.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; ریشه تاریخی ضرب المثل یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی

ریشه تاریخی ضرب المثل یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی

ضرب المثل های فارسی, ضرب المثل با معنی

داستان ضرب المثل یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی

 ضرب المثل یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی در مورد افرادی که بدون فکر و اندیشه کاری انجام می‌دهند و سپس از کرده پشیمان می‌شوند، به کار می‌رود.

 

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 12 / 7 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

داستان ضرب المثل دیگران کاشتند و ما خوردیم...

 داستان ضرب المثل ها, معنی ضرب المثل های فارسی

داستان ضرب المثل دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم دیگران بخورند

 

کاربرد ضرب المثل:

ضرب المثل دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم دیگران بخورند به افراد خیرخواه و نیکوکاری گفته می‌شود که ممکن است از اعمال نیکشان در این دنیا استفاده‌ای نبرند.

 

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 12 / 7 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

08:52:56

 داستان ضرب المثل, ریشه ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل شتر را خواستند نعل کنند قورباغه هم پایش را بالا آورد

 

کاربرد ضرب المثل:

«شتر را خواستند نعل کنند، قورباغه هم پایش را بالا آورد»/ اندر احوال دخالت بیجا

بیشتر در مواقعی به کار می‌رود که فردی بدون آگاهی  و دیدن جوانب یک کار، خود را به میان می‌اندازد و به قول معروف می‌خواهد عرض‌اندامی کند. 

 

 

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 22 / 6 / 1400 | 8:49 | نویسنده : اکبر احمدی |

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

داستان ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

 

کاربرد ضرب المثل:

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر کنایه از فردی است که در داوریها همیشه نفع خودش را در نظر می‌گیرد.

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 22 / 6 / 1400 | 8:44 | نویسنده : اکبر احمدی |

ضرب المثل کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

 ضرب المثل فارسی, ضرب المثل با معنی

داستان ضرب المثل کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

 کاربرد ضرب المثل:

برای انجام کارها جز به خود نباید به دیگران امید و اتکا داشت زیرا کسی کمک نمی کند(یا نمی تواند کمک کند)

 داستان کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من :

دو بلدرچین در کشتزاری آشیانه داشتند. روزی پرنده ی مادر به جوجه ی خویش که بتازگی پریدن آموخته بود سپرد تا بر بام خانه ی صاحب ملک بنشیند و از چگونگی آبیاری کشتزار آگاه شود. پرنده خبر آورد که صاحب کشت گرفتار است و یکی از همسایگان را مأمور آبیاری کرده است. بلدرچین مادر خطاب به فرزندش گفت "آسوده بخواب ، آشیانه ی ما در امان است زیرا کسی برای آبیاری گامی بر نخواهد داشت."

روز بعد، باز هم پرنده برای خبر گیری بر بام خانه ی مالک زمین نشست و این کار یک هفته تکرار شد و هر مرتبه شنید که کشاورز از دوستان و بستگان و همسایگان چپ و راست خود تقاضای کمک می کند اما همه بهانه می تراشند و عذرخواهی می کنند. روز هشتم قاصد خبر آورد که کشاورز نگران تباه شدن محصول خویش است و به خانواده اش گفته است که فردا، خود برای آبیاری کمر همت خواهد بست.

 بلدرچین مادر به فرزند خویش گفت :همین امروز از اینجا خواهیم رفت زیرا کشاورز از کمک دیگران نومید شده و خود تصمیم به انجام کار گرفته است.”

شعر کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من :

کس نخارد پشت من


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

تاريخ : شنبه 29 / 4 / 1400 | 9:30 | نویسنده : اکبر احمدی |

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

 ضرب المثل با معنی, داستان ضرب المثل ها

داستان ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

 

کاربرد ضرب المثل:

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر کنایه از فردی است که در داوریها همیشه نفع خودش را در نظر می‌گیرد.

 

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 11 / 1 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان

ضرب المثل, ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان

 کاربرد ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان :

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 11 / 1 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

ضرب المثل همین بخشیدن‌ها مرا به این روز انداخته!

 

ریشه ضرب المثل های ایرانی, ریشه ضرب المثل های فارسی

داستان ضرب المثل همین بخشیدن‌ها مرا به این روز انداخته

 کاربرد ضرب المثل:

در مورد افرادی به کار می رود که در انجام امور مختلف حد اعتدال را رعایت نمی کنند.

 داستان ضرب المثل:

چون امیر تیمور، فارس را بگرفت و امیر منصور را بکشت، خواجه حافظ شیرازی را طلب کرد. چون حاضر شد، تیمور آثار فقر را در چهره او نمایان دید و گفت: ای حافظ من به ضرب شمشیر تمام روی زمین را خراب کردم تا سمرقند و بخارا را آباد کنم.

 تو آن را به یک خال هندو می‌بخشی و می‌گویی: «اگر آن تُرک شیرازی به دست آرد دل ما را * به خال هِندویش، بخشم سمرقند و بخارا را.» حافظ پاسخ داد: همین بخشیدن‌ها مرا به این روز انداخته است.

1. بخشش در حدّی پسندیده است که باعث نیازمندی بخشنده نشود.

 2. افراط و تفریط در هر چیزی حتی بخشش نیز ناپسند است.پس این ضرب‌المثل زبان حال کسی است که بر اثر افراط در بخشش و گشاده‌دستی به فقر و هلاکت مبتلا شده است.

 

منبع:irc.ir


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

تاريخ : شنبه 11 / 1 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

ضرب المثل شتر را خواستند نعل کنند، قورباغه هم پایش را بالا آورد

 داستان ضرب المثل, ریشه ضرب المثل های ایرانی

داستان ضرب المثل شتر را خواستند نعل کنند قورباغه هم پایش را بالا آورد

 کاربرد ضرب المثل:

«شتر را خواستند نعل کنند، قورباغه هم پایش را بالا آورد»/ اندر احوال دخالت بیجا

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 30 / 11 / 1399 | 9:19 | نویسنده : اکبر احمدی |

ضرب المثل کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

 ضرب المثل فارسی, ضرب المثل با معنی

کاربرد ضرب المثل:

برای انجام کارها جز به خود نباید به دیگران امید و اتکا داشت زیرا کسی کمک نمی کند(یا نمی تواند کمک کند)

 داستان کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من :

دو بلدرچین در کشتزاری آشیانه داشتند. روزی پرنده ی مادر به جوجه ی خویش که بتازگی پریدن آموخته بود سپرد تا بر بام خانه ی صاحب ملک بنشیند و از چگونگی آبیاری کشتزار آگاه شود. پرنده خبر آورد که صاحب کشت گرفتار است و یکی از همسایگان را مأمور آبیاری کرده است. بلدرچین مادر خطاب به فرزندش گفت "آسوده بخواب ، آشیانه ی ما در امان است زیرا کسی برای آبیاری گامی بر نخواهد داشت."

 روز بعد، باز هم پرنده برای خبر گیری بر بام خانه ی مالک زمین نشست و این کار یک هفته تکرار شد و هر مرتبه شنید که کشاورز از دوستان و بستگان و همسایگان چپ و راست خود تقاضای کمک می کند اما همه بهانه می تراشند و عذرخواهی می کنند. روز هشتم قاصد خبر آورد که کشاورز نگران تباه شدن محصول خویش است و به خانواده اش گفته است که فردا، خود برای آبیاری کمر همت خواهد بست.

 بلدرچین مادر به فرزند خویش گفت :همین امروز از اینجا خواهیم رفت زیرا کشاورز از کمک دیگران نومید شده و خود تصمیم به انجام کار گرفته است.”

شعر کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من :

کس نخارد پشت من

جز ناخن انگشت من

گر بخارد پشت من انگشت من 

بشکند از بار منت پشت من

همتی کو تا نخارم پشت خویش 

وا رهم از منت انگشت خویش

 گردآوری:بخش سرگرمی بیتوته

 

موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

تاريخ : پنج شنبه 30 / 11 / 1399 | 9:17 | نویسنده : اکبر احمدی |

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

 ضرب المثل با معنی, داستان ضرب المثل ها

داستان ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر

 کاربرد ضرب المثل:

ضرب المثل حکایت موش و قالب پنیر کنایه از فردی است که در داوریها همیشه نفع خودش را در نظر می‌گیرد.

 داستان ضرب المثل:

روزی روزگاری، دو موش زرنگ و بازیگوش با یکدیگر در یک انباری بزرگ زندگی می‌کردند. آنها هرکدام برای خود در گوشه‌ای از این انبار لانه‌ای ساخته بودند. در این انبار یک گربه‌ی پیر و یک سگ نگهبان هم زندگی می‌کردند. این دو موش هر روز صبح با هم به دنبال غذا می‌رفتند و هرکدام برای خود غذایی پیدا می‌کردند به لانه می‌آوردند و می‌خوردند. و در پایان روز با یکدیگر می‌نشستند و اتفاقاتی را که در آن روز برایشان رخ داده بود تعریف می‌کردند و می‌خندیدند.

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 30 / 11 / 1399 | 9:15 | نویسنده : اکبر احمدی |

ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان

داستان ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان

 کاربرد ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان :

در مورد افرادی به کار می‌رود که به دیگران پند و اندرز بیهوده می‌دهند.

 داستان ضرب المثل اگر خیلی باسوادی برو خط پیشانی خودت را بخوان :

روزی مرد نادانی به همراه الاغش که خورجین سنگینی بر پشتش بسته بود به قصد فروش کالایش به طرف شهر دیگری حرکت کرد. چند ساعتی از حرکت آنها گذشته بود که خورشید کم کم به وسط آسمان رسید و هوا خیلی گرم شد. مرد خسته و تشنه شد، در حالیکه خودش و الاغش به شدت عرق می‌ریختند تا اینکه به محل مناسبی که هم درختی بود تا از سایه‌ی آن استفاده کند و هم چشمه‌ی آبی بود تا تشنگیش را برطرف کند رسید.

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 15 / 10 / 1399 | 9:2 | نویسنده : اکبر احمدی |

ضرب المثل همین بخشیدن‌ها مرا به این روز انداخته!

داستان ضرب المثل همین بخشیدن‌ها مرا به این روز انداخته

 کاربرد ضرب المثل:در مورد افرادی به کار می رود که در انجام امور مختلف حد اعتدال را رعایت نمی کنند.

 داستان ضرب المثل:چون امیر تیمور، فارس را بگرفت و امیر منصور را بکشت، خواجه حافظ شیرازی را طلب کرد. چون حاضر شد، تیمور آثار فقر را در چهره او نمایان دید و گفت: ای حافظ من به ضرب شمشیر تمام روی زمین را خراب کردم تا سمرقند و بخارا را آباد کنم.تو آن را به یک خال هندو می‌بخشی و می‌گویی: «اگر آن تُرک شیرازی به دست آرد دل ما را * به خال هِندویش، بخشم سمرقند و بخارا را.» حافظ پاسخ داد: همین بخشیدن‌ها مرا به این روز انداخته است.

 پیامهای ضرب المثل:

1. بخشش در حدّی پسندیده است که باعث نیازمندی بخشنده نشود.

 2. افراط و تفریط در هر چیزی حتی بخشش نیز ناپسند است.پس این ضرب‌المثل زبان حال کسی است که بر اثر افراط در بخشش و گشاده‌دستی به فقر و هلاکت مبتلا شده است.

 

منبع:irc.ir


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

تاريخ : چهار شنبه 15 / 10 / 1399 | 9:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

داستان ضرب المثل به هزار و یک دلیل

داستان ضرب المثل به هزار و یک دلیل

 

کاربرد ضرب المثل:

ضرب المثل به هزار و یک دلیل به افرادی گفته می‌شود که از فاجعه کار مطلع نیستند اما اصرار به گفتن آن دارند.

 

داستان ضرب المثل به هزار و یک دلیل:

در روزگار قدیم ساعت و رادیو و تلویزیون نبود که مردم هر وقت دلشان خواست بفهمند ساعت چند است. ماه رمضان که می شد، نبودن ساعت و رادیو و تلویزیون بیشتر معلوم می شد. به همین دلیل، ماه رمضان که می شد، توپ در می کردند. یعنی وقتی که اذان می رسید ، صدای توپ بلند می شد.

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 15 / 10 / 1399 | 8:58 | نویسنده : اکبر احمدی |

سيلابي از كوهستان جاري شده بود و از رودخانه مي گذشت . مرد بي نوائي از آنجا عبور مي كرد ، چيزي در آب شناور ديد و فكر كرد خيك يا پوستيني در آب شناور است 

مرد لخت شد و خودش را به آب زد به اين اميدكه آنرا بگيرد و با فروشش چيزي براي خود بخرد

ولي آنچه سيلاب آورده بود نه پوستين بود و نه خيك روغن ، بلكه يك خرس زنده بود كه در سيلاب گرفتار شده بود

 خرس دست و پا مي زد تا دستش را به چيزي بند كند . همين كه مرد نزديك شد  و دستش را دراز كرد كه پوستين را بگيرد ، خرس براي نجاتش به او چسبيد . مردم ديدند كه مرد نيز همراه سيل پيش ميرود فرياد زدند : اگر نمي تواني پوستين را بياوري ولش كن و برگرد .

مرد جواب داد : بابا ، من پوستين را ول كردم ، پوستين مرا ول نمي كند .

 

اين مثل هنگامي استفاده ميشود كه فردي به اميد سودي در كاري دخالت كند و در آن گرفتار شود . و اگر كسي به او نصيحت كند كه از خير اين كار بگذر براي دفاع از خود اين مثل را استفاده مي كند .


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

تاريخ : یک شنبه 2 / 8 / 1399 | 17:59 | نویسنده : اکبر احمدی |

در يك شب زمستاني سرد ، ملا  در رختخواش خوابيده بود كه يكباره صداي غوغا از كوچه بلند شد .

زن ملا به او گفت كه بيرون برود و ببيند كه چه خبر است .

ملا گفت : به ما چه ، بگير بخواب. زنش گفت : يعني چه كه به ما چه ؟ پس همسايگي به چه درد مي خورد .

سرو صدا ادامه يافت و ملا كه مي دانست بگو مگو كردن با زنش فايده اي ندارد . با بي ميلي لحاف را روي خودش انداخت و به كوچه رفت .

 گويا دزدي به خانه يكي از همسايه ها رفته بود ولي صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود كه چيزي بردارد. دزد در كوچه قايم شده بود همين كه ديد كم كم همسايه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پيش خود فكر كرد كه از هيچي بهتر است . بطرف ملا دويد ، لحافش را كشيد و به سرعت دويد و در تاريكي گم شد.

وقتي ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسيد : چه خبر بود ؟

ملا جواب داد : هيچي ، دعوا سر لحاف من بود . و زنش متوجه شد كه لحافي كه ملا رويش انداخته بود ديگر نيست .

 اين ضرب المثل را هنگامي استفاده مي شود كه فردي در دعوائي كه به او مربوط نبوده ضرر ديده يا در يك دعواي ساختگي  مالي را از دست داده است .


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

تاريخ : یک شنبه 2 / 8 / 1399 | 17:57 | نویسنده : اکبر احمدی |

هرکس جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر به‌ ديدنش‌ مي‌آيد و آرزوهايش‌ را برآورده‌ مي‌كند.

سي‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بيچاره‌ هر روز صبح‌ خيلي‌ زود از خواب‌ بيدار مي‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ مي‌پاشيد و جارو مي‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستي‌ رنج‌ مي‌كشيد. به‌ خودش‌ گفته‌ بود: .اگر خضر را ببينم، به‌ او مي‌گويم‌ كه‌ دلم‌ مي‌خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختي‌ها و گرفتاري‌هايم‌ از فقر و بي‌پولي‌ است. چهلم‌ فرارسيد. هنوز هوا تاريك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد.


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 2 / 8 / 1399 | 17:49 | نویسنده : اکبر احمدی |

اگر پيش همه شرمنده ام

پيش دزده رو سفيدم

 

يكي‌ از ثروتمندان‌ ، ميهماني‌ باشكوهي‌ ترتيب‌ داد‌ و از همه‌ي‌ اشراف‌ و مقامات‌ بلندپايه‌ي‌ شهر دعوت‌ كرد تا در ميهماني‌اش‌ شركت‌ كنند.

همه‌ي‌ ميهمانان‌ خوشحال‌ به‌نظر مي‌رسيدند. انواع‌ و اقسام‌ غذاها، ميوه‌ها، نوشيدني‌ها، شيريني‌ها و خوردني‌هاي‌ ، براي‌ پذيرايي‌ از ميهمانان‌ آماده‌ شده‌ بود . خدمتگزاران‌ از ميهمانان‌ پذيرايي‌ مي‌كردند.

يكي‌ از خدمتگزاران‌ بيمار و ضعيف‌ بود و قدرت‌ حركت‌ زيادي‌ نداشت. به‌ همين‌ دليل‌ كارش‌ اين‌ شده‌ بود كه‌ گوشه‌اي‌ بنشيند و كفش‌ ميهمانان‌ را جفت‌ كند.

به‌خاطر بيماري‌ حال‌ و حوصله‌ي‌ خنديدن‌ و خوش‌آمد گفتن‌ هم‌ نداشت. سرش‌ را پايين‌ انداخته‌ بود و كار خودش‌ را مي‌كرد.

 

 ناگهان‌ يكي‌ از ميهمانان‌ با صداي‌ بلندي‌ گفت: "ساعتم! ساعت‌ طلاي‌ گران‌قيمتم‌ نيست."

ميهمانان‌ دور مردي‌ كه‌ ساعت‌ طلايش‌ گم‌ شده‌ بود، جمع‌ شدند و  هركس‌ حرفي‌ مي‌زد:

مطمئن‌ هستيد كه‌ آن‌ را با خودتان‌ آورده‌ بوديد؟
نكند ساعتتان‌ را توي‌ خانه‌ي‌ خودتان‌ جا گذاشته‌ باشيد.
بهتر نيست‌ جيب‌ لباس‌هايتان‌ را يك‌بار ديگر بگرديد؟
شايد كسي‌ ساعت‌ شما را دزديده‌ باشد.
آخر اينجا كسي‌ نيست‌ كه‌ اهل‌ دزدي‌ باشد.
بله، راست‌ مي‌گفت. كسي‌ باور نمي‌كرد كه‌ حتي‌ يكي‌ از آن‌ ميهمانان‌ ثروتمند و با شخصيت‌ دزد باشد.

صاحب‌ ساعت‌ گفت: "بله‌ حتماً يك‌نفر آن‌ را دزديده‌ است. من‌ ساعت‌ طلايم‌ را با خودم‌ به‌ اينجا آورده‌ بودم. مطمئنم، همين‌ نيم‌ساعت‌ پيش‌ بود كه‌ به‌ ساعتم‌ نگاه‌ كردم‌ ببينم‌ ساعت‌ چند است."

 

صاحب‌ ساعت‌ از اين‌كه‌ ساعت‌ باارزش‌ و طلاي‌ خودش‌ را از دست‌ داده‌ خيلي‌ ناراحت‌ بود. اما ميزبان‌ از او ناراحت‌تر بود. او اصلاً دلش‌ نمي‌خواست‌ ميهماني‌ باشكوهش‌ بهم‌ بخورد و آن‌ همه‌ هزينه‌ و دردسري‌ كه‌ تحمل‌ كرده‌ از بين‌ برود.

ميهماني‌ تقريباً بهم‌ خورد. همه‌ دنبال‌ ساعت‌ طلا مي‌گشتند . اوضاع‌ ناجور ميهماني‌ را فرياد يك‌نفر ناجورتر كرد: "هر كس‌ خواست از باغ‌ خارج‌ شود بگرديد تا شك‌ و ترديدها از بين‌ برود."

 

اين‌ حرف، توهين‌ بزرگي‌ به‌ آن‌ ميهمانان‌ عاليقدر به‌ حساب‌ مي‌آمد

صداي‌ اعتراض‌ همه‌ بلند شده‌ بود كه‌ ناگهان‌ يكي‌ از ميهمانان‌ رو كرد به‌ بقيه‌ و با صداي‌ بلند گفت: "ما آدم‌هاي‌ با شخصيتي‌ هستيم. مسلماً دزدي‌ ساعت‌ كار هيچ‌ يك‌ از ما نيست. اما من‌ فكر مي‌كنم‌ دزد ساعت‌ را پيدا كرده‌ام."

همه‌ به‌ حرف‌هاي‌ او توجه‌ كردند. او با اطمينان‌ خدمتگزار بيمار و ضعيف‌ را نشان‌ داد و گفت: "رفتار او خيلي‌ مشكوك‌ است. حتماً ساعت‌ را او دزديده‌ است."
پيش‌ از اين‌كه‌ صاحب‌ ميهماني‌ واكنشي‌ از خود نشان‌ بدهد، خدمتگزاران‌ ديگر به‌ سر آن‌ خدمتگزار بيچاره‌ ريختند و تمام‌ سوراخ‌سمبه‌هاي‌ لباسش‌ را جستجو كردند.

 

خدمتگزار بيچاره‌ كه‌ گناهي‌ نداشت، با ناله‌ گفت: "اگر پيش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پيش‌ دزد رو سفيدم. لااقل‌ يك‌نفر توي‌ اين‌ جمع‌ هست‌ كه‌ به‌ بي‌گناهي‌ من‌ اطمينان‌ دارد. و او كسي‌ جز دزد ساعت‌ طلا نيست."

 

نگاه‌ خدمتگزار بيچاره، هنگامي‌ كه‌ اين‌ حرف‌ را مي‌زد، به‌سوي‌ همان‌ كسي‌ بود كه‌ او را متهم‌ به‌ دزدي‌ كرده‌ بود. ناخودآگاه‌ همه‌ متوجه‌ او شدند. ميزبان‌ به‌طرف‌ او رفت‌ و گفت: "چه‌ ناراحت‌ بشوي‌ و چه‌ نشوي‌ بايد تو را بگردم." و پيش‌ از آن‌كه‌ مرد فرصت‌ دفاع‌ از خود را پيدا كند، به‌ جستجوي‌ جيب‌هاي‌ او پرداخت.

 

خيلي‌ زود ساعت‌ طلا از توي‌ جيب‌ بغل‌ ميهمان‌ ثروتمند پيدا شد. همه‌ فهميدند كه‌ بيهوده‌ به‌ خدمتگزار بيچاره‌ اتهام‌ دزدي‌ زده‌اند. ميهمان‌ با سري‌ افكنده‌ ميهماني‌ را ترك‌ كرد.

 

 

 

از آن‌ به‌ بعد، وقتي‌ آدم‌ بي‌گناهي‌ امكان‌ دفاع‌ از خود را نداشته‌ باشد، مي‌گويد: "اگر پيش‌ همه‌ شرمنده‌ام، پيش‌ دزد روسفيدم."

 

 

نويسنده : آقاي مصطفي رحماندوست

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

تاريخ : جمعه 19 / 4 / 1399 | 4:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد

در زمان‌هاي‌ دور، كشتي‌ بزرگي‌ دچار توفان‌ شد و باعث‌ شد كه‌ كشتي‌ غرق‌ شود. مسافران‌ كشتي‌ توي‌ آب‌ افتادند. در ميان‌ مسافران، مردي‌ توانست‌ خودش‌ را به‌ تخته‌پاره‌اي‌ برساند و به‌ آن‌ بچسبد

 موج‌ها تخته‌پاره‌ و مسافرش‌ را با خود به‌ ساحل‌ بردند. وقتي‌ مرد چشمش‌ را باز كرد، خود را در ساحلي‌ ناشناخته‌ ديد بدون‌ هدف‌ راه‌ افتاد تا به‌ روستا يا شهري‌ برسد. راه‌ زيادي‌ نرفته‌ بود كه‌ از دور خانه‌هايي‌ را ديد. قدم‌هايش‌ را تندتر كرد و به‌ دروازه‌ شهر رسيد.

 

در دروازه‌ي‌ شهر گروه‌ زيادي‌ از مردم‌ ايستاده‌ بودند. همه‌ به‌ سوي‌ او رفتند. لباسي‌ گران‌قيمت‌ به‌ تنش‌ پوشاندند. او را بر اسبي‌ سوار كردند و با احترام‌ به‌ شهر بردند

مسافر از اين‌كه‌ نجات‌ پيدا كرده‌ خوشحال‌ بود اما خيلي‌ دلش‌ مي‌خواست‌ بفهمد كه‌ اهالي‌ شهر چرا آن‌قدر به‌ او احترام‌ مي‌گذارند. با خودش‌ گفت: .نكند مرا با كس‌ ديگري‌ عوضي‌ گرفته‌اند..
مردم‌ شهر او را يكراست‌ به‌ قصر باشكوهي‌ بردند و به‌عنوان‌ شاه‌ بر تخت‌ نشاندند

 

مرد مسافر كه‌ عاقل‌ بود، سعي‌ كرد به اين راز پي ببرد . عاقبت‌ به‌ پيرمردي‌ برخورد كه‌ آدم‌ خوبي‌ به‌ نظر مي‌رسيد. محبت‌ زيادي‌ كرد تا اعتماد پيرمرد را به‌ خود جلب‌ كرد. در ضمن‌ گفتگوها فهميد كه‌ مردم‌ آن‌ شهر رسم‌ عجيبي‌ دارند.


پيرمرد ، به‌ او گفت: . معمولاً شاهان‌ وقتي‌ چندسال‌ بر سر قدرت‌ مي‌مانند، ظالم‌ مي‌شوند. ما به‌ همين‌ دليل‌ هر سال‌ يك‌ شاه‌ براي‌ خودمان‌ انتخاب‌ مي‌كنيم. هر سال‌ شاه‌ سال‌ پيش‌ خودمان‌ را به‌ دريا مي‌اندازيم‌ و كنار دروازه‌ي‌ شهر منتظر مي‌مانيم‌ تا كسي‌ از راه‌ برسد. اولين‌ كسي‌ كه‌ وارد شهر بشود، او را بر تخت‌ شاهي‌ مي‌نشانيم. تختي‌ كه‌ يكسال‌ بيشتر عمر نخواهد داشت

 

مسافر فهميد كه چه سرنوشتي در پيش روي اوست . دو ماه‌ بود كه‌ به‌ تخت‌ پادشاهي‌ رسيده‌ بود. حساب‌ كرد و ديد ده‌ ماه‌ بعد او را به‌ دريا مي‌اندازند. او براي‌ نجات خود فكري‌ كرد:

از فردا ‌ بدون‌ اين‌كه‌ اطرافيان‌ بفهمند توي‌ جزيره‌اي‌ كه‌ در همان‌ نزديكي‌ها بود كارهاي‌ ساختماني‌ يك‌ قصر آغاز شد .در مدت‌ باقي‌مانده‌، شاه‌ يكساله‌ هم‌ قصرش‌ را در جزيره‌ ساخت‌ و هم‌ مواد غذايي‌ و وسايل‌ مورد نياز زندگي‌اش‌ را به‌ جزيره‌ انتقال‌ داد

 
ده
‌ماه‌ بعد ، وقتي شاه‌ خوابيده‌ بود ، مردم‌ ريختند و بدون‌ حرف‌ و گفتگو شاهي‌ را كه‌ يكسال‌ پادشاهي‌اش‌ به‌ سر آمده‌ بود از قصر بردند و به‌ دريا انداختند.
او در تاريكي‌ شب‌ شنا كرد تا به‌ يكي‌ از قايق‌هايي‌ كه‌ دستور داده‌ بود آن‌ دور و برها منتظرش‌ باشند رسيد. سوار قايق‌ شد و به‌طرف‌ جزيره‌ راه‌ افتاد. به‌ جزيره‌ كه‌ رسيد، صبح‌ شده‌ بود. خدا را شكر كرد به‌ طرف‌ قصري‌ كه‌ ساخته‌ بود رفت اما ناگهان‌ با همان‌ پيرمردي‌ كه‌ دوستش‌ شده‌ بود روبه‌رو شد. به‌ پيرمرد سلام‌ كرد و پرسيد: .تو اينجا چه‌ مي‌كني؟.
پيرمرد جواب‌ داد: .من‌ تمام‌ كارهاي‌ تو را زيرنظر داشتم. بگو ببينم‌ تو چه‌ شد كه‌ به‌ فكر ساختن‌ اين‌ قصر در اين‌ جزيره‌ افتادي؟.
مسافر گفت: .من‌ مطمئن‌ بودم‌ كه‌ واقعه‌ي‌ به‌ دريا افتادن‌ من‌ اتفاق‌ خواهد افتاد، به‌ همين‌ دليل‌ گفتم‌ كه‌ پيش‌ از وقوع‌ و به‌وجود آمدن‌ اين‌ واقعه‌ بايد فكري‌ به‌ حال‌ خودم‌ بكنم..
پيرمرد گفت: .تو مرد باهوشي‌ هستي. اگر اجازه‌ بدهي‌ من‌ هم‌ در كنار تو همين‌جا بمانم

 

 

از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌ دچار مشكلي‌ مي‌شود كه‌ پيش‌ از آن‌ هم‌ مي‌توانسته‌ جلو مشكلش‌ را بگيرد و يا هنگامي‌كه‌ كسي‌ براي‌ آينده‌ برنامه‌ريزي‌ مي‌كند، گفته‌ مي‌شود كه‌ علاج‌ واقعه‌ قبل‌ از وقوع‌ بايد كرد.

 

 

 

نويسنده : آقاي مصطفي رحماندوست

 


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

تاريخ : جمعه 19 / 4 / 1399 | 4:0 | نویسنده : اکبر احمدی |

آش نخورده و دهن سوخته

در زمان‌هاي‌ دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود.

مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را  آب مي انداخت.

روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد.

قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود.

. پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت 

پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد

 همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد

پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش.

تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟

زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم.

تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است  

  

 

از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌ را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد  ، گفته‌ مي‌شود : آش نخورده و دهان سوخته


موضوعات مرتبط: داستان ضرب المثل ها
برچسب‌ها: داستان ضرب المثل ها

تاريخ : جمعه 19 / 4 / 1399 | 4:0 | نویسنده : اکبر احمدی |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد