.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; یادی از حاج اقا حسین مظلومی

یادی از حاج اقا حسین مظلومی

توفيق زيارت و يادي از مرحوم آقاي مظلوم (ره)
 

زيارت کردن حرم مطهر امامان (ع) آرزوي همه شيعيان است، اما خود امامان بايد بطلبند تا فردي افتخار ورود به حرم مطهر آنان نصيبش شود. يکي از اساتيد، کرامتي را که در مورد جناب آقا حسين مظلوم (ره) در زيارت امام رضا (ع) بهره اش شده بود، چنين بيان مي کرد: يک روز که آقاي مظلوم به زيارت حضرت معصومه (س) مي رود، در مسجد بالاسر، دو رکعت نماز مي خواند و هديه به امام رضا (ع) مي کند، دو رکعت نيز به نيت امام حسين (ع) و دو رکعت هم به نيت حضرت عباس (ع) هديه مي کند. آقاي مظلوم مي گويد: بعد از نماز، سيدي کنارم نشست و بدون مقدمه گفت: «دوست داري به زيارت امام رضا (ع) بروي؟» جواب دادم: «بله، بسيار دوست دارم ولي امام رضا (ع) بايد عنايت کنند و مرا بطلبند.» او مي گويد: آن مرد پس از شنيدن پاسخ من، رفت و من نيز از حرم خارج شدم، در حالي که همه حواسم به سخن آن مرد بود و با خود مي گفتم: بايد سخن اين مرد را به فال نيک بگيرم؛ شايد امام مرا طلبيده باشد. آن گاه دارايي جيبم را شمردم و ديدم با پول من، حتي تا تهران هم نمي توان رفت.
بيرون از حرم، ميني بوس هاي تهران ايستاده بودند، راننده يکي از ماشين ها گفت
: «تهران مي روي؟ بيا سوار شو.» گفتم: «مي خواهم به تهران بروم، اما کمتر از کرايه شما همراهم است و از آن گذشته، مي خواهم نزديک حرم حضرت عبدالعظيم (ع) پياده شوم.» راننده قبول نکرد؛ پس از مدتي وقتي ديد مسافري نيست، گفت: «بيا سوار شو.» من هم سوار شدم، اين در حالي بود که به خانواده خبر نداده بودم. وقتي به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) رسيدم شب جمعه بود، دعاي کميل مي خواندند. من هم دعاي کميل را خواندم و تا صبح در حرم ماندم. صبح بعد از دعاي ندبه، شخصي کنارم نشست و گفت: «اين پول براي شماست تا با آن به زيارت امام رضا (ع) برويد.» من از سخن او تعجب کردم و پول را نپذيرفتم، اما او بسيار اصرار مي کرد؛ از اين رو گفتم: «بايد استخاره کنم و اگر خوب آمد، پول را از شما مي پذيرم» آن شخص که از پاسخ استخاره مطمئن بود، پيشنهاد من را قبول کرد. من هم استخاره کردم چون خوب آمد، به ناچار پول را قبول کردم.

پولي که پذيرفته بودم مبلغ زيادي بود؛ از طرفي هم با خود گفتم: اگر در اين راه طولاني همسفري داشته باشم راحت تر سفر خواهم کرد؛به همين سبب، نزد يکي از دوستانم که در شهر ري مغازه داشت رفتم و از او خواستم براي زيارت امام رضا (ع) همسفرم باشد و گفتم که: هزينه سفرش را هم پرداخت خواهم کرد. او پذيرفت و با هم به سمت مشهد حرکت کرديم.
وقتي به مشهد رسيدم، از دوستم جدا شدم و تنها به زيارت امام رضا (ع) رفتم. با خود گفتم: اگر به راستي آقا دعوتم کرده باشند، بايد جواب سلامم را بدهند. با توجه خاصي سلام دادم، اما پاسخي نشنيدم. دلم شکست و با خود گفت: يک بار ديگر خدمت آقا سلام مي کنم و اگر جواب ندادند به اين معناست که ايشان مرا دعوت نکرده اند و من هم بازخواهم گشت و وارد حرم نمي شوم. بار ديگر سلام دادم، ولي باز هم پاسخي نشنيدم. با نااميدي قصد بازگشت داشتم که ناگهان شخصي صدايم کرد و گفت: «آقاي مظلوم! چرا مي خواهي برگردي؟»
ماجراي آمدنم به مشهد را براي او شرح دادم و عدم پاسخ امام را گفتم. آن مرد لبخندي زد و گفت: «جواب سلام واجب است؛ مگر مي شود امام جواب سلام کسي را ندهد؟ اين شما هستيد که پاسخ را نمي شنويد.» او دستم را گرفت و مرا همراه خود به زيارت برد. در راه نيز با من صحبت کرد و قانعم کرد. با او همراه شدم و با هم نزديک حرم، منزلي براي اقامت گرفتيم. چند روز بعد گفت: «آقاي مظلوم! دوست داري به مدينه بروي و قبر پيامبر اکرم (ص) را زيارت کني؟» گفتم: «آري، خيلي دلم مي خواهد.» او دست مرا گرفت و همان لحظه خود را در مدينه ديدم. پس از مدتي گفت: «آيا دوست داري به زيارت حرم مقدس حضرت اميرمؤمنان علي (ع) در نجف برويم؟» من موافقت کردم و دستم را در دستش قرار داده، خود را اطراف حرم حضرت امير (ع) ديدم. مدتي بعد، مرا به زيارت کربلا دعوت کرد و همراه هم به کربلا رفتيم. پس از آن، دستم را گرفت و به کاظمين و زيارت قبر مطهر امام کاظم (ع) و امام جواد (ع) برد و سپس به سامرا رفتيم.
عجيب آن که در اين سفرها، نه تشنه مي شدم نه گرسنه و نيازي هم به خواب نداشتم. وقتي به خودم آمدم، دريافتم که سيزده روز است از قم خارج شده ام و خانواده از من بي خبرند. آن مرد، نظرم را درباره بازگشت به قم پرسيد و چون موافقت کردم، خود را اطراف حرم حضرت معصومه (س) ديدم. پس از سيزده روز به خانه بازگشتم و در جواب خانواده که بسيار نگرانم شده بودند، تنها گفتم که: به زيارت امام رضا (ع) رفته بودم.
اين همه توجه و لطف، تنها به سبب چند رکعت نماز کوتاه البته با اخلاص است که از سوي ائمه (ع) انجام مي شود. آنها پاسخ سلام زيارت هاي ما را مي دهند و اگر لياقت لازم را بيابيم، کرامت هاي بسياري از آنها مشاهده خواهيم کرد.
در اين قسمت حکايتي را که در کتاب شريف منتهي آلامال (19) جناب شيخ عباس قمي (ره) با اسناد روايي نقل مي کند عرض مي کنيم و اميدواريم که لطف و توجه حضرت حق شامل حال ما نيز شود.
شيخ مفيد و طبرسي و ديگران روايت کرده اند از جناب علي بن خالد که گفت: زماني در عسکر يعني در شهر سامرا بودم، شنيدم که مردي را از شام در زندان کرده اند و مي گويند: او ادعاي نبوت و پيغمبري کرده، من رفتم به طرف آن خانه که او را در آن جا حبس کرده بودند و با پاسبانان او مدارا و محبت کردم تا مرا به نزد او بردند. چون با او صحبت کردم، فهميدم او صاحب فهم و عقل است. از او پرسيدم: اي مرد، بگو قصه تو چيست؟ گفت: من مردي بودم که در شام در موضع معروف به رأس الحسين (ع) يعني موضعي که سر امام حسين (ع) را در آنجا گذاشته بودند عبادت خدا را مي نمودم، شبي در محراب عبادت مشغول به ذکر خدا بودم که ناگاه شخصي را ديدم که نزد من است و به من فرمود: «برخيز!» پس برخاستم و مرا کمي راه برد، ناگاه ديدم در مسجد کوفه مي باشم، فرمود: اين مسجد را مي شناسي؟ گفتم: بله، اين مسجد کوفه است. پس نماز خواند و من با او نماز خواندم. پس از آن بيرون رفتيم و مرا کمي راه برد، ديدم که در مسجد رسول خدا (ص) مي باشم. پس سلام کرد بر رسول خدا (ص) و نماز خواند و من هم نماز خواندم. پس با هم بيرون آمديم و قدري که راه رفتيم، ديدم که در مکه مي باشيم. پس طواف کرد و من هم طواف کردم و بيرون آمديم و کمي راه آمديم، ديدم که در همان محراب عبادت خود در شام مي باشم و آن شخص از نظر من غائب شد. از اين قضيه، من تا يک سال در تعجب ماندم، چون سال ديگر شد باز آن شخص را ديدم که نزد من مي آمد، من از ديدن او مسرور شدم، مرا صدا زد و با خود به همان مواضعي که در سال گذشته برده بود برد. چون مرا برگردانيد به شام و خواست از من مفارقت کنم، به او گفتم: تو را قسم مي دهم به حق آن خدائي که اين قدرت و توانايي را به تو داده بگو تو کيستي؟ فرمود منم محمد بن علي بن موسي بن جعفر (ع) (حضرت امام جواد (ع)).
پس من اين حکايت را براي شخصي نقل کردم، اين خبر کم کم بگوش وزير معتصم محمد بن عبدالملک رسيد. فرستاد مرا در زندان کردند و مرا به عراق آوردند و حبس نمودند و به من تهمت زدند که من ادعاي پيغمبري کرده ام. راوي مي گويد: به آن مرد گفتم: ميل داري که من قصه تو را براي محمد بن عبدالملک بنويسم تا بر حقيقت حال تو مطلع گردد و تو را رها کند؟ گفت: بنويس. پس من نامه اي به محمد بن عبدالملک نوشتم و شرح حال آن مرد زنداني را در آن درج کردم. چون جواب آمد ديدم همان نامه خودم است در پشت آن نوشته بود: «به آن مرد بگو که بگويد به آن کسي که او را در يک شب از شام به کوفه و مدينه و مکه برده و از مکه به شام برگردانيده، بيايد او را از زندان بيرون ببرد.» راوي مي گويد: من از مطالعه جواب آن نامه خيلي ناراحت شدم و دلم بر حال آن مرد سوخت. روز ديگر صبح زود گفتم بروم و او را از جواب نامه اطلاع دهم و او را به صبر و شکيبايي سفارش کنم. چون به در زندان رسيدم، ديدم پاسبانان زندان و لشکريان و مردمان بسياري به سرعت تمام گردش مي کنند و جستجو مي نمايند. گفتم: مگر چه خبر است؟ گفتند: آن مردي که ادعاي نبوت مي کرد در زندان حبس بود، ديشب مفقود شده و هيچ اثري از او نيست، نمي دانيم به زمين فرو رفته يا مرغ هوا او را ربوده، علي بن خالد مي گويد: فهميدم که حضرت امام محمد تقي (ع) به اعجاز الهي او را بيرون برده است. چون اين معجزه را ديدم، شيعه مذهب شدم.
شيخ عباس قمي مي گويد: محمد بن عبدالملک به سزاي خود رسيد، چون خلافت به متوکل عباسي منتقل شد و چند ماه از خلافت او گذشت بر محمد بن عبدالملک غضبناک شد، جميع اموال او را گرفت و او را از وزارت معزول ساخت. محمد بن عبدالملک در ايام وزارت خود تنوري از آهن ساخته بود و او را ميخ کوب نموده بود و هر که را مي خواست عذاب کند امر مي کرد تا او را در آن تنور مي انداختند تا هلاک مي شد. چون متوکل بر او غضبناک شد امر کرد تا او را در همان تنور آهن افکندند و چهل روز در همان تنور بود تا وقتي که به هلاکت رسيد.

نگاهي به چند خاطره از مرحوم حاج حسين مظلوم (ره)
 

شهر مقدس قم به برکت مرقد مطهر حضرت معصومه (س) به سبب وجود حوزه علميه، مکان زندگي عالمان و فاضلان بسياري است، اما در اين مکان، افراد بي سواد يا کم سواد بسياري هستند که به واسطه ايمان قلبي خويش، مورد لطف پروردگار و توجه ائمه اطهار (ع) قرار گرفته اند.
يکي از اين افراد خاص آقاي حاج حسين مظلومي است که در مورد ايشان چند حکايت بيان مي کنيم:(20)
زماني که آذربايجان به تصرف روس ها درآمده بود جهت سهولت در تهيه مواد غذايي، بين مردم کوپن پخش مي شد. اما از آن جا که اين کار تنها به قصد فريب مردم انجام مي گرفت، آقاي مظلومي همراه امام جماعت روستا به اين نحوه پخش مواد غذايي اعتراض کردند. به همين سبب، نيروهاي روسي آن دو را دستگير کرده به زندان بردند و آزار و شکنجه کردند.
در يکي از روزهايي که آن دو در زندان به سر مي بردند، آقاي مظلومي خواب مي بيند که حضرت زهرا (س) همراه چند بانوي ديگر، به اتاقي که آن دو در آن زنداني بودند آمده اند و به دنبال انگشتر گم شده اي مي گردند. آقاي مظلومي بي بي دو عالم را در يافتن انگشتر کمک مي کند و حضرت خبر آزادي را به او مي دهند. آقاي مظلومي مي گويد: «در همان ساعتي که حضرت فاطمه (س) فرموده بودند، آزاد شدم.»
يکي از استادان دانشگاه در توصيف آقاي مظلومي، خاطره اي را از زبان ايشان چنين بيان مي کند: زماني که ساکن آذربايجان بودم، مغازه شيرفروشي داشتم. يکي از صاحب مقامات ارتش روس، هر روز به مغازه من مي آمد و يک ليوان شير مي خورد. يک روز وقتي آن فرد به مغازه من آمد و درخواست شير کرد، شير تمام شده بود، اما من از ترس جان خود، مقداري آب به ته مانده شير افزودم و به او دادم، او پس از خوردن مقداري از آن متوجه شد که آب به آن افزوده ام، از اين رو اسلحه خود را بيرون آورد و آماده شليک کردن شد. من که خود را در يک قدمي مرگ مي ديدم، با همه توان فرياد زدم: «يا صاحب الزمان!» ناگهان دست آن مرد فلج شد. او که به شدت شگفت زده شده بود، پرسيد: اين کلامي که گفتي طلسم است يا کيميا! اين دومين بار است که اين کلمه جادو مي کند، زيرا در زمان حمله به ايران از آب هاي درياي خزر گذشته، به سمت ايران مي آمديم. در نزديکي ساحل، قايقي به سمت مان آمد و فردي از داخل آن به ما دستور داد تا به سمت روسيه بازگرديم. در ابتدا امتناع کرديم و مي خواستيم طبق برنامه به خاک ايران وارد شويم، اما وقتي صلابت آن مرد را ديديم، تصميم گرفتيم توسط دستگاه هاي مخابره از پايگاه نظامي خود کسب تکليف کنيم، ولي با تعجب بسيار دريافتيم که تمام دستگاه ها از کار افتاده است! آن فرد يک دستگاه به ما نشان داد و گفت که با آن دستگاه تماس بگيريم.
پس از تماس، به ما دستور داده شد که به روسيه بازگرديم.هنگام بازگشت، در حالي که آن قايق عجيب و متفاوت را نگاه مي کردم، ديديم در وسط آن پرچمي نصب شده که روي آن نوشته شده است «يا صاحب الزمان» يعني همين کلامي که امروز نيز باعث شگفتي من شد.
همچنين يکي از ارادتمندان حضرت ولي عصر (ع) نقل مي کند:
در تعطيلات نوروز، خدمت آقاي مظلومي رسيدم و تقاضا کردم که همراه هم به مشهد مقدس مشرف شويم. ايشان همان روز نپذيرفت، اما روز بعد اعلام آمادگي کرد. با آن که در ايام تعطيلات بود و وسيله نقليه و هتل يا مسافرخانه بسيار کم بود، به راحتي و بدون تقاضا از کسي، بليط و مسکن براي مان فراهم شد.
از اقامت مان در مشهد چيزي نگذشته بود که شخصي به منزل و محل سکونت ما آمد. او که طالب معنويت و حقيقت بود، اظهار داشت که به من گفته شده شخصي به نام «حسين مظلومي» در اين منزل مسافر است و او مشکل مرا حل کرده، پاسخ سؤالم را مي دهد. هرچه او اصرار کرد، آقاي مظلومي گفت که: من شخص بي سوادي هستم و چيزي نمي دانم. اما وقتي آن شخص اصرار را از حد گذراند، آقاي مظلومي گفت: «نامه اي بنويس و مشکل خود را در آن بيان کن، من آن نامه را داخل ضريح حضرت رضا (ع) مي اندازم تا ايشان جواب تو را بدهند.»
آن شخص چنين کرد و آقاي مظلومي نامه را به حرم برد و از آن فرد خواست همان جا منتظر پاسخ نامه باشد. همراه آقاي مظلومي به حرم رفتيم. اطراف ضريح پر از جمعيت بود، اما ناگهان از همان جايي که آقاي مظلومي ايستاده بودند، راهي شبيه يک کوچه به طرف ضريح باز شد. آقاي مظلومي در جلو و من پشت سر ايشان حرکت کرديم. پس از زيارت، آقاي مظلومي نامه را داخل ضريح انداختند و بازگشتيم.
در راه بازگشت، آقاي مظلومي گفت: «آن شخص در منزل ما مشغول نماز خواندن است. او در سجده پاياني نمازش جواب سؤال خود را مي يابد.» هنگامي که به منزل رسيديم، او شادمان به سمت ما آمد و گفت: «من در سجده پاياني نمازم بود که به من گفتند: افضل الاعمال انتظار الفرج


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: حکایت خوبان
برچسب‌ها: حکایت خوبان

تاريخ : یک شنبه 15 / 12 / 1399 | 9:13 | نویسنده : اکبر احمدی |