تصاویر شهداء

ندای وحی

قرآنی ،اعتقادی،مذهبی ، تربیتی

تصاویر شهداء

اکبر احمدی
ندای وحی قرآنی ،اعتقادی،مذهبی ، تربیتی

تصاویر شهداء

سید مجتبی یادگار جبهه را همیشه با خودش داشت. از سر کار که بر...

سید مجتبی یادگار جبهه را همیشه با خودش داشت. از سر کار که بر می گشت، مسقیم می رفت داخل اتاقش. آن قدر از این پهلو به آن پهلو می شد تا دردش آرام بگیرد.

گاهی درد پهلو امانش را می برید. می رفتم کنارش، می خواستم پهلویش را بمالم تا آرام شود. می گفت: مادر! این در ارثیه مادرم زهراست. بگذار با همین درد به آرامش برسم. #شهید_سید_مجتبی_علمدار #شهدا_و_حضرت_زهرا

حسین شاید نمی توانست با یک آستین خالی کمک کار بچه ها باشد؛ ا...

حسین شاید نمی توانست با یک آستین خالی کمک کار بچه ها باشد؛ اما زبان تشکرش خوب می چرخید.

#عملیات_خیبر بود. می خواستیم #سنگر درست کنیم؛ اما اگر سنگر زده میشد با حرکت یک ماشین از کنار آن، جا به جا می شد و به هم ریخت. بالاخره قرار شد مانند فنداسیون ساختمان ها و به کمک الوارها سنگر درست کنیم. نیروها بسیج شدند و یک روزه تمامی سنگرهای مورد نیاز را احداث کردیم. کار بسیار طاقت فرسایی بود. حسین با فاصله ۵۰ متری از ما، تمامی زحمات بچه ها را نگاه می کرد. نزدیک غروب آمد بین بچه ها و روی تک تک شان را بوسید و به همه خدا قوت گفت. سپس گفت: «من از صبح تا حالا می خواهم بیایم و از شما تشکر کنم؛ اما اگر چشمم در چشم شما می افتاد، فقط خجالت می کشیدم. الان هر طور بود آمدم تا دست همه شما را ببوسم و بگویم شرمنده همه تان هستم». با حضور حسین بچه ها نیروی تازه ای گرفتند. #شهید_حسین_خرازی #سیره_مدیریتی_شهدا

روضه خوان #هیئت بود. روضه های حضرت زهرایش خیلی جان سوز بود. ...

روضه خوان #هیئت بود. روضه های حضرت زهرایش خیلی جان سوز بود. همه فکر و ذکرش مزار بی نشان حضرت زهرا (س) بود و علاقه خاصی به شهدای جاوید الاثر داشت. خودش هم دوست داشت بی نشان بماند.

آخرش همین هم شد. #شهید_ابراهیم_هادی #شهدا_و_حضرت_زهرا (س)

رفته #قبرستان_بقیع. از حضرت زهرا (س) خواسته بود که وقتی شهید...

رفته #قبرستان_بقیع. از حضرت زهرا (س) خواسته بود که وقتی شهید شد، مزارش مثل حضرتش بی نشان باشد.

دو سال بعد وقتی در #عملیات_والفجر_هشت شهید شد. پیکرش در منطقه ماند. #شهید_حسین_خرازی فرستاد دنبالش. منطقه را آب گرفته بود. هر چه گشتند خبری نشد. باورش نشد. خودش هم آمد باز خبری نشد که نشد. از همان قبرستان بقیع حاجتش بر آورده شده بود. #شهید_علی_قوچانی #شهداو_حضرت_زهرا

علی رضا همه کارهایش با #حضرت_ابوالفضل (ع) گره خورده بود.پس ا...

علی رضا همه کارهایش با #حضرت_ابوالفضل (ع) گره خورده بود.

پس از چهار سال بیماری و نا امیدی از درمان، شفا یافته حضرت ابوالفضل (ع) بود. آخرین باری که داشت اعزام می شد، پرسیدم: مادر جان! کی بر می گردی؟ گفت: ما مسافر کربلائیم. هر وقت راه کربلا باز شد. در آخرین نامه اش هم نوشته بود: «به امید دیدار در کربلا» در فروردین 1362 برای شرکت در #عملیات_والفجر_یک عازم #فکه شد. در آن جا هم به خاطر شجاعت و مدیریتش شده بود مسئول یکی از دسته های گروهان ابوالفل (ع). در همین عملیات هم شهید مفقود الجسد شد. شانزده سال بعد از شهادتش وقتی پیکرش برگشت، اولین گروه از زائران امام حسین (ع) راهی کربلا بودند. روز تاسوعا هم با فریاد یا ابوالفضل تا گلزار شهدا تشییع شد. #شهید_علی_رضا_کریمی #شهدا_و_اهل_بیت #شهدا_و_حضرت_ابوالفضل

مجید قبل از اعزام خوابی دیده بود. توی خواب #حضرت_زهرا (س) را...

مجید قبل از اعزام خوابی دیده بود. توی خواب #حضرت_زهرا (س) را دیدم که به من فرمودند: مجید! تو وقتی می آیی #سوریه بعد از یک هفته پیش خودمی.

روی همین حساب بود که یک روز برای تشییع #شهید_محمد_فرامزی رفته بودیم گلزا شهدای #یافت_آباد. آنجا بود که به عمه اش گفته بود: عمه جان! من هم عازم سوریه ام. دو هفته دیگر جای من هم همین جاست. وقتی بردیمش سوریه، چون #تک_پسر بود نمی خواستم عملیات ببرمش. به مرتضی کریمی گفتم: مجید و یکی از بچه ها را می گذاریم نگهبان دم ساختمان ها و خط نمی بریم. اما یک بار حرف آخر را زد. گفت: سید اگر من را بردی که هیچ . اگر نبردی شکایتت را به حضرت زهرا (س) می کنم. خودت می دانی و حضرت فاطمه (س). روزی هم که می خواست با خواهرش عطیه خداحافظی کند، گفت: توی عملیات از بین دویست نفر، فقط دوازده سیزده نفر شهید می شوند. همین هم شد. از یک گردان 180 نفره شهید چهارده نفر شهید شدند که یکی اش مجید بود. #شهید_مجید_قربان_خانی #شهدا_و_اهل_بیت ع

بسم رب الشهداء...پست شماره314هست و پست متعلق به جامونده ها.ا...

بسم رب الشهداء...

پست شماره314هست و پست متعلق به جامونده ها.از جامونده هایی که هرکدوم به یک طریق و نحوی جاموندند... از جامونده هایی که رفقای چندساله شون جلوی چشم شون یا تو خط که باهم بودند و به شهادت رسیدند مینویسم... از رفقای شهید می نویسم که حتی نتوانستتد تابحال بروند به جبهه ی مقاومت و دوستان شون و رفقا شون عمودی رفتند و افقی برگشتند.بعضا پیکرشان هم برنگشته... از خانواده هایی مینویسم که فرزندشان را دودستی تقدیم اسلام،جبهه ی مقاومت،حرم سیده زینب(س)،حرم سیده رقیه(س)و...کردند. از خانواده هایی می نویسم و می گویم که چنان فرزندی تربیت کردند که فرزندشان شد محرم ناموس حسین(ع)بین آن همه یاغی و نامحرم... از مادرانی می نویسم که زینب(س) بانوی صبر و مقاومت از فرزندشان مهم تر است.از مادرانی می گویم که بعداز دیدن پیکر بی جان فرزندشان بی سر و بی دست،شایدهم پهلو شکسته وعلامت کبودی بازو،شاید بدن سراسر ترکش،شایدهم بدن تکه تکه شده ی فرزندش،بعضا هم که شده اند مانند مادران شهید گمنام که فرزندشان 30ساااااال است بازنگشته و هنوز امید دارند بازگردد،می گویند: ما رأیت إلا جمیلا[چیزی جز زیبایی ندیدم] از همسرانی می نویسم که مانند زنان کوفه نشدند و همسرشان را راهی کردند در شام و تکریت و سامرا... همسرانی که باید یک عمر با یاد مردی زندگی کند که دیگر نداردش،باید با یاد مردی زندگی کند که تمام زندگی اش بود،باید با یاد مردی زندگی کند که پدر پاره های تنش یعنی فرزندانش بود... از همسرانی که حالا باری سنگین تر روی دوش شان است؛چون برای فرزندش یا فرزندانش هم باید مادر باشد و هم پدر... باید فرزندی تربیت کند که مانند پدرش باشد؛ عاشق شهادت و کار در راه رضای خدا و دوست دار اهل بیت،دوست دار مهدی صاحب الزمان(عج) و هم چنین باید مطیعی تربیت کند که مانند پدرش پیرو و مطیع ولی فقیه و امام خامنه ای(حفظه الله) باشد... از همسرانی می نویسم که غم نبود همسرشان کم است و مردمانی کوفی تبار از نیش و زخم زبان ها به این همسران دریغ نمیکنند و کم نمی گذراند و به جای دلداری دادن از مقدار پول هایی که همسرشان گرفته است می پرسند... ولی نمی دانند کسانی هستند که برای رفتن به سوریه با پول خودشان و هزینه ی شخصی پاسپورت میگرند و به هر دری می زنند که بروند؛اینان چیزی دارند که اهل کوفه ندارند و آن اسمش غیرت است.آری غیرت است که باعث خریدن این همه سختی میشود... غیرت داشتن نسبت به ناموس اربابشان،نسبت به خواهر و دختر حسین(ع)... از فرزندانی می نویسم که تازه داشتند یاد میگرفتند چگونه بگویند:بابا... از فرزندانی می نویسم که تازه چهره ی پدرشان در ذهن شان نقش بسته بود... از فرزندانی که دم بابا باباش دارد جان مادرش را به لب می رساند... از فرزندانی که پدرشان خیییییییییلیییییییی زیاد دوست شان داشت،ولی از پاره تن شان و جگرگوشه شان گذشتند و رفتند برا دفاع از حرم اهل بیت... از فرزندانی که حسرت داشتن دست های پدر را میخورد تا دستانش را بگیرد و راه برود... از فرزندانی که خودشان درس می خوانند و موفق می شوند ولی بهشان میگویند با سهمیه ی پدرت قبول شدی،با پول خون پدرت به اینجا رسیدی... فرزند شهید مسلم خیزآب میگفت: دوست دارم درس بخوانم و مثله پدرم شوم تا شهید شوم... حال از خود شهدا می نویسم: ازحاج اسماعیل حیدری آن شیرمرد مینویسم... از مهدی عزیزی می نویسم که از پایش شروع کردند به زدنش... از رضا کارگربرزی و نبوغ بی نظیرش در تخریب و شهادتش با زبان روزه مینویسم... از علی امرایی بنویسم یا حسن غفاری؟؟؟ از علی یزدانی بنویسم یا هادی جعفری؟؟؟ از میثم مدواری کم حرف و تودار می نویسم که در حلب تیر14/5میلیمتری تیربار سرش را برد و چه زیبا اقتدا کرد برمولایش حسین(ع)... از دادالله شیبانی مینویسم که تماس رزمندگان از حلب و دمشق و لاذقیه و حمص و حماة به ایران مدیون این شهید هستیم... از سید میلاد مصطفوی بسیجی 24یا25ساله ی همدانی می نویسم که مهندس بود ولی آمده بود،قرار بود وقتی برمی گردد قرار های عروسی اش را بگذارد؛ولی در ریف جنوبی حلب به شهادت رسیدوجنازه اش را نتوانستند تاسه هفته برگردانند و بعد از 3هفته جنازه ی بی سرش را برای خانواده اش آوردند... از مهدی علیدوست می نویسم فرمانده گروهان تکاور سپاه علی ابن ابی طالب قم بود ولی بقدری خاکی و فرو افتاده بود که بعضا فکر میکردند بسیجی است نه فرمانده چندین تکاور... از حسین بادپا و عشقش به شهادت و جاماندگی اش از زمان دفاع مقدس از دوستانش و پیکر مفقودالاثرش می نویسم... از مجتبی کرمی پاسدار همدانی می نویسم که قبل از شهادتش گفت: اگر شهید شدم برای دخترم عروسک بخرین و ببرید... از سید حمید تقوی بنویسم که بنیان گذار بسیج مردمی عراق بود یا از مهدی نوروزی شیر سامرا که تا آخرین فشنگش


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: مجموعه تصویر ها
برچسب‌ها: مجموعه تصویر ها

تاريخ : پنج شنبه 8 اسفند 1399 | 6:0 قبل از ظهر | نویسنده : اکبر احمدی |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.