ رجبعلی خیاط ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ چرا ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﻧمی‌شوی؟ چگونه توانستی سالها با پاکی زندگی کنی و اینقدر زندگی آرامی داشته باشی؟ چرا هیچوقت از اینکه در دکان شما مشتری بیاید یا نیاید نگران نیستی؟

رجبعلی خیاط پاسخ داد زندگی ام را بر ۵ پایه بنا کرده امک

۱. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ!
۲. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!
۳. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ!
۴. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ!
۵. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ!
ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ۵ ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ. /مجله مراحم

رجبعلی نکوگویان متولد شهر ری مشهور به شیخ رجبعلی خیاط از عارفان مشهور است.

پدرش، مشهدی باقر، پیشه‌ور بود. رجب علی نکوگویان در روز دهم شهریور ۱۳۴۰ هجری شمسی و در سن ۷۸ سالگی درگذشت.

او را از عارفان و اهل باطن دانسته‌اند و گفته شده که توانایی شناسایی باطن افراد (در اصطلاح شیعی: چشم برزخی) را داشته است. قبر او در ابن‌بابویه تهران است.

رجبعلی خیاط

 


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

تاريخ : شنبه 6 مهر 1399 | 4:0 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

ماجرای آیت‌الله بهجت و جن

ماجرای آیت‌الله بهجت و جن را در ادامه بخوانید.

آیت‌الله بهجت یکی از چهره های مشهور مذهبی ایران را همه میشناسیم کسی که به عالم غیب آگاه بود و چشم بصیرت داشت که داستان های زیادی درباره ایشان نقل شده است.

ماجرای آیت‌الله بهجت و جن

ماجرای آیت‌الله بهجت و جن

یکی از شاگردان ایشان درباره وی خاطره ای را نقل کرده اند که خواندن آن خالی از لطف نیست.

میگویند از آیت الله درباره جن سوال پرسیده شده که آیا انها میتوانند به انسان آسیبی برسانند یا خبر؟ و ایشان فرموده اند که خیر انها با مومنین کاری ندارند و بعد در خاطره ای که نقل نموده است فرموده که روزی به خانه عمویم در کربلا رفتم و خواستم به اتاقی بروم و استراحت کنم و عمویم گفت که به آن اتاق نرو آنجا جن دارد!

من هم گفتم که اشکالی ندارد آنها با من کاری ندارند و رفتم آنجا دراز کشیدم و عمامه ام را کنارم گذاشتم و عبایم را نیز بر روی صورتم کشیدم و خوابیدم

نصف شب که شد صداهایی عجیب و غریبی را میشنیدم و صدای پایشان هم می امد که گویا یک لشکر در حال حرکت بودند.

لحظه به لحظه صداها به من نزدیک تر میشد و به یکباره یکی از آنها وارد اتاق شد و من و عبایم را نگاه کرد و دید که من خوابیده ام و به افراد پشت سرش گفت: “این لشکر خداست”

از ایشان پرسیدم که جن ها مگر در بین انسانها زندگی میکنند؟ او فرمود که اجنه نیز همانند انسان مخلوقات خداوند هستند و نه تنها انسان و جن بلکه خداوند موجودات زیادی را آفریده اند که ما قادر به درک انها نیستیم.

جن ها هم خوب و بد دارند آنها در یک عالمی دیگر زندگی میکنند و با آدمها کاری ندارند انها از جنس آتش هستند.

لازم به ذکر است که آیت الله بهجت در دوم شهریور ماه ۱۲۹۵ در شهرستان فومن متولد شد و در ۲۷ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ دار فانی را وداع گفت.


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

تاريخ : شنبه 6 مهر 1399 | 4:0 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

خاطره‌ خنده دار علامه جعفری

خاطره‌ خنده دار علامه جعفری

خاطره ای مربوط به علامه جعفری در شبکه های اجتماعی نقل شده است که در نوع خود جالب و بامزه است.

علامه جعفری میگوید که برای پابوسی آقا امام رضا به شهر مقدس مشهد رفته بودیم و وقتی وارد صحن شدم به امام رضا گفتم: یا امام هشتم میخوام که توی این زیارت خودمو بشناسم و تو به من کمک کنی که منو چجور ادمی میبینی؟

گفتم واسه اینکه بهم بفهمونی که منو چجور آدمی میبنی وقتی از صحن خارج شدم از اولین کسی که به من میرسه و باهام حرف میزنه پیامتو بهم بگو.

وقتی از صحن خارج شدم دیدم همسرم نیستش و گمش کردم .
دنبال همسرم میگشتم که دیدم داره به طرف بالا میره و رفتم به طرفش و بهش گفت پس تو کجایی؟ اون خانمه سرشو برگردوند دیدم اشتباهی گرفتم و همسرم نیست.
بعد خانمه برگشت گفت: “عجب خری هستی”

من کاملا مات و مبهوت مونده بودم که امام رضا چقدر رک پیامشو بهم رسوند! و همینجوری داشتم خانمه رو نگاه میکردم که خانمه عصبی شد و گفت: “نه انگار فقط خودت خر نیستی جد و آبادتم خرن”

علامه جعفری میگوید این خاطره را برای شهید مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه میخندید.

خاطره‌ خنده دار علامه جعفری در حرم امام رضا

منبع: انصاف نیوز


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

تاريخ : شنبه 6 مهر 1399 | 4:0 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

اندکی تامل...

اندکی تامل...

متن های زیبا و خواندنی, جملات آموزنده

همه دیر یا زود می‌میریم...

نباید نگران "مرگ‌مان" باشیم!

باید نگران "زندگی‌مان" باشیم که موقع مرگ، کوله‌بار آخرت‌مان خالی نباشد...

 

اندکی تامل, جملات اندکی تامل

 


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 6 مهر 1399 | 4:0 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

موافقان و مخالفان ولایت خدا

غدیر

موافقان و مخالفان ولایت خدا

أللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُم فِیهَا خالِدُونَ (بقره، 257)

خداوند دوست و سرپرست مؤمنان است، آنها را از تاریکی ها(ی گوناگون) بیرون و به سوی نور می برد. لکن سرپرستان کفّار، طاغوت ها هستند که آنان را از نور به تاریکی ها سوق می دهند، آنها اهل آتشند و همانان همواره در آن خواهند بود.

سیمایی از موافقان ولایت خداوند:

* آنکه ولایت خدا را پذیرفت، کارهایش رنگ خدایی پیدا می کند. «صبغه اللّه»(3)

* برای خود رهبری الهی برمی گزیند. «ان اللّه قد بعث لکم طالوت ملکاً»(4)

* راهش روشن، آینده اش معلوم و به کارهایش دلگرم است. «یهدیم ربّهم بایمانهم»(5)، «انّا الیه راجعون»(6)، «لانضیع اجر المحسنین»(7)

 


1- 12. تتمه المنتهی، ص 329 .

2- 13. بحار، ج 1، ص 225.

3- 14. بقره، 138.

4- 15. بقره، 247.

5- 16. یونس، 9.

6- 17. بقره، 156.

7- 18. یوسف، 56.

* در جنگ ها و سختی ها به یاری خدا چشم دوخته و از قدرت های غیر خدایی نمی هراسد. «فزادهم ایماناً»(1)

* از مرگ نمی ترسد و کشته شدن در تحت ولایت الهی را سعادت می داند. امام حسین علیه السلام فرمود: «انّی لا اری الموت الاّ السعاده».(2)

* تنهایی در زندگی برای او تلخ و ناگوار نیست، چون می داند او زیر نظر خداوند است. «ان اللّه معنا»(3)

* از انفاق و خرج کردن مال نگران نیست، چون مال خود را به ولی خود می سپارد. «یقرض اللّه قرضاً حسناً»(4)

* تبلیغات منفی در او بی اثر است، چون دل به وعده های حتمی الهی داده است: «والعاقبه للمتّقین»(5)

* غیر از خدا همه چیز در نظر او کوچک است. امام علی علیه السلام فرمود: «عظم الخالق فی أنفسهم فصغر مادونه فی أعینهم...».(6)

* از قوانین و دستورات متعدّد متحیّر نمی شود، چون او تنها قانون خدا را پذیرفته و فقط به آن می اندیشد. و اگر صدها راه درآمد برایش باز شود تنها با معیار الهی آن راهی را انتخاب می کند که خداوند معیّن کرده است. «ومن لم یحکم بما انزل اللّه»(7)

و مخالفان ولایت الهی، از این برکات محروم و در ظلمت های متعدد به سرمی برند.

 


1- 19. بقره، 173.

2- 20. بحار، ج 44، ص 192.

3- 21. توبه، 40.

4- 22. بقره، 245.

5- 23. اعراف، 128.

6- 24. نهج البلاغه، خ 193.

7- 25. مائده، 44 و45.


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

تاريخ : جمعه 3 مرداد 1399 | 10:37 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |

توحید و مالکیتّ حقیقی

توحید و مالکیتّ حقیقی

أللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لَا تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَلَا نَوْمٌ لَهُ مَا فِی السَّمَوَاتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیْهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَلَا یُحِیطُونَ بِشَی ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شَآءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ الْسَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ لَا یَؤُدُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ (بقره، 255)

اللّه که جز او معبودی نیست، زنده و برپادارنده است. نه خوابی سبک او را فراگیرد و نه خوابی سنگین. آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، از آنِ اوست. کیست آنکه جز به اذن او در پیشگاهش شفاعت کند. گذشته و آینده آنان را می داند. و به چیزی از علم او احاطه پیدا نمی کنند مگر به مقداری که او بخواهد. کرسی (علم و قدرت) او آسمان ها و زمین را دربرگرفته و نگهداری آن دو بر او سنگین نیست و او والا و بزرگ است.

مالک حقیقی همه چیز اوست و مالکیّت انسان در واقع عاریتی بیش نیست. مالکیّت انسان، چند روزه و با شرایط محدودی است که از طرف مالک حقیقی یعنی خداوند تعیین می شود. حال که همه مملوک او هستند، پس چرا مملوکی مملوک دیگر را بپرستد؟

دیگران نیز بندگانی همچون ما هستند؛ «عباد امثالکم»(1) طبیعت، ملک خداست و قوانین حاکم بر آن محکوم خدا. ای کاش انسان ها هم از مِلک او و هم از مُلک او بهتر استفاده می کردند. اگر همه چیز از خدا و برای خداست، دیگر بخل و حرص چرا؟ آیا خدای

خالق، ما را رها کرده است؟ «أیحسب الانسان ان یترک سدی»(2)

امام کاظم علیه السلام از در خانه ی شخصی به نام «بُشر» می گذشت، متوّجه سر وصدا و آواز لهو ولعبی شدند که از خانه بلند بود. از کنیزی که از آن خانه بیرون آمده بود پرسیدند صاحبخانه کیست؟ آیا بنده است؟! جواب داد: نه آقا، بنده نیست آزاد است.

امام فرمود: اگر بنده بود این همه نافرمانی نمی کرد. کنیز سخن امام را وقتی وارد منزل شد به صاحبخانه باز گفت. او تکانی خورد و توبه کرد.(1)

از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: اوّلین درجه تقوا و بندگی خدا آن است که انسان خودش را مالک نداند.(2)

 


1- 10. اعراف، 194.

2- 11. قیامت، 36.

 


موضوعات مرتبط: بااندکی تامل
برچسب‌ها: بااندکی تامل

تاريخ : جمعه 3 مرداد 1399 | 10:34 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |
صفحه قبل 1 صفحه بعد
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.