.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; موسیقی و قلب عاشق ابالفضل العباس (ع)

زندگی نامه عباس بن علی (ع)
ولادت و رشــد

پـیـش از پـرداخـتـن بـه ولادت و رشـد ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) به اختصار از دودمـان تـابـنـاک ایـشان که در ساخت شخصیت و سلوک درخشان و زندگى سراسر حماسه ایشان اثرى ژرف داشتند، سخن مى گوییم .
دودمان درخشان
حـَسـَب و نـَسـَبـى والاتـر و درخـشانتر از نسب حضرت ، در دنیاى حسب و نسب وجود ندارد. عباس از بطن خاندان علوى برخاسته است ، یکى از والاترین و شریفترین خاندانهایى که بـشـریـت در طـول تـاریـخ خـود شـناخته است ، خاندانى تناور و ریشه دار در بزرگى و شرافت که با قربانى دادن در راه نیکى و سودرسانى به مردم ، دنیاى عربى و اسلامى را یـارى کـرد و الگوهایى از فضیلت و شرف براى همگان بجا گذاشت و زندگى عامه را بـا روح تقوا و ایمان منوّر ساخت . در این جا اشاره اى کوتاه به ریشه هاى گرانقدرى که ((قمر بنى هاشم )) و ((افتخار عدنان )) از آنها بوجود آمد، مى کنیم .
پـدر
پـدر بـزرگـوار حـضـرت عـبـاس ( عـلیـه السـّلام ) امـیـرالمـؤ مـنـیـن ، وصـىّ رسـول خـدا( صـلّى اللّه عـلیـه و آله ) در مـدیـنـه عـلم نـبـوت ، اولیـن ایـمـان آورنـده بـه پـروردگـار و مـصدق رسولش ، همسر دخت پیامبرش ، همپایه ((هارون )) براى ((موسى )) نـزد حـضـرت خـتـمـى مـرتـبـت ، قـهرمان اسلام و نخستین مدافع کلمه توحید است که براى گسترش رسالت اسلامى و تحقق اهداف بزرگ آن با نزدیکان و بیگانگان جنگید.
تـمـام فـضـیـلتـهـاى دنـیـا در بـرابـر عـظـمـت او نـاچـیـزنـد و در فـضـیـلت و عمل ، کسى را یاراى رقابت با او نیست . مسلمانان به اجماع او را پس از پیامبراکرم ( صلّى اللّه عـلیـه و آله ) داناترین ، فقیه ترین و فرزانه ترین کس مى دانند. آوازه بزرگیش در همه جهان پیچیده است و دیگر نیازى به تعریف و توصیف ندارد.
عـبـاس را هـمـیـن سرافرازى و سربلندى بس که برخاسته از درخت امامت و برادر دو سبط پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) است .
مادر
مادر گرامى و بزرگوار ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) بانوى پاک ، ((فاطمه دخت حـزام بـن خالد)) است . ((حزام )) از استوانه هاى شرافت در میان عرب به شمار مى رفت و در بـخـشـش ، مـهمان نوازى ، دلاورى و رادمردى مشهور بود. خاندان این بانو از خاندانهاى ریـشـه دار و جـلیـل القدر بود که به دلیرى و دستگیرى معروف بودند. گروهى از این خاندان به شجاعت و بزرگ منشى ، نامى شدند، از جمله :
1 ـ عامر بن طفیل :
عـامر برادر ((عمره ))، مادر مادربزرگ ((ام البنین )) بود که از معروفترین سواران عرب بـه شـمـار مـى رفت و آوازه دلاورى او در تمام محافل عربى و غیر آن پیچیده بود تا آنجا کـه اگـر هـیـاءتـى از عـرب نزد ((قیصر روم )) مى رفت در صورتى که با عامر نسبتى داشت ، مورد تجلیل و تقدیر قرار مى گرفت وگرنه توجهى به آن نمى شد.
2 ـ عامر بن مالک :
عامر جدّ دوّم بانو ((ام البنین )) است که از سواران و دلاوران عرب به شمار مى رفت و به سـبـب دلیـرى بـسـیارش ، او را ((ملاعب الاسّنة )) (همبازى نیزه ها) لقب داده بودند. شاعرى درباره اش مى گوید:
((عـامـر بـا سـرنـیـزه هـا بازى مى کند و بهره گردانها را یکجا از آن خود ساخته است )). (1)
عـلاوه بـر دلاورى ، از پـایبندان به پیمان و یاور محرومان بود و مردانگى او ضعیفان را دسـتـگـیـر بـود کـه مـورخـان در ایـن بـاب نـمـونـه هـاى مـتـعـددى از او نقل کرده اند.
3 ـ طفیل :
طـفیل پدر عمره (مادر مادر بزرگ ام البنین ) از نامدارترین دلاوران عرب بود و برادرانى از بهترین سواران عرب داشت از جمله : ربیع ، عبیده و معاویه . به مادر آنان ((ام البنین )) گفته مى شد. این چند برادر نزد ((نعمان بن منذر)) رفتند.
در آنـجـا ((ربـیـع بـن زیـاد عبسى )) را که از دشمنانشان بود، مشاهده کردند. ((لبید)) از خشم برافروخته شد و نعمان را مخاطب ساخته چنین سرود:
((اى بخشنده خیر بزرگ از دارایى ! ما فرزندان چهارگانه ((ام البنین )) هستیم )).
((ماییم بهترین فرزندان عامر بن صعصعه که در کاسه هاى بزرگ به دیگران اطعام مى کنیم )).
((در میدان کارزار، میان جمجمه ها مى کوبیم و از کنام شیران به سویت آمده ایم )).
((درباره او (ربیع ) از دانایى بپرس و پندش را به کار بند)).
((هـشـیـار باش ! اگر از بدگویى و لعن بیزارى ، با او نشست و برخاست مکن و با او هم کاسه مشو)). (2)
نعمان از ربیع روگردان شد و او را از خود دور کرد و به او گفت :
((از مـن دور شـو و بـه هـر سـو کـه مـى خـواهـى روانـه شـو و بیش از این با اباطیلت مرا میازار)).
((چـه راسـت و چـه دروغ ، دربـاره ات چـیزهایى گفته شد، پس عذرت در این میان چیست ؟)). (3)
این که نعمان فوراً خواسته آنان را برآورد و ربیع را از خود راند، بیانگر موقعیت والاى آنان نزد اوست .
4 ـ عروة بن عتبه :
عـروه پـدر ((کبشه )) نیاى مادرى ام البنین و از شخصیتهاى برجسته در عالم عربى بود. بـه دیـدار پـادشـاهـان مـعـاصـر خـود مـى رفـت و از طـرف آنـان مـورد تـجـلیـل و قـدردانـى قـرار مـى گـرفـت و پـذیـرایـى شـایـانـى از او بـه عمل مى آمد. (4)
اینان برخى از اجداد مادرى حضرت ابوالفضل ( علیه السّلام ) هستند که متصف به صفات والا و گرایشهاى عمیق انسانى بوده اند و به حکم قانون وراثت ، ویژگیهاى والاى خود را از طـریـق ام البـنـیـن بـه فـرزنـدان بـزرگـوارش منتقل کرده اند.


پیوند امام با ام البنین
هـنـگـامى که امام امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) به سوگ پاره تن و ریحانه پیامبر اکرم ( صـلّى اللّه عـلیـه و آله ) و بـانـوى زنـان عـالمیان ، فاطمه زهرا( علیها السّلام ) نشست ، بـرادرش ((عـقیل )) را که از عالمان به انساب عرب بود فراخواند و از او خواست برایش هـمـسـرى بـرگزیند که زاده دلاوران باشد تا پسر دلیرى به عرصه وجود برساند و سالار شهیدان را در کربلا یارى کند. (5)
عـقـیـل ، بـانـو ام البـنین از خاندان ((بنى کلاب )) را که در شجاعت بى مانند بود، براى حـضـرت انـتخاب کرد. بنى کلاب در شجاعت و دلاورى در میان عرب زبانزد بودند ولبید درباره آنان چنین مى سرود:
((ما بهترین زادگان عامر بن صعصعه هستیم )).
و کـسـى بـر ایـن ادعـا خـرده نـمى گرفت . ((ابوبراء)) همبازى نیزه ها (ملاعب الاسنّه ) که عرب در شجاعت ، چون او را ندیده بود، از همین خاندان است . (6)
امـام ایـن انـتـخـاب را پـسـنـدید و عقیل را به خواستگارى نزد پدر ام البنین فرستاد. پدر خشنود از این وصلت مبارک ، نزد دختر شتافت و او با سربلندى و افتخار، پاسخ مثبت داد و پیوندى همیشگى با مولاى متقیان ، امیرمؤ منان ( علیه السّلام ) بست . حضرت در همسرش ، خـِرَدى نـیـرومـنـد، ایـمانى استوار، آدابى والا و صفاتى نیکو مشاهده کرد و او را گرامى داشت و از صمیم قلب در حفظ او کوشید.
ام البنین و دو سبط پیامبر (صلی الله علیه واله )
ام البـنـیـن بـر آن بـود تـا جـاى مـادر را در دل نـوادگـان پـیـامـبـر اکـرم و ریـحـانـه رسـول خـدا و آقـایان جوانان بهشت ، امام حسن و امام حسین ( علیهما السّلام ) پر کند؛ مادرى کـه در اوج شـکـوفـایـى پـژمرده شد و آتش به جان فرزندان نوپاى خود زد. فرزندان رسـول خـدا در وجـود این بانوى پارسا، مادر خود را مى دیدند و از فقدان مادر، کمتر رنج مـى بـردنـد. ام البنین فرزندان دخت گرامى پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) را بر فـرزنـدان خـود ـ که نمونه هاى والاى کمال بودند ـ مقدّم مى داشت و عمده محبت و علاقه خود را متوجه آنان مى کرد.
تـاریـخ ، جـز ایـن بـانـوى پـاک ، کـسى را به یاد ندارد که فرزندان هووى (7) خود را بر فرزندان خود مقدّم بدارد. لیکن ، ام البنین توجّه به فرزندان پیامبر را فریضه اى دینى مى شمرد؛ زیرا خداوند متعال در کتاب خود به محبت آنان دستور داده بود و آنـان امانت و ریحانه پیامبر بودند؛ ام البنین با درک عظمت آنان به خدمتشان قیام کرد و حقّ آنان را ادا نمود.
اهل بیت و ام البنین
مـحـبـت بـى شـائبـه ام البـنـیـن در حـق فـرزندان پیامبر و فداکاریهاى فرزندان او در راه سیدالشهداء بى پاسخ نماند، بلکه اهل بیت عصمت و طهارت در احترام و بزرگداشت آنان کـوشـیـدنـد و از قـدردانـى نـسـبـت بـه آنـان چـیـزى فـروگـذار نکردند. ((شهید)) ـ که از بزرگان فقه امامیه است ـ مى گوید:
((ام البـنـیـن از زنـان بـافـضـیـلت و عـارف بـه حـق اهـل بـیـت ( علیهم السّلام ) بود. محبتى خالصانه به آنان داشت و خود را وقف دوستى آنان کـرده بـود. آنـان نـیـز بـراى او جـایـگـاهـى والا و مـوقـعـیـتـى ارزنـده قایل بودند. زینب کبرى پس از رسیدن به مدینه نزدش شتافت و شهادت چهار فرزندش را تسلیت گفت و همچنین در اعیاد براى تسلیت نزد او مى رفت ...)).
رفتن نواده پیامبر اکرم ، شریک نهضت حسینى و قلب تپنده قیام حسین ، زینب کبرى ، نزد ام البنین و تسلیت گفتن شهادت فرزندان برومندش ، نشان دهنده منزلت والاى ام البنین نزد اهل بیت ( علیهم السّلام ) است .
ام البنین نزد مسلمانان
ایـن بـانـوى بـزرگـوار، جـایـگـاهـى ویژه نزد مسلمانان دارد و بسیارى معتقدند او را نزد خداوند، منزلتى والاست و اگر دردمندى او را واسطه خود نزد حضرت بارى تعالى قرار دهـد، غم و اندوهش برطرف خواهد شد. لذا به هنگام سختیها و درماندگى ، این مادر فداکار را شفیع خود قرار مى دهند.
البـتـه بـسـیـار طـبیعى است که ام البنین نزد پروردگار مقرب باشد؛ زیرا در راه خدا و استوارى دین حق ، فرزندان و پاره هاى جگر خود را خالصانه تقدیم داشت .
مولود بزرگ
نـخـسـتـیـن فـرزنـد پـاک بـانـو ام البـنـیـن ، سـالار بـزرگـوارمـان ابـوالفـضـل العـبـاس ( عـلیـه السـّلام ) بـود کـه بـا تـولدش ، مـدیـنـه بـه گـُل نـشـسـت ، دنیا پرفروغ گشت و موج شادى ، خاندان علوى را فراگرفت . ((قَمَرى )) تـابـنـاک بـه ایـن خـانـدان افـزوده شـده بـود و مـى رفـت کـه بـا فضایل و خون خود، نقشى جاودانه بر صفحه گیتى بنگارد.
هـنـگامى که مژده ولادت عباس به امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) داده شد، به خانه شتافت ، او را در برگرفت ، باران بوسه بر او فرو ریخت و مراسم شرعى تولد را درباره او اجـرا کـرد. در گوش راستش اذان و در گوش چپ اقامه گفت . نخستین کلمات ، بانگ روحبخش تـوحـیـد بـود کـه بـه وسـیـله پدرش پیشاهنگ ایمان و تقوا در زمین ، بر گوشش نشست و سرود جاویدان اسلام ، جانش را نواخت :((اللّه اکبر... لا اله الاّ اللّه )). این کلمات که عصاره پـیـام پـیـامبران و سرود پرهیزگاران است ، در اعماق جان عباس جوانه زد، با روحش عجین شـد و بـه درخـتـى بـارور از ایمان بدل شد تا آنجا که در راه بارورى همیشگى آن ، جان بـاخـت و خـونـش را بـه پـاى آن ریـخـت . در هـفتمین روز تولد نیز بنا به سنّت اسلامى ، حـضرت ، سر فرزند را تراشید، همسنگ موهایش ، طلا (یا نقره ) به فقیران صدقه داد و هـمـان گـونـه کـه نـسـبـت بـه حـسـنـیـن ( عـلیـهـمـا السـّلام ) عمل کرده بود، گوسفندى به عنوان عقیقه ذبح کرد.
سال تولد
برخى از محققان برآنند که حضرت ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) در روز چهارم ماه شعبان سال 26 هجرى دیده به جهان گشود. (8)
نامگذارى
امـیـرالمـؤ مـنـیـن ( عـلیـه السـّلام ) از پـس پرده هاى غیب ، جنگاورى و دلیرى فرزند را در عرصه هاى پیکار دریافته بود و مى دانست که او یکى از قهرمانان اسلام خواهد بود، لذا او را عـبـاس (دُژم : شـیـر بـیـشـه ) (9) نـامـیـد؛ زیـرا در بـرابـر کـژیـهـا و بـاطـل ، ترشرو و پرآژنگ بود و در مقابل نیکى ، خندان و چهره گشوده . همان گونه که پـدر دریـافـتـه بـود، فـرزنـدش در مـیـادیـن رزم و جـنـگـهـایـى کـه بـه وسـیـله دشـمنان اهـل بیت ( علیهم السّلام ) به وجود مى آمد، چون شیرى خشمگین مى غرّید، گردان و دلیران سـپـاه کـفر را درهم مى کوفت و در میدان کربلا تمامى سپاه دشمن را دچار هراس مرگ آورى کرد. شاعر درباره حضرتش مى گوید:
((هـراس از مـرگ ، چـهـره دشـمـن را درهـم کـشـیده بود، لیکن عباس در این میان خندان و متبسم بود)). (10)
کنیه ها
به حضرت عباس ، این کنیه ها را داده بودند:
1 ـ ابوالفضل :
از آنـجـا کـه حـضـرت را فـرزنـدى بـه نـام ((فـضـل )) بـود، او را بـه ((ابـوالفـضـل )) کـنـیـه داده بـودنـد. شـاعـرى در سـوگ ایـشـان مـى گـویـد: ((اى ابـوالفـضـل ! اى بـنـیانگذار فضیلت و خویشتندارى ! ((فضیلت )) جز تو را به پدرى نپذیرفت )). (11)
ایـن کـنـیـه بـا حـقـیـقـت وجـودى حضرت هماهنگ است و او اگر به فرض ‍ فرزندى به نام فـضـل نـداشـت ، بـاز بـه راستى ابوالفضل (منبع فضیلت ) بود و سرچشمه جوشان هر فـضـیـلتـى بـه شـمـار مـى رفـت ؛ زیـرا در زنـدگـى خـود بـا تـمـام هستى به دفاع از فضایل و ارزشها پرداخت و خون پاکش را در راه خدا بخشید.
حـضرت پس از شهادت ، پناهگاه دردمندان شد و هرکس با ضمیرى صاف او را نزد خداوند شفیع قرار داد، پروردگار رنج و اندوهش را برطرف ساخت .
2 ـ ابوالقاسم :
حضرت را فرزند دیگرى بود به نام ((قاسم ))، لذا ایشان را ((ابوالقاسم )) کنیه داده بـودنـد. بـرخـى از مـورخـان مـعـتـقـدنـد قـاسـم هـمـراه پـدر و در راه دفـاع از ریـحـانـه رسول اکرم در سرزمین کربلا به شهادت رسید و پدر، او را در راه خدا فدا کرد.
القاب
مـعـمـولاً القـاب ، ویـژگـیـهـاى نـیـک و بـد آدمى را مشخص مى سازد و هر کس را بر اساس خـصـوصـیـتـى کـه دارد لقـبـى مـى دهـنـد. ابـوالفـضل را نیز به سبب داشتن صفات والا و گرایشهاى عمیق اسلامى ، لقبهایى داده اند، از آن جمله :
1 ـ قمر بنى هاشم :
حـضـرت عـبـاس بـا رخـسـار نـیـکـو و تـلا لؤ چـهـره ، یـکـى از آیـات کـمـال و جـمـال بـه شـمار مى رفت ، لذا او را قمر بنى هاشم لقب داده بودند. در حقیقت نه تـنـهـا قـمـر خـاندان گرامى علوى بود، بلکه قمرى درخشان در جهان اسلام به شمار مى رفـت که بر راه شهادت پرتو افشانى مى کرد و مقاصد آن را براى همه مسلمانان آشکار مى نمود.
2 ـ سقّا:
از بـزرگـتـرین و بهترین القاب حضرت که بیش از دیگر القاب مورد علاقه اش ‍ بود، ((سـقـّا)) مـى بـاشـد. پـس از بـسـتـن راه آب رسـانـى بـه تـشـنـگـان اهـل بـیت ( علیهم السّلام ) به وسیله نیروهاى فرزند مرجانه ، جنایتکار و تروریست ، جهت از پا درآوردن فرزندان رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) قهرمان اسلام ، بارها صفوف دشـمـن را شـکـافـت و خـود را بـه فـرات رسـانـد و تـشـنـگـان اهل بیت و اصحاب امام را سیراب ساخت که تفصیل آن را هنگام گزارش شهادت حضرت بیان خواهیم کرد.
3 ـ قهرمان علقمى :
((عـلقـمـى )) نام رودى بود که حضرت بر کناره آن به شهات رسید و به وسیله صفوف به هم فشرده سپاه فرزند مرجانه ، محافظت مى شد تا کسى از یاران حضرت اباعبداللّه را یـاراى دسـتـیـابـى بـه آب نـبـاشـد و هـمـراهـان امـام و اهـل بـیـت ایـشـان تـشنه بمانند. حضرت عباس با عزمى نیرومند و قهرمانى بى نظیر خود تـوانـسـت بـارهـا به نگهبانان پلید علقمى حمله کند، آنان را درهم شکند و متوارى سازد و پـس از بـرداشـتـن آب ، سربلند بازگردد. در آخرین بار، حضرت در کنار همین رود، به شهادت رسید، لذا او را ((قهرمان علقمى )) لقب دادند.
4 ـ پرچمدار:
از القاب مشهور حضرت ، پرچمدار (حامل اللواء) است ؛ زیرا ایشان ارزنده ترین پرچمها؛ پرچم پدر آزادگان ؛ امام حسین ( علیه السّلام ) را در دست داشتند.
حضرت به دلیل مشاهده تواناییهاى نظامى فوق العاده در برادر خود، پرچم را تنها به ایـشـان سـپـردنـد و از میان اهل بیت و اصحاب ، او را نامزد این مقام کردند؛ زیرا در آن هنگام سپردن پرچم سپاه از بزرگترین مقامهاى حساس در سپاه به شمار مى رفت و تنها دلاوران و کارآمدان ، بدین امتیاز مفتخر مى گشتند. حضرت عباس نیز پرچم را با دستانى پولادین برفراز سر برادر بزرگوارش به اهتزاز درآورد و از هنگام خروج از مدینه تا کربلا، همچنان در دست داشت . پرچم از دست حضرت به زمین نیفتاد مگر پس از آنکه دو دست خود را فدا کرد و در کنار رود علقمى به خاک افتاد.
5 ـ کبش الکتیبه :
لقبى است که به بالاترین رده فرماندهى سپاه به سبب حسن تدبیر و دلاورى که از خود نـشـان مى دهد و نیروهاى تحت امر خود را حفظ مى کند، داده مى شود. این نشان دلیرى ، به دلیل رشادت بى مانند حضرت عباس در روز عاشورا و حمایت بى دریغ از لشکر امام حسین ( عـلیـه السـّلام ) بـدو داده شـده اسـت . ابـوالفـضل در این روز، نیرویى کوبنده در سپاه بـرادر و صـاعـقـه اى هـولنـاک بـر دشـمـنـان اسـلام و پـیـروان باطل بود.
6 ـ سپهسالار: (12)
لقـبـى است که به بزرگترین شخصیت فرماندهى و ستاد نظامى داده مى شود. و حضرت را به سبب آنکه فرمانده نیروهاى مسلح برادر در روز عاشورا بود و رهبرى نظامى لشکر امام را بر عهده داشت ، این گونه لقب داده اند.
7 ـ حامى بانوان :
از القاب مشهور حضرت ابوالفضل ، ((حامى بانوان (حامى الظعینه ))) است . ((سید جعفر حلى )) در قصیده استوار و زیباى خود در سوگ حضرت به این نکته چنین اشاره مى کند:
((حـامـى الظـعینه کجا، ربیعه کجا، پدر حامى الظعینه ، امام متقیان کجا و مُکَدَّم کجا)). (13)
بـه دلیـل نـقـش حـسـاس حـضـرت در حـمـایـت از بـانـوان حـرم و اهـل بـیـت نـبوت ، چنین لقبى به حضرت داده شده است . ایشان تمام تلاش خود را مصروف بـانوان رسالت و مخدرات اهل بیت نمود و فرود آوردن از هودجها یا سوار کردن به آنهارا به عهده داشت و در طى سفربه کربلا این وظیفه دشوار را به خوبى انجام داد.
لازم به ذکر است که این لقب را به یکى از جنگاوران و دلاوران عرب به نام ((ربیعة بن مـُکـَدَّم .)) کـه در راه دفـاع از هـمـسـرش ، شـجاعت بى نظیرى از خود نشان داد، داده بودند. (14)
8 ـ باب الحوائج :
یـکـى از مشهورترین و آشناترین لقبهاى ابوالفضل (علیه السلام ) در میان مردم ((باب الحوائج )) است .
آنـان بـه ایـن مـطـلب یقین دارند که دردمند و نیازمندى قصد حضرت را نمى کند، مگر آنکه خـداونـد حـاجـت او را بـرآورده و درد و اندوهش را برطرف مى سازد و گره مشکلات او را مى گـشـایـد. پـسـرم ((مـحمد حسین )) نیز قصد درِ خانه حضرت کرد و رفع مشکلاتش را از او خواستار شد که دعایش برآورده شد و خداوند رنج و اندوهش را برطرف ساخت .
ابـوالفـضـل نـسـیـمـى از رحـمـتـهـاى الهـى ، درِ رحـمـتـى از درهـایـش و وسـیـله اى از وسایل اوست و او را نزد خداوند منزلتى والاست . این موقعیت ، نتیجه جهاد خالصانه در راه خـدا و دفـاع از آرمـانـهـا و اعـتـقـادات اسـلامى و پشتیبانى از سالار شهیدان در سخت ترین شرایط است ؛ دفاع از ریحانه رسول خدا تا آخرین مرحله و جانبازى در راه اهداف مقدسش . ایـنـها برخى از لقبهاى حضرت است که ویژگیهاى شخصیت بزرگ و صفات نیک و مکارم اخلاق او را بازگو مى کند. (15)
شمایل
حضرت آیتى از جمال و زیبایى بود. رخساره اش زیبا، چهره اش پرشکوه ، اندامش متناسب و نـیـرومـنـد بـود کـه آثـار دلیـرى و شـجاعت را به خوبى نمایان مى ساخت . راویان او را خـوبـرو و زیبا وصف کرده اند و گفته اند: ((رشادت اندام و قامت ایشان به حدى بود که بـر اسـب نـیـرومـنـد و بـزرگـى مـى نـشـسـت ، لیـکـن در هـمـان حال پاهایش بر زمین خط مى انداخت )). (16)
به خدا مى سپارمت :
قـلب مـادر آکـنـده از مـحـبت به عباس و از زندگى نزد او عزیزتر و گرامیتر بود. مادر از چشم حسودان بر او مى ترسید که مبادا به او آسیبى برسانند و رنجورش ‍ کنند، لذا او را در پناه خداوند متعال قرار مى داد و ابیات زیر را درباره اش ‍ مى سرود:
((فـرزنـدم را از چـشـم حـسـودان نشسته و ایستاده ، آینده و رونده ، مسلمان و منکر، بزرگ و کوچک و زاده و پدر در پناه خداوند یکتا قرار مى دهم )). (17)
با پدر
امام امیرالمؤ منین حال فرزند خود را در کودکى بشدت رعایت مى کرد و عنایتى خاص به او داشـت ، خـصـوصـیـات ذاتـى مـبـتنى بر ایمان و ارزشهاى عمیق انسانى خود را به فرزند مـنـتقل مى کرد و در چهره فرزندش قهرمانى از قهرمانان اسلام را مشاهده مى کرد که براى مسلمانان صفحات درخشانى از سرافرازى و کرامت به یادگار خواهد گذاشت . امیرالمؤ منین پسر را غرق بوسه مى کرد و فرزند، عواطف و قلب پدر را مسخّر کرده بود.
مـورخـان نـقـل مـى کـنـند که : ((روزى امیرالمؤ منین ، عباس را در دامان خود گذاشت ، فرزند آسـتـیـنهایش را بالا زد و امام در حالى که بشدت مى گریست به بوسیدن ساعدهاى عباس پرداخت . ام البنین حیرت زده از این صحنه ، از امام پرسید:
ـ چرا گریه مى کنى ؟
حـضـرت بـا صـدایـى آرام و اندوه زده پاسخ داد: به این دو دست نگریستم و آنچه را بر سرشان خواهد آمد به یاد آوردم .
ام البنین شتابان و هراسان پرسید: چه بر سر آنها خواهد آمد؟
حضرت با آوایى مملوّ از غم و اندوه و تاءثر گفت : آنها از ساعد قطع خواهند شد)).
ایـن کـلمـات چـون صـاعـقه اى بر ام البنین فرود آمد و قلبش را ذوب کرد و با دهشت و به سرعت پرسید:
ـ ((چرا قطع مى شوند؟))
امـام بـه او خـبـر داد کـه فرزندش در راه یارى اسلام و دفاع از برادرش ، حافظ شریعت الهـى و ریحانه رسول اللّه ( صلّى اللّه علیه و آله ) دستانش قطع خواهند شد. ام البنین بـه شـدت گـریـست و زنان همراه او نیز در غم و رنج و اندوهش شریک شدند. (18)
سـپـس ام البـنـیـن بـه دامـن صـبـر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس گفت که فرزندش فدایى سبط گرامى رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) و ریحانه او خواهد بود.
رشد
ابـوالفـضـل العـبـاس ، از بالندگى شایسته اى برخوردار بود و کمتر انسانى از چنین امـکـان رشـدى بـرخـوردار مى گردد. حضرت در سایه پدرش ، (پرچمدار عدالت اجتماعى بـر روى زمـیـن ) رشـد کـرد و از عـلوم ، تقوا، گرایشهاى والا و عادات پاکیزه او بهره مند گـشـت ، تا آنکه در آینده نمونه کامل و تصویرى گویا از امام متقیان باشد. مادرش بانو فـاطـمـه نـیـز در تـربـیـت فـرزنـد اهـتـمـامـى شـایـسـتـه داشـت و بـذر هـمـه صـفـات کمال و فضایل و خدادوستى را در زمین بکر وجود فرزند کاشت ، که بر اثر آن ، حضرت عباس در تمام زندگى خود، طاعت خدا و جلب مرضات او را در سرلوحه کار خود قرار داد.
ابـوالفـضـل ، مـلازم بـرادرانـش ریـحـانـه و دو سـبـط گـرامـى رسول اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) حسن و حسین ( علیهما السّلام ) سروران جوانان بهشت بـود و از آنـان اصـول فـضـیـلت و بـنیادهاى آداب والا را فراگرفت . مخصوصاً هماره با بـرادرش سـیـدالشـهـداء بـود و در سـفـر و حـضر از او جدا نمى شد و از رفتار برادرش بشدت اثر گرفت و الگوهاى رفتارى او را در جان خود استوار ساخت و صفات نیک او را در خود متمثل کرد تا آنجا که جلوه اى کامل از برادر در خصوصیات و دیدگاههایش شد. امام نـیـز کـه مـحـبـت بـى شـائبـه و جـانـبـازى او را نـیـک دریـافـتـه بـود او را بـر هـمـه اهل بیت خود مقدم مى داشت و خالصانه به او محبت مى ورزید.
الگـوهـاى تـربـیـتـى والاى ابوالفضل العباس ، او را به سطح مصلحان بزرگ بشریت رساند، مصلحانى که با جانبازیهاى والا و تلاشهاى مستمر براى نجات بشریت از ذلّت و بندگى و احیاى آرمانهاى بلند انسانى ، مسیر تاریخ را عوض ‍ کردند.
ابـوالفـضـل از همان آغاز، آموخت که در راه اعلاى کلمه حق و برافراشتن پرچم اسلام ـ که خـواهـان آزاد کـردن اراده انسانى و ایجاد جامعه برینى است که عدالت ، محبت و فداکارى و ازخودگذشتگى بر آن حاکم باشد جان بازى کند. این اعتقادات بزرگ در جان عباس ریشه داشت و با هستى اش عجین شده بود تا آنجا که با تمام قوا در راه آنها پیکار کرد. طبیعى بود که چنین باشد؛ زیرا پدرش ‍ امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) و برادرانش ، حسن و حسین ( عـلیـهـمـا السـّلام ) نـهـال ارزشـهـا را در جـانـش ‍ غـرس کـرده بودند؛ بزرگوارانى که مشعل حرّیت و کرامت را در دست گرفتند و افقهاى روشنى براى ملتهاى روى زمین گشودند، تـا آزادى و کرامت خود را باور کنند و حق و عدالت و ارزشهاى والاى انسانى بر آنان حاکم باشد.

پی نوشت :
1- یـلاعـب اطـراف الا سـنـة عامر فراح له حظ الکتائب اجمع
2- یـا واهـب الخـیـر الجزیل من سعة نحن بنو ام البنین الاربعة
ونحن خیر عامر بن صعصعة المطعمون الجفنة المدعدعة
الضـاربـون الهـام وسـط الحـیـصـعة الیک جاوزنا بلاداً مسبعة
تـخـبـر عـن هـذا خـبـیـراً فـاسـمـعـه مـهـلاً ابـیـت اللعـن لاتاءکل معه
3- شـرّد بـرحـلک عـنـی حیث شئت ولا تکثر علىَّ ودع عنک الاباطیلاً
قـد قـیـل ذلک ان حـقـاً و ان کـذبـاً فـما اعتذارک فی شی ء اذا قیلاً
4- قـمـر بنى هاشم ، ص 11ـ13. محقق بزرگ شیخ عبدالواحد مظفر در کتاب خود ((بـطـل العـلقـمـی )) به تفصیل درباره این خاندان گرامى و باقیات صالحات آنان سخن رانده است .
5- تنقیح المقال ، ج 2، ص 128.
6- تنقیح المقال ، ج 2، ص 128.
7- دو زن کـه یـک شـوهـر داشـتـه بـاشـند هرکدام هووى دیگرى نامیده مى شود؛ فرهنگ عمید، ج 2 .
8- قمر بنى هاشم .
9- منتهى الارب .
10- عـبـسـت وجـوه القـوم خـوف المـوت والعباس فیهم ضاحک متبسّم
11- ابـا الفـضـل یـا مـن اسـّس الفضل والابا ابى الفضل الاّ ان تکون له ابا
12- در مـتـن ((فـرهـنـگ عـمـیـد)) آمـده اسـت کـه امـروزه مـعـادل ((سـرتـیـپ )) در فـارسـى اسـت ، لذا ((سـپـهـسـالار)) کـه در عـربـى معادل تقریبى ((لواء)) است ارجح به نظر رسید ـ م .
13- حـامـى الظـعینة این منه ربیعة ام این من علّیا ابیه مُکرم
14- در عـقـد الفـریـد، ج 3، ص 331 چنین آمده است : ((دُرَید بن الصمه )) همراه گروهى از دلاوران بنى جشم به قصد یورش به بنى کنانه وارد وادى اخرم که به آنان تـعـلّق داشـت ، شـدنـد. در کناره وادى مردى را با همسرش دیدند، پس ((درید)) به یکى از یـارانـش دستور داد که برود و آن زن را بیاورد. سوار، خود را به آن مرد رساند و گفت : ((زن را واگذار و جانت را نجات ده )). آن مرد افسار شتر را رها کرد و به زن گفت :
سیرى على رسلک سیر الا من
سیر دراج ذات جاش طامن
ان التاءنى دون قرنى شائنى
ابلى بلائى فاخبرى وعاینى
((بـا ایـمـنـى و اطـمـیـنـان خـاطـر و دلى اسـتـوار راه خـودت را ادامـه بـده و دل مـشـغـول مـبـاش . کـوتـاه آمـدن در بـرابـر حریفم ننگ آور است ، از این آزمون سرافراز بیرون خواهم آمد، پس ‍ خبر بگیر و بنگر)). سپس به سوار حمله کرد و او را از پا درآورد و اسـبـش را بـه زن داد. ((درید)) دیگرى را فرستاد تا ببیند چرا سوار اوّلى نیامد و همین کـه بـدانـجـا رسـیـد و صـحنه را مشاهده کرد، آن مرد را صدا زد، او نیز افسار مرکب زن را واگذاشت و به سویش ‍ بازگشت در حالى که ابیات زیر را مى خواند:
خل سبیل الحرة المنیعة
انک لاق دونها ربیعة
فی کفه خطیة منیعة
اولا فخذها طعنة سریعة
والطعن منى فى الورى شریعة
ماذا ترى من شیئم عابس
اءما ترى الفارس بعد الفارس
ارداهما عامل رمح یابس
((راه زن آزاد و پاکدامن را بازبگذار که قبل از دستیابى بر او، با ربیعه طرف هستى که در دسـتـش نـیـزه اى بـازدارنـده اسـت . نـخـست ضربتى سریع بگیر که ضربتهاى من در پیکرها فرورونده است ))، بر او حمله کرد و او را نیز از پادرآورد.
چندى که گذشت ، درید سومین شخص را براى خبرگیرى از سرنوشت آن دو تن فرستاد. سـوار هـمـیـن کـه به صحنه نبرد رسید، دو یار از پا افتاده خود را دید و آن مرد را مشاهده کـرد کـه نـیـزه خـود را بـه دنبال مى کشد. شوهر زن که سوار را دیده بود، به همسرش ‍ گفت : ((راه خانه ها را پیش بگیر))، سپس متوجه سوار شد و گفت :
((از شـیـرى خـشـمـگـین چه انتظارى دارى ؟! آیا سوار را پس از سوار دیگر نمى بینى که نـیـزه اى خـشـک آنـان را از پا انداخت ؟)) و بر او حمله برد و او را از پا درآورد و نیزه اش ‍ شـکست . درید در اندیشه یارانش فرو رفت و پنداشت آن سه تن ، مرد را کشته و همسرش ‍ را بـا خـود بـرده انـد. پـس به دنبال آنان راه افتاد و به جایى رسید که آنان کشته شده بودند. خود را به ربیعه که در حال نزدیک شدن به قبیله اش بود رساند و به او گفت : ((شـخـصى مانند تو نباید کشته شود و با تو نیزه اى نمى بینم . سواران خشمگین هستند پس نیزه ام را بگیر تا من برگردم و یاران را از حمله به تو بازدارم )).
((دریـد)) خـود را بـه یـارانـش رسـانـد و گـفـت : ((صـاحـب زن بـه حمایت از او برخاست ، یارانتان را کشت و نیزه ام را گرفت . دیگر شما را بر او دسترسى نیست ))، آنان نیز راه خود پیش گرفتند. درید، در این باره ابیات زیر را سرود:
مـا ان رایـت ولاسـمـعـت بـمـثـله
حـامـى الظـعـیـنـة فـارسـا لم یقتل
اردى فـوارس لم یـکـونـوا تـهـزة
ثـم اسـتـمـر کـانـه لم یـفعل
فـتـهـلک تـبـدو اسـرة وجـهـه
مثل الحسام جلته کف الصیقل
یـزجـى طـعـیـنـة ویـسـحـب رمـحـه
مثل البغات خشین وقع الجندل
((چـون او، حـمـایـتـگرى ندیده و نشنیده ام اسوارى که چنین به حمایت همسر بپردازد و زنده بـمـانـد، دلاورانـى نـیـرومـنـد را مـى کـُشـد سـپـس راه خـود را دنـبـال مـى کـنـد گـویـى اتـّفـاقـى نـیـفـتـاده و چـهـره اش چـون شـمـشـیـر صـیـقل داده مى درخشد، رقبایش را چون پرندگانى خرد و بى مقدار که از جنگ هراس دارند با قدرت به خاک مى اندازد و نیزه اش را پس خود مى کشد)).
15- بـراى حـضـرت تـا شـانـزده لقـب بـرشـمـرده انـد (ر . ک : تـنـقـیـح المقال ، ج 2، ص 128).
16- مقاتل الطالبیین .
17- المنمق فی اخبار قریش ، ص 437:
اعـیـذه بـالواحـد مـن عـیـن کل حاسد
قائمهم والقاعد مسلمهم والجاحد
صادرهم والوارد مولدهم والوالد
18- قمر بنى هاشم ، ص 19.

کرامات حضرت عباس (ع)
مصیبت وارده

حضرت حجة الاسلام والمسلین حاج آقاى نمازى منبرى معروف اصفهان از قول صدیق شریفشان فرمود: دو چیز در حرم دیدم ، یکى : در صحن آقا حضرت قمر بنى هاشم ع و آن در شب جمعه اى بود که من وعِدّه دیگرى مشغول کار بودیم ، دیدم یک دسته پرنده که مثل مرغابى بودند آمدند دور گنبد امام حسین علیه السلام و دور گنبد حضرت اباالفضل ع دور زدند مثل اینکه مى خواستند تعظیم کنند سر فرود آوردند و رفتند، ما دست از کار کشیدیم و به این صحنه نگاه مى کردیم .
دوم : شب که آمدیم حرم آقا اباالفضل علیه السلام ، جوانى را مشاهده کردیم که به مرض روانى مبتلا بود و سه چهار نفر هم از عهده او برنمى آمدند، و با زنجیر پایش را به ضریح بسته بودند.
زیارت و کارهایمان را کردیم و به منزل رفتیم و صبح آمدیم که زیارت کنیم و به کار مشغول شویم دیدیم این جوانى که هیچکس از عهده او بر نمى آمد، آرام شده ، ولى زنجیر هنوز به پایش بسته است ، اما طرف دیگر زنجیر که به ضریح بسته بود باز شده است .
خادم زنجیر را هم از پایش باز کرد، و زوار نیز به جوان پول مى دادند.
به پدرش گفتیم : فرزند شما چه مرضى داشت ؟!
پدرش گفت : این فرزند یک قسم نا حق به حضرت خورده بود، و از آن ساعت حواس پرتى پیدا کرد، هر جا هم که بردیم نتیجه اى نگرفتیم ، آوردیمش اینجا و متوسل به حضرت ابوالفضل علیه السلام شدیم خلاصه حضرت شفایش دادند.
فردا شب هم که او را دیدیم داشت وضو مى گرفت که به حرم آقا حضرت امام حسین علیه السلام برود.
فقط روضه ابوالفضل
حضرت حجة الاسلام والمسلین حاج آقاى نمازى از قول حاج آقاى مولانا از مداحین بااخلاص اصفهان نقل فرمودند: هر سال ایام عاشورا براى تبلیغ به آبادان مى رفتیم ، یکسال یک آقا سیدى که ظاهراً اهل گلپایگان یا از شهر دیگرى بود، با ما همراه شد، تا اینکه دهه محرم تمام و وقت رفتن گردید، دیدم خیلى ناراحت است .
رفتم جلو و گفتم : آقا سید چرا ناراحتى ؟! گفت : حقیقتش ما ایّام محرم توى شهرمان روضه خوانى داشتیم ، ولى امورات ما نمى گذشت ، امسال خانواده به ما پیشنهاد دادند که به خوزستان بیایم تا شاید بتوانم از طریق تبلیغ در شهرستان دیگر وضعمان را تغییر دهیم .
اینجا هم چیزى برایمان نداشت و دست خالى دارم برمى گردم و نمى دانم جواب زن و بچّه هایم را چه بدهم .
آقایى که مسئول کار ما بود، فرمود: بلیط برایتان مى گیرم و یک مقدار هم پول دادند، امّا این جواب کار را نمى داد، آقا سید ناراحت و سر در گریبان بود، که یک وقت یک سید عربى آمد و به او فرمود: آیا روضه مى خوانى ؟ گفت : بله ، ولى بلیط برگشت دارم .
فرمود: بلیطت را عوض مى کنیم ، گفت : دست شما درد نکند. در این هنگام سید عرب دست او را گرفت و برد.
بقیه داستان را از زبان خودش نقل میکنم : گفت :
مرا از این طرف شط به طرف دیگر شط برد، و از روى پل کوچکى عبور کردیم به نخلستان رسیدیم ، مرا وارد یک حسینیّه بزرگى کردند که جمعیّت زیادى در آنجا آمده بودند، و آقا سیدى هم براى آنها نماز مى خواند، و همه افراد آنجا سید بودند و به من گفتند: فقط روضه اباالفضل علیه السلام را بخوان ، من هم صبح و ظهر و شب براى اینها روضه حضرت اباالفضل مى خواندم ، تا اینکه دهه تمام شد.
وقتى که مى خواستم بیایم ، جعبه اى با یک بسته پارچه برایم آوردند. و بعد فرمودند: این ها نذر آقا اباالفضل ع است و کلیدش را هم به من دادند، من با خودم گفتم : شاید مثلاً 100 تومان یا 200 تومان است ، ولى وقتى باز کردم ، دیدم جعبه پر از پول است . امّا به من گفتند: اینجا همین یک دفعه بود، دیگه اینجا را پیدا نمى کنى ، این دو تا بقچه را هم ببر براى دو تا دخترهایت که خانمت گفته بود: براى دخترهایمان چیز مى خواهیم .
بعد که به منزل آمدم ، خانمم به من گفت : همان آقایى که بقچه ها و پولها را به تو داده بودند به من گفته بودند: مَرْدَتْ را این طرف و آن طرف نفرست ما خودمان کارتان را سر و سامان مى دهیم .
هم اکنون این آقا وضع زندگانیش عالى است .
زوار ما را گرامى دار
مداح بااخلاص اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام حضرت حاج آقا محمد خبازى معروف به مولانا فرمود: یکى از این سالها که کربلا رفتم ایام عاشورا و تاسوعا بود. عربها عادتشان این است که ایام عاشورا در کربلا عزادارى کنند و از نجف هم براى شرکت در عزا به کربلا مى آیند، ولى آنان در موقع 28 صفر در نجف عزادارى مى کنند و از کربلا هم براى عزادارى به نجف مى روند.
صبح بیست و هفتم صفر از نجف به کربلا آمدم و چون خسته شده بودم به حسینیه رفتم و در آنجا خوابیدم ، بعد از ظهر که به زیارت حضرت اباالفضل علیه السلام و زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شدم ، دیدم خلوت است حتى خدام هم نیستند و مردم کم رفت و آمد مى کنند، گفتم : پس مردم کجا رفتند. گفتند: امشب شب بیست هشتم صفر است اکثر مردم از کربلا به نجف مى روند و در عزادارى پیغمبر ص و امام حسن علیه السلام شرکت مى کنند.
من خیلى ناراحت شدم ، به حرم حضرت اباالفضل علیه السلام آمدم و عرض کردم : آقا من از عادت عربها خبر نداشتم و به کربلا آمده ام ، یک وسیله اى جور کنى تا به نجف برگردم .
آمدم سر جاده ایستادم ولى هر چه ایستادم وسیله اى نیامد، دوباره به حرم آمدم و به حضرت گفتم : آقا من مى خواهم به نجف بروم ، باز به اول جاده برگشتم ولى از وسیله نقلیه خبرى نبود. بار سوم آمدم سر جاده ایستادم ، دیدم یک فولکس واگن کرمى رنگ جلوى پاى من ترمز کرد.
گفت : محمد آقا، گفتم بله ، گفت نجف مى آیى .
گفتم : بله گفت : تَفَضَّلْ، یعنى : بفرمائید بالا.
من عقب فولکس سوار شدم ، راننده مرد عرب متشخصى بود که چپى و عقالى بر روى سرش بود.
از آینه ماشین گریه کردن او را دیدم ، از او پرسیدم : حاجى قضیه چیه ؟ چرا گریه مى کنى ؟!
گفت : نجف بشما مى گویم .
آمدیم نجف ، دَرِ یک مسافرخانه نگه داشت ، و مسافرخانچى را که آشنایش ‍ بود صدا زد و گفت : این محمد آقا چند روزى که اینجاست مهمان ماست و هر چه خرجش شد از ایشان چیزى نگیر.
بعد به من آدرس داد که هر وقت کربلا آمدى به این آدرس به خانه ما بیا. گفتم : اسم شما چیست ؟ گفت : من سید تقى موسوى هستم . گفتم : از کجا مى دانستى که من مى خواهم به نجف بیایم .
گفت : بعداً برایت به طور کامل تعریف مى کنم اما اکنون به تو مى گویم .
من عیالى داشتم که سر زائیدن رفت ، بچه اش که دختر بود زنده ماند، من دختر بچه را با مشکلات بزرگش کردم ، یکى دو سال بعد عیال دیگرى گرفتم ، مدتى با آن زندگى کردم ، و این روزها پا به ماه بود، من دیدم که ناراحت است و دکتر دم دست نداشتم ، به زن همسایه مان گفتم : برو خانه ما که زنم حالش خوب نیست و خودم به حرم حضرت اباالفضل علیه السلام آمدم و گفتم : آقا من دیگه نمى توانم ، اگر این زن هم از دستم برود زندگیم از هم مى پاشد، من نمى دانم ، و با دل شکسته و گریه زیاد به خانه آمدم .
دیدم عیالم دو قلو بچه دار شده و به من گفت : برو دم جاده نجف ، یک نفر بنام محمد آقاست او را به نجف برسان و بازگرد.
گفتم : محمد آقا کیست ؟
گفت : من در حال درد بودم و حالم غیر عادى شد در این هنگام حضرت اباالفضل علیه السلام را دیدم . فرمودند: ناراحت نباش خدا دو فرزند دختر به شما عنایت مى کند.
به شوهرت بگو: این زائر ما را به نجف ببرد. خلاصه من مامور بودم شما را به نجف بیاورم .
من بعد از زیارت به کربلا آمدم ، منزل ایشان رفتم ، دیدم دو دختر دوقلوى او و عیالش بحمدالله همه صحیح و سالم هستند واز من پذیرائى گرمى کردند بخاطر آنکه زائر حضرت قمر بنى هاشم علیه السلام بودم .
قبر کوچک
در زمان مرحوم علامه بحرالعلوم رضوان الله تعالى علیه ، قبر مقدس ‍ حضرت ابوالفضل العباس ع خراب شد. به علامه بحرالعلوم خبر دادند که قبر مقدّس حضرت عباس علیه السلام دارد خراب مى شود، علامه بحرالعلوم دستور داد تا قبر شریف ترمیم و تعمیر شود.
بنا بر این شد که روز معین به اتفاق استاد بناء به سرداب مقدس بروند و قبر را تجدید عمارت کنند.
در روز مقرر علامه همراه استاد بنا وارد سرداب و زیر زمین شدند.
معمار نگاهى بقبر و نگاهى به علامه کرد و گفت : آقا اجازه مى فرمائید سؤالى بکنم ؟
فرمود: بپرس ؟
استاد بناء گفت : ما تا حالا خوانده و شنیده بودیم مولاناالعباس ع اندامى موزون و رشید و قد بلند و چهارشانه داشته ، بطورى که وقتى سوار بر اسب مى شده زانوهایش برابر گوشهاى اسب قرار مى گرفته .
پس بنابر این باید قبر مقدس هم بزرگ و طولانى باشد، ولى من مى بینم صورت قبر کوچک است ؟!
آیا شنیده هاى من دروغ است ، یا کوچکى قبر علت خاصى دارد؟!
علامه بحرالعلوم بجاى جواب سر بدیوار گذاشت و سخت گریه کرد.
گریه طولانى علامه ، معمار را نگران و ناراحت و مضطرب نمود و عرضه داشت : آقاى من چرا گریان و اندوهناک شدید و سرشک غم از دیدگان فرو میریزید؟!
مگر من چه گفتم ، آیا از سؤ الى که من کردم تاثرى بر شما روى آورده ؟
علامه فرمود: استاد بناء پرسش تو دل مرا بدرد آورد. چون شنیده هاى تو درست و صحیح است ،امّا من بیاد مصائب و دردهاى وارده بر عمویم عباس علیه السلام افتادم .
آرى عباس بن على علیه السلام اندامى رشید و قد و قامتى بلند داشت ، و لیکن بقدرى ضربت شمشیر و تبرهاى دلسوز و گرزها و نیزه ها بر بدن ، نازنین او وارد کردند که بدنش را قطعه قطعه نمودند و آن اندام رشید بقطعات خونین تبدیل شد.
آیا انتظار دارى بدن پاره پاره حضرت عباس علیه السلام که بوسیله حضرت امام سجاد علیه السلام جمع آورى و دفن شد قبرى بزرگتر از این قبر داشته باشد؟!
جوان مریض
مرد صالح و اهل خیرى در کربلا زندگى میکرد که فرزندش مرض سختى مى گیرد، هر چه حکیم و دوا مى کند نتیجه اى نمى گیرد، آخرالامر متوسل به ساحت مقدس حضرت قمربنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام مى شود.
فرزند مریض را به حرم مطهر آورده و به ضریح مى بندد و مى گوید: یا ابوالفضل من دیگه از معالجه اش خسته شدم هر جا که بردمش جوابم کردند، تو باب الحوائجى و از خدا شفاى این بچه را بخواه ...
صبح روز بعد یکى از دوستانش پیش او میآید و میگوید: براى شفاى بچه ات دیشب خواب دیدم ، گفت : چه خوابى دیدى ؟گفت : خواب دیدم که آقا قمر بنى هاشم علیه السلام براى شفاى فرزندت دعا میکرد و از خدا شفاى او را مى خواست .در این بین ملکى از طرف رسول خدا ص خدمت آن حضرت مشرف شد و گفت : حضرت رسول خدا ص مى فرماید: عباسم درباره شفاى این جوان شفاعت نکن ، زیرا پیمانه عمر او تمام شده و مرگش رسیده .
حضرت به آن ملک فرمود: تشریف ببرید به حضرت رسول الله بفرمائید: عباس بن على سلام مى رساند و مى گوید: به وسیله شما از خدا تقاضاى شفاى این مریض را مى کنم و درخواست دارم که او را مورد عنایت قرار دهید.
ملک رفت و برگشت و همان سخن قبل را گفت .
که اجل او رسیده .
باز آقا قمربنى هاشم علیه السلام سخنان خود را تکرار فرمود، این گفتگو سه مرتبه تکرار شد. مرتبه چهارم که ملک حرف قبلیش را میزد آقا ابوالفضل علیه السلام فرمود: برو سلام مرا به رسول الله برسانید و بگوئید مرا ابوالفضل مى گویند: مگر خداوند مرا باب الحوائج نخوانده است ؟ مگر مردم مرا به این شهرت نمى شناسند؟
مردم بخاطر این اسم به من متوسل مى شوند و بوسیله من شفاى مریض هایشان را از خدا مى خواهند حالا که اینطور است پس اسم باب الحوائجى را از من بگیرد تا مردم دیگر مرا باب الحوائج نخوانند.
تا این پیام به حضرت پیغمبر ص رسید حضرت تبسمى نمود و فرمود: برو به عباسم بگو خدا چشم ترا روشن کند تو همیشه باب الحوائجى و براى هرکس که میخواهى شفاعت کن و خداوند متعال ببرکت تو این بچه را شفا فرمود.
باب الحوائج
عالم ربّانى حاج شیخ مرتضى آشتیانى رضوان الله تعالى علیه فرمود: که حجة الاسلام حاج میرزا حسین خلیلى طهرانى اعلى الله مقاله فرمود: خبر داد ما را شیخ جلیل و رفیق نبیل که با همدیگر سر درس صاحب جواهر رضوان الله تعالى علیه حاضر مى شدیم
یکى از تجار که رئیس خانواده الکبّه بود، پسر جوان و خوش صورت و مؤ دبى داشت ، والده اش علوّیه محترمه همین یک پسر را داشتند که این هم مریض مى شود، بقدرى مرضش سخت مى شود که به حال مرگ و احتضار مى افتد.
چشم و پاى او را مى بندند. پدرش از اندرون خانه به بیرون مى رود، و به سر و سینه مى زند مادر علویه اش به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام مشرف مى شود و از کلیددار آن آستان خواهش و تمنا مى کند که اجازه دهد شب را تا صبح توى حرم بماند.
کلیددار اول قبول نمى کند، ولى وقتى خودش را معرفى مى کند و مى گوید: پسرم محتضر است و چاره اى جز توسل به ساحت مقدس حضرت باب الحوائج ندارم کلیددار قبول مى کند و به مستخدمین دستور مى دهد که علویه را در حرم شب بیتوته کند.
شیخ جلیل فرمود: بنده همان شب به کربلا مشرف شدم و اصلاً خبر از تاجر و مرض پسرش اطلاع نداشتم ، همان شب که بخواب رفتم ، در عالم خواب به حرم مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السلام مشرف شدم و از طرف مرقد مطهر حضرت حبیب بن مظاهرع وارد شدم ، دیدم بالاى سر حرم ، زمین تا آسمان مملو از ملائکه هاست و در مسجد بالا سر حضرت پیغمبر ص و حضرت امیرالمؤ منین على علیه السلام روى تخت نشسته اند. در همان موقع ملکى خدمت حضرت آمده فرمود: السلام علیک یا رسول الله سپس فرمودند: حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس علیه السلام فرمود: یا رسول الله پسر این علویه عیال حاجى الکبه مریض است و به من متوسل شده ، شما به درگاه خدا دعا کنید که پروردگار او را شفا عنایت فرماید:
حضرت رسول ص دستها را به دعا بلند کردند و بعد از چند لحظه فرمودند: مرگ این جوان رسیده و کارى نمى شود کرد. ملک رفت و بعد از چند لحظه دیگر آمد و پس از عرض سلام همان پیغام را آورد.
حضرت رسول ص باز دستها را به دعا بلند کرده باز همان جواب را فرمودند: ملک برگشت .
یک وقت دیدم ملائکه اى که در حرم بودند، یک مرتبه مضطرب شدند، ولوله و زلزله اى در بین شان بوجود آمد، گفتم چه خبر شده ؟! خوب که نگاه کردم ، دیدم خود حضرت باب الحوائج علیه السلام که با همان حالى که در کربلا به شهادت رسیده اند دارند تشریف مى آورند، به حضرت رسول ص سلام کردند و بعد فرمودند: فلان علویه به من متوسل شده و شفاى جوانش را از من مى خواهد شما از حضرت حق سبحانه بخواهید که یا این جوان را شفا دهد و یا اینکه دیگر مرا باب الحوائج نگوئید.
تا پیغمبر این حرف را شنید چشمان مبارکشان پر از اشک شد و رو به حضرت امیر علیه السلام نمود و فرمودند: یا على تو هم با من دعا کن هر دو بزرگوار دست ها را رو به آسمان کرده و دعا فرمودند، بعد از لحظه اى ملکى از آسمان نازل شد و به محضر مقدس حضرت رسول اکرم ص مشرف شده و سلام کرد و فرمود: حضرت حق سبحانه و تعالى سلام مى رساند و مى فرماید: ما لقب باب الحوائجى را از عباس نمى گیریم و جوان را هم شفا دادیم .
من فورا از خواب بیدار شدم و چون اصلاً خبرى از این ماجرا نداشتم ، خیلى تعجب کردم . ولى گفتم : این خواب صادقه است و در آن حتما سِرّى هست .
وقتى که برخاستم دیدم سحر است و ساعتى به صبح نمانده چون تابستان هم بود، طرف خانه حاجى الکبه براه افتادم .
وقتى وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را در میان خانه دیدم که راه مى رود و به سر و صورت مى زند. به حاجى گفتم : چطور شده چرا ناراحتى ؟! گفت : دیگه مى خواهى چطور بشود. جوانم از دستم رفت .
دست او را گرفتم و گفتم آرام باش و ناراحتى نکن ، خدا پسرت را شفا داده و ترس و واهمه اى هم نداشته باش ، خطر رفع شده ، تعجب کنان مرا به اطاق جوان مریض و مرده اش برد، وقتى که وارد شدیم بقدرت کامله حق جوان نشست و چشم بند خود را باز کرد.
حاجى تا این منظره را مشاهده کرد دوید و جوانش را بغل کرد.
جوان اظهار گرسنگى کرد، برایش غذا آوردند و خورد! گویا اصلاً مریض ‍ نبوده .
دزدان قافله
مرحوم آقا میرزا حسن یزدى رحمة الله علیه از مرحوم پدرش نقل کرد:
یک سالى از یزد با اموال زیادى به همراه کاروان بزرگى به کربلا مشرف شدیم ، قریب به نیمه هاى شب به یک سِرى از دزدان و سارقان و طریق القطّاع برخورد کردیم ، من سکّه هاى طلاى زیادى داشتم که فوراً آنها را توى قنداقه کودک که همین میرزا حسن باشد، گذاشتم و او را به مادرش دادم در این هنگام دزدان ریختند و همه را غارت کردند، فریاد استغاثه زوار کربلا بلند شد که دل هر بیننده اى را مى سوزانید و گریانش مى کرد.
مردم صدا زدند: یا ابوالفضل یا قمربنى هاشم یا حضرت عباس یا باب الحوائج بفریادمان برس و گریه مى کردند.
ناگهان در آن موقع شب متوجه شدیم ، سوارى با اسب از دامنه کوهى که در نزدیکى ما بود. سرازیر شد، جمال دل ربایش زیر نقاب بود ولى نور صورت انورش از زیر نقاب همه جا را منور و روشن کرده بود، شمشیرش مانند ذوالفقار پدرش امیرالمؤ منین علیه السلام بود.
فریادى مانند صداى رعد و برق ، تمام صحرا را پر کرد و به سارقان و دزدان حمله نمود و فرمود: دست از این قافله بردارید و از اینجا بروید، دور شوید و گرنه همه شما را هلاک و به جهنم مى فرستم .
همه اهل کاروان و سارقان درخشندگى نور جمال آن ستاره آسمان ولایت را مشاهده کردند و صداى دلرباى آن حضرت را شنیدند.
دزدها و سارقان فورا دست از قافله کشیدند و پا به فرار گذاشتند.
آن حضرت در همان محل که ایستاده بودند غیب شدند.
تمام اهل قافله وقتى که این معجزه را دیدند همانجا تا صبح به ساحت مقدس قمر بنى هاشم علیه السلام توسل و دعا و زیارت و روضه خوانى و گریه و زارى پرداختند.
بعد که سر اثاثیه خودشان آمدند دیدند همه چیز سر جایش است الاّ آن مقدار چیزى که دزدها برده بودند و کنار انداخته بودند و فرار کرده بودند.
و سیدى در قافله ما بود که سالها گنگ بود وقتى آن گیر و دار و پرتوى از نور خدا وقامت زیباى پسر على علیه السلام را دیده بود زبانش باز شد و همه اش ‍ صلوات مى فرستاد.
سکّه حضرت
سید سند عالیجناب ، آقاى سیّد جعفر نجفى آل بحرالعلوم ، از مرحوم آشیخ حسن نجل صاحب جواهر از فقید بزرگوار آشیخ محّمد طه نجفى على الله مقاماتهم نقل فرمود:
در ایّام طلبگى مفلس و بى پول بودم ، یک روز از نجف اشرف به کربلاى معلى مشرف شدم و با رفیقى که از خودم بى پول تر و مفلستر بود، توى حرم مطهر حضرت عباس ع مشغول زیارت بودیم که یک وقت دیدم مرد عربى میخواهد یک سکّه عثمانى بنام مجیدى که ربع مثقال طلا ارزشش ‍ بود، در ضریح مقدس بیندازد.
جلو رفتم به او سلام کردم و گفتم : من طلبه اى مستحق هستم و در امور زندگیم درمانده و معطلم ، مجاهده و ایثار ثوابش بیشتر است ، عرب گفت : دلم مى خواهد به شما بدهم ولى از حضرت میترسم چون نذر این بزرگوار کرده ام و آن را میخواهم در ضریح بیندازم .
گفتم : حضرت عباس علیه السلام که نیازى به این پول ها ندارد؟! هر چه اصرار کردم قبول نکرد، فکرى کردم ، دیدم نخ قندى در جیب دارم ، به مرد عرب گفتم : ما این مجیدى را به نخ مى بندیم ، تو سر نخ را در دست بگیر و مجیدى را داخل ضریح بینداز. و بگو: نذرت را دادم مى خواهى بگیر و مى خواهى به این طلبه بده .
پیشنهادم را قبول کرد، مجیدى را محکم به نخ بستم و به او دادم آن را توى ضریح رها کرد و در حالیکه سر نخ را در دست داشت چند مرتبه کشید و ول کرد تا صداى سکّه را شنید و مطمئن شد که به ته ضریح رسیده ، همان حرف را زد بعد طبق قرار، پول را بالا کشید، نیمه هاى راه گیر کرد و بالا نیامد، باز شل کرد به زمین ضریح رسید، مجددا بالا کشید، باز وسط راه گیر کرد، چند مرتبه پائین و بالا کرد فایده اى نبخشید.
مرد عرب گفت : ببین حضرت عباس علیه السلام مجیدى را مى خواهد بالا نمى آید، سر نخ را به ما داد آن قدر کشیدم که نزدیک بود نخ پاره شود. من رو به ضریح کردم و گفتم : مولانا من حرف شرعى دارم ،گفتم : که مجیدى مال تو است ، ولى نخ که مال تو نیست مال ماست ول کن .
مرد عرب نخ را گرفت و شل کرد به زمین خورد این دفعه وقتى نخ را کشید خود نخ آمد نخ را گرفتم و از حرم بیرون آمدم .
آمدیم توى صحن مطهر و یک گوشه صحن نشستیم به چپق کشیدن ، وقتى که چپق را آتش زدم بقیه چوب کبریت را به زمین انداختم .
باد آتش را به موضع مخصوصى که مرد عربى در آنجا خوابیده بود برد، عرب بى نوا در اثر سوختن محل ، از خواب پرید و باعصبانیت پیش ما آمد.
پیش از آنکه اجازه اعتراض به او بدهیم ، گفتم : برادر عرب ما گناهى نداشتیم باد آتش را نزد شما آورد.
گفت : معلوم مى شود حال روز شما خراب است .
گفتم : بله ، ما مفلس جامع الشرائط هستم . گفت : بسیار خوب یک مجیدى نذر دارم بشما مى دهم تا از افلاس و بى پولى در آیید.
بله بدین ترتیب آقا و مولا حضرت عباس علیه السلام ما را از بیچارگى و ضعف و بى پولى ریال نجاتمان داد.
دست بریده
عالم جلیل القدر، محدث متقى ، حضرت آیة الله آملا حبیب الله کاشانى رضوان الله تعالى علیه فرمود: یک عده از شیعیان در عباس آباد هندوستان دور هم جمع مى شوند و شبیه حضرت عباس علیه السلام را در مى آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشید گشتند، تا نقش حضرت را روى صحنه در آورد پیدا نکردند.
بعد از جستجوى زیاد، جوانى را پیدا کردند، ولى متأ سفانه پدرش از دشمنان سرسخت اهل بیت ع بود، بناچار او را در آن روز شبیه کردند، وقتى که شب فرا رسید و جوان راهى منزل مى شود موضوع را به پدرش ‍ مى گوید.
پدرش مى گوید: مگر عباس را دوست دارى ؟ جوان مى گوید: چرا دوست نداشته باشم ، جانم را فداى او مى کنم .
پدرش مى گوید: اگر اینطور است ، بیا تا دستهاى تو را به یاد دست بریده عباس قطع کنم .
جوان دست خود را دراز مى کند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را مى برد، مادر جوان گریان و ناراحت مى شود و گوید: اى مرد تو از حضرت فاطمه زهرا شرم نمى کنى ؟ مرد مى گوید: اگر فاطمه را دوست دارى بیا تا زبان تو را هم ببرم ، خلاصه زبان آن زن را هم قطع مى کند و در همان شب هر دو را از خانه بیرون مى اندازد و مى گوید: بروید شکایت مرا پیش عباس بکنید.
مادر و پسر هر دو به مسجد عباس آباد مى آیند و تا سحر دم منبر ناله و ضجه مى زنند، آن زن مى گوید: نزدیکیهاى صبح بود که چند بانوى مجلله اى را دیدم که آثار عظمت و بزرگى از چهره هایشان ظاهر بود. یکى از آنها آب دهان روى زخم زبان من مالید فورى شفا یافتم .
دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بریده و بى هوش افتاد، بفریادش ‍ برسید.
آن بانوى مجلله فرموده بود آن هم صاحبى دارد. گفتم : شما کیستید؟
فرمود: من فاطمه مادر حسین هستم . این را فرمود و از نظرم غایب شد، پیش پسرم آمدم ، دیدم دستش خوب و سلامت است . گفتم : چطور شفا یافتى ؟
گفت : در آن موقع که بى هوش افتاده بودم ، جوانى نقاب دار بر سر بالینم آمد و فرمود: دستت را سر جاى خود بگذار وقتى که نگاه کردم هیچ اثرى از زخم ندیدم و دستم را سالم یافتم .
گفتم : آقا مى خواهم دست شما را ببوسم یک وقت اشکهایش جارى شد و فرمود: اى جوان عذرم را بپزیر چون دستم را کنار نهر علقمه جدا کردند.
گفتم آقا شما کى هستید؟
فرمود: من عباس بن على علیه السلام هستم یک وقت دیدم کسى نیست.....

حرم حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام)
متولیان حرم حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام)

از آغاز سده چهارم هجری، حاجبان و دربانانی بر مرقد امام حسین(علیه السلام) و مرقد ابوالفضل العباس(علیه السلام) گماشته شدندتا حرمت این دو بارگاه را پاس بدارند و آنجا خدمت گزارند. معمولا (سادن) یا همان تولیت حرم، از بزرگان خاندان‌های علوی و گاه غیر علوی عراق بوده و در بیشتر اوقات یکی از عالمان عهده‌دار این قسمت شده است.
تولیت از سمت‌های مهمی است که از روزگار آل بویه تا روزگار صفویان جایگاه درخور توجهی داشته و در عصر صفویان به طور خاص از رشد و عظمت دو چندانی برخوردار شده است. از سده دهم هجری قمری به این سوی، برخی از خاندان‌های ساکن کربلا فرمان‌هایی از پادشاه صفوی دارند که تولیت را به آنان واگذاشته است. در دوران سلطه امپراتوری عثمانی بر عراق، نام‌های برخی از متولیان و خدمتگزاران حرم امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) در دفتر ویژه‌ای در اوقاف ثبت شد و آنان به موجب همین فهرست، حقوقی ماهیانه دریافت می‌کردند.
اکنون نیز چنین است و خاندان‌هایی که تولیت را در اختیار دارند آن را برای فرزندان خود به ارث می‌گذارند. البته گاه که تولیت از سادات است وی نقابت و پیشوایی علویان را نیز در اختیار می‌گیرد و در نتیجه حکمران کربلا می‌شود و گاه تنها تولیت را در اختیار دارد و نقابت علویان با کسی دیگر است. تنها در اواخر حکومت صفویه و اوایل دوران سلطه عثمانی بر عراق، متولیانی غیر از علوی تولیت را عهده‌دار شده‌اند.
معمولا تولیت حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) جزو وظایف متولیان حرم امام حسین(ع) بوده و آنان با بر عهده داشت این مسئولیت، فردی شایسته را در خصوص اداره حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) به نیابت می‌گماشته‌اند.
اینک فهرستی از متولیان حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) را فراروی دارید که بر پایه اسناد و مدارک کهن فراهم شده است:
1. محمد بن نعمة الله؛ چونان که از مهر وی بر وقفنامه (فدان الساده) پیداست در سال 1025 حرمدار بوده است.
2. شیخ حمزه؛ از خاندان سلالمه، عالمی فاضل که در فاصله سال‌‌‌های 1091 تا 1106 هجری قمری عهده‌دار حرم بود و یادداشت‌های ارزشمندی نیز درباره تاریخ کربلا از خود بر جای گذاشت. فرزندی از او نمانده است.
3. شیخ محمد شریف؛ چنان که از مهر وی بر اوراق معلمچی به دست می‌آید، وی به سال 1161 هجری قمری متولی حرم بوده استو
4. شیخ احمد خازن؛ به سال 1187 هجری قمری تولیت حرم را بر عهده داشته و گردآورنده دیوان سید نصرالله حائری، او را (ادیب فرهیخته ستوده) خوانده است.
5. شیخ علی بن عبدالرسول؛ از سال 1188 تا 1222 هجری قمری عهده‌دار این سمت بوده است.
6. عبدالجلیل طعمه؛ در سال 1224 هجری قمری تولیت حرم را بر عهده داشته است.
7. سید محمد علی بن درویش بن محمد بن حسین آل ثابت؛ از سال 1225 تا 1229 هجری قمری عهده‌دار این سمت بوده است.
8. سید ثابت بن درویش بن محمد بن حسین آل ثابت؛ در سال 1232 هجری قمری عهده‌دار حرم شده و در سال 1238 هجری قمری و زمانی پس از آن نیز در همین سمت بوده است.
9. سید حسین بن حسن بن محمد علی بن موسی؛ جدّ بزرگ آل وهاب؛ در چهارم شوال 1240 هجری قمری و در پی برکناری سید ثابت متولی پیشین حرم، این سمت را بر عهده گرفته است.
10. سید وهاب بن محمد علی بن عباس آل طعمه؛ در آغاز متولی حرم امام حسین(ع) بود و پس از آن درسال 1243 هجری قمری تولیت حرم ابوالفضل(ع) را بر عهده گرفت.
11. سید محمد بن جعفر بن مصطفی بن احمد آل طعمه؛ به سال 1250 هجری قمری تولیت حرم بوده است.
12. سید حسین بن حسن بن محمد علی بن موس وهاب؛ در پی عزل سید محمد بن جعفر متولی پیشین به موجب فرمان مورخ 25 جمادی الاولی سال 1254 هجری قمری تولیت حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) به او سپرده شد و در سال 1256 هجری قمری از این سمت برکنار گردید. در فاصله سالهای 1256 تا 1259 هجری قمری دفتر سید محمد جعفر،‌متولی اسبق، عهده‌دار تولیت حرم بود و پس از این تاریخ مجددا خود او به تولیت حرم رسید و تا سال 1265 هجری قمری در این سمت ماند.
13. سید سعید بن سلطان بن ثابت بن درویش آل ثابت؛ به سال 1265 هجری قمری دو دوره زمانی جدای از هم، عهده‌دار سمت تولیت شده و در این مدت به انجام کارهای بزرگی توفیق یافته است، از جمله این که با دربار عثمانی وارد گفت و گو شد و از آنان خواست افراد خاندان‌های متولی حرم امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) را از پرداخت حق دفت در حرم معاف بدارد و به آنان حقوقی هم بدهد. دربار عثمانی این درخواست را پذیرفت و برای حرم امام حسین(ع) و حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) هر کدام 15 خدمتگزار گماشت تا ماهانه از صندوق اداره اوقاف حقوق دریافت کنند.
14. سید حسین معروف به نائب التولیه؛ فرزند سید سعید بن سلطان آل ثابت؛ چون در هنگام به ارث بردن سمت تولیت خردسال بود،‌ به نیابت از او سید حسین بن سید محمد علی آل ضیاء الدین عهده‌دار امور حرم شد، تا آن که ناصرالدین شاه در سفر خود به کربلا، سید حسین نایب التولیه را عزل کرد و رسما این سمت را به سید حسین آل ضیاءالدین سپرد. در پی این اقدام، سید حسین آل ثابت ناگزیر به استانبول رفت تا به کمک حکومت عثمانی سمت خود را باز پس گیرد. اما در این کار توفیقی نیافت و در نیتجه راهی ایران شد و در آنجا به تلاش‌هایی دست زد. شاه ایران در نتیجه این تلاش‌ها،‌ تولیت حرم امام رضا(ع) را به او سپرد.
15. سید حسین بن محمد علی بن مصطفی بن محمد بن شرف الدین بین ضیاءالدین بن یحیی بن طعمه (طعمه اول)؛ به سال 1282 هجری قمری عهده‌دار تولیت شد و تا پایان زندگی، یعنی سالی 1288 هجری قمری در این سمت ماند.
16. سید مصطفی بن سید حسین بن محمد علی ضیاءالدین؛ پس از درگذشت پدرش سید حسین متولی پیشگفته، این سمت را در اختیار گرفت و تا سال 1297 هجری قمری آن را عهده‌دار بود.
17. سید محمد مهدی بن محمد کاظم بن حسین بن درویش بن احمد آل طمعه؛ پس از درگذشت تولیت پیشین در سال 1297 هجری قمری بدین سمت گماشته و به سال 1298 یعنی سال بعد برکنار شد. او که خطیبی فاضل بود و به سال 1334 هجری قمری درگذشت، نیکوکاری‌های فراوانی داشت. از آن جمله اقدامی است که روزنامه الزورای بغداد آن را چنین گزارش می‌کند: (سید محمد مهدی آل طعمه کلیددار حرم حضرت ابوالفضل مبلغ 125000 قرش کمک به ساخت کتابخانه رشید در بغداد کمک کرد).
18. سید مرتضی بن مصطفی بن حسن آل ضیاء الدین؛ چون در هنگام به ارث رسیدن تولیت به وی،‌هنوز خرسال بود،‌او سید محمد مهدی تولیت پیشگفته در ردیف 17، این سمت را در اختیار گرفت تا هنگامی که نزد حکومت بغداد از او بدگویی کردند. هنگامی که حکمران بغداد به زیارت کربلا آمد، از نزدیک اطمینان یافت. سید مرتضی توانایی اداره حرم را داراست. از همین روی،‌ به سال 1298 هجری قمری دربار عثمانی فرمان تولیت او را صادر کرد. از این زمان تا هنگام رسیدن سید مرتضی به سنّ‌ بلوغ، عمویش سید عباس سید حسین آل ضیاء الدین به نیابت از او امور حرم را عهده‌دار بود. در روز پنج‌شنبه 18 ربیع الاول سال 1357 هجری قمری (17 ماه مه 1938 م) درگذشت. از اقدامات شایسته او می‌توان از طرح آبرسانی کربلا یاد کرد.
19. سید محمد حسین بن سید مرتضی آل ضیاءالدین؛ پس از درگذشت پدرش به سال 1357 هجری قمری تولیت حرم را در اختیار گرفت. او که از شخصیت‌های برجسته و فرهیخته و دارای صفات برجسته‌ای بود، اقدامات و مواضع شایسته‌ای داشت که از جمله است: اهدای هدیه تشکر ارزشمندی به عباس محمود عقاد به مناسبت تألیف کتاب ابوالشهداء، برقراری صلح میان مردم کاظمین و نجف در شب عاشورای 1946م، بازداشتن پلیس از ورود به حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) در خلال قیام مردمی در اکتبر 1952 م. او در روز 16 ربیع الثانی سال 1372 هجری قمری برابر با سال 1953م. درگذشت و در چهلم درگذشتش مجلس بی‌همانندی ترتیب دادند و شاعران و ادیبان او را رثا گفتند.
20. سید بدرالدین بن سید محمد حسن آل ضیاءالدین؛ در سال 1372 هجری قمری عهده‌دار تولیت و به سال 1385 هجری قمری از این سمت برکنار شد و در روز پنجشنبه 4 شوال 1406 هجری قمری درگذشت.
پس از برکناری‌اش در سال 1385 هجری قمری،‌سید حسن سید صافی آل ضیاءالدین به جای وی اداره حرم را در دست گرفت.
21. سید محمد حسین بن مهدی آل ضیاءالدین؛ از سال 1402 تا 1411 هجری قمری عهده‌دار تولیت بود. این کار را با درست‌اندیشی و تدبیر به انجام رساند.
آرامگاه مطهر قمر بنی هاشم(ع) در طول تاریخ
از تواریخ به دست می‌آید که قبر مطهر قمر بنی‌هاشم(ع) از دوره اموی به بعد، دارای آثار و قبر و درب ورودی و روضه و سرداب بوده است.
مثلا، بر پایه نقل کفعمی در بلدالامین ـ که مجلسی هم در مزار بحار آورده است ـ در روایت صفوان بن مهران که شیخ مفید نقل کرده هر کجا دستور توقف بیرون درب برای اول دخول هست، برای حضرت عباس(ع) هم همان دستور صادر شده که معلوم می‌‌شود در قرن اول تا دوره امام صادق(ع) قبر آن حضرت روضه و درب ورودی داشته است.
مرحوم آیت الله سید حسن صدر (قدس سره) در رساله‌ای که در این زمینه نوشته آورده است: در روز 11 محرم 61 هجری، که خبر شهادت امام حسین(ع) و یاران با وفایش به کوفه رسید، زنان کوفه جمع شدند به حدی که تعداد آنان به ده هزار نفر رسید و از آنجا که عمال ابن زیاد مانع تجمع مردها می‌شدند و ضمنا زنان نیز از این فاجعه عظمی سخت ناراحت بودند، با هم قرار گذاشتند که در ششمین روز شهادت امام(ع) همه با هم به طرف کربلا حرکت کنند تا کسی نتواند جلو آنها را بگیرد.
بدیهی است،‌با حرمتی که بویژه اعراب به زن می‌گذراند، جلوی یک زن را نمی‌توان به آسانی گرفت، چه رسد به ده هزار نفر زن. آنان در هفتمین روز شهادت امام حسین(ع) در کربلا حاضر شدند و در خلال حرکت این گروه کثیر، زنان ناظر و شام و کوفه و قبایل و عشایر اطراف نینوا و قادسیه و کربلا نیز به آنها پیوستند و جمع بسیار انبوهی را تشکیل دادند که تعداد آنها را تا صد هزار نفر گفته‌اند. زنان مزبور بر سر قبر سیدالشهداء وحضرت عباس(ع) سایبانی و به عزاداری پرداختنمد و هیچ نیرویی نتوانست از آنها جلوگیری کند. آنان از همان روز هفتم بر مزار سیدالشهداء(ع) و اصحاب و یاران وی سایبان و اثر قبری پدید آوردند و یک هفته به عزاداری مشغول شدند.
بر پایه این نقل تاریخی معلوم میِ‌شود که از همان دوران اموی آثار قبر شوده و شدت بروز احساسات پاک و جریحه‌دار شده مردم به حدی بوده که امر و ابن زیاد هم قادر بر منع و جلوگیری از تجمع چنین جمعیتی نبوده‌اند.
در خصوص قبر ابوالفضل(ع) باید گفت که علاوه بر زنان در آل محمد(ص) قبیله بنی کلاب هم ـ که ام البنین از آنها بود ـ و قبیله بنی اسد و برای آبادی و عمران این روضه و بارگاه کوشا بودند و بنی امیه نیز به سبب دوستی که با طایفه ام البنین داشتند، اگر در بنای قبر و روضه حضرت عباص(ع) نمی‌کردند مخالفتی هم نمی‌کردند. بنای بین 64 تا 72 را تکمیل نموده و در سال منتصر عباسی برای جلب توجه علویین ساختمان مختصری در مزارات کربلا و برای پنجمین بار،‌ زید داعی، مبالغی هنگفت برای ساختمان قبّه حضرت عباس اختصاص داد و روضه را تعمیر کرد. پس از وی دیالمه در سال 371 هجری به فرما عضدالدوله دیلمی قبور شهدای کربلا و قبر ابوالفضل العباس(ع) را تجدید و سلطان رسما اعلان تشیع داد.
پس از دیلمیان،‌ سلطان جلایر ایلکانی قبّه و بارگاه را تجدید بنا کرد 373 ق تا 907 ق، که آغاز عصر صفوی است، یعنی قریب 534 سال‌، بنا و سال مزبور مورد زیارت سیاحان و زوار بوده است. در دوره صفویه، سال 32، ایلکانی تکمیل و تعمیر و مرمت و نوسازی شد. تا در عصر افشاریه نادرشاه به زیارت کربلا رفت و در سال 1155 حرم حضرت عباس(ع) آیینه‌کاری و گنبد مطهر ایشان مجددا کاشی‌کاری گردید.


گنبد 2
چنانکه همه محدثین و مورخین می‌دانند قمر بنی‌هاشم(ع) خود را خدمتگزاران برادرش، حضرت سیدالشهداء امام حسین(ع) می‌دانست و از برجسته‌ترین ویژگیهای او به شمار می رود. گویی تقدیر الهی از همان آغاز برگرفت که به پاداش این خضوع و ادب،‌حضرت قمر بنی هاشم(ع) در میان شهدای کربلا تشخص ویژه‌ای یافته و مرقد با شکوه و مستقلی یابد و به مرور نیز این شکوه و تشخص، بارزتر گردد.
از دوران آل بویه که قبّه و بارگاهی برای قمر بنی‌هاشم(ع) ساختند، مزار او مستقل، و دارای قبه و بارگاهی جداگانه بود. نوشته‌اند: در دوره نادرشاه، که گنبد امام حسین(ع) را طلا گرفتند، وی خواست گنبد قمر بنی هاشم(ع) را طلا کند، خواب دید که حضرت به وی فرمود: (بگذار کاشی باشد)، تا مقام خدمتگزاری و حمایت و فداکاری او از امام مشخص گردد.
مرحوم عمادزاده در مقدمه کتاب خصایص العباسیه می‌نویسد: گنبد آن حضرت سالها کاشی بود، تا اینکه در سال 1337 هجری به دولت وقت گزارش دادند که هدایای مردم به حضرت ابوالفضل(ع) به حدی است که انبارها از طلا و نقره و مس و غیره پر شده، و از دولت وقت عراق اجازه خواستند که آنها را به فروش برسانند و گنبد را طلا نمایند. آن مرحوم اضافه می‌کند که: نیک در یاد دارم رئیس دولت به کربلا آمد و دستور داد هدایای مردم به جای خودش باشد و از 5% درآمد نفت گنبد را طلا نمایند و از آن سال گنبد قمر بنی هاشم(ع) طلا شد و صحن و تکیه و رواق هم توسعه یافت.
عمارت آستانه ابوالفضل العباس(ع)
آستان مقدس حضرت ابوالفضل(ع) تاریخ مشترکی با آستانه سیدالشهداء ابی‌عبدالله‌الحسین(ع) دارد و یکی از مهمترین زیارتگاههای شیعیان جهان است. حضرت ابوالفضل العباس(ع)، که به امر برادرش سیدالشهداء(ع) به منظور تهیه آب برای خیمه‌گاه خانمدان نبوت به آبشخور فرارت رفته بود، در یک جنگ دلیرانه در کنار نهر علقمی به شهادت رسید و به علت دوری محل شهادت وی از خیمه‌گاه سیدالشهداء(ع) و میدان نبرد و نیز شدت یافتن جنگ، پیکر مطهر او در همان محل باقی ماند و سپس همانجا نیز به خاک رفت. بنی‌اسد، اولین کسانی بودند که قب مطهر آن حضرت را به شکلی بارز و برجسته بنا کرند که آثار آن از بین نرود. اولین زائران این آستانه مطهر نیز نخست عبیدالله فرزند حرّ جعفی،‌ از برجستگان شیعه در کوفه و سپس در بیستم صفر سال 62 ق صحابی مشهور جابر بن عبدالله انصاری بودند.
عمارت اول: مختار ثقفی در سال 66 قمری، با کمک جمعی از اعراب و نیز ایرانیان که از شیعیان علی بن ابیطالب(ع) بودند؟ به خونخواهی سیدالشهداء(ع) قیام کرد و در دوران قدرت و حکومت او (توسط خود وی یا دیگر شیعیان) اولین عمارت آستانه بنا گشت و این عمارت و به طور کلی تمام شهر کربلا کم کم رو به آبادانی نهاد، ولی هارون الرشید در سال 170 قمری دستور خراب کردن آن را داد.
عمارت دوم: مأمون، که در سال 198 قمری قدرت را به دست گرفت، بر خلاف سیاست پدر خود و برای جلب رضایت و کمک شیعیان خراسان، برخورد دوستانه‌ای با شیعیان در پیش گرفت، لذا محبان خاندان عصمت و طهارت این فرصت تاریخی را مغتنم شمردده و بدینگونه، عمارت دوم آستانه در عصر مأمون انجام گرفت. در سال 232 قمری متوکل عباسی بر مسند خلافت نشست. وی که نسبت به شیعیان و آل ابی طالب عناد خاصی داشت، دستور داد و آستانه حضرت سیدالشهداء(ع) و ابوالفضل العباس(ع) بلکه تمامی شهر کربلا را خراب کردند و پس از تخریب، تمامی منطقه را شخم زدند و به آن آب بستند.
عمارت سوم: المنتصر، خلیفه عباسی، بر خلاف سیاست پدر خود ـ متوکل ـ با شیعیان روش دوستانه و صمیمانه‌ای داشت. وی اموال زیادی بین علویین تقسیم کرد و حکم به تعمیر بنای شهر کربلا و آستانه ابوالفضل العباس(ع) داد. در نتیجه، کربلا در عصر او رونق یافت و زائرین آن بقاع مطهر از اطراف و اکناف به سوی این شهر مقدس سرازیر گشتند.
عمارت چهارم: در سال 367 قم عضدالدوله دیلمی وارد بغداد شد، سپس به زیارت کربلا و نجف شتافت و دستور داد مرقد عظیم و با شکوهی برای حضرت ابی‌الفضل‌العباس(ع) بنا کنند. بنای مزبور در سال 367 قمری آغاز شد و در سال 372 پایان یافت و عمارت امروزه آستانه مطهر حضرت ابوالفضل العباس(ع) از عضدالدوله است که از شکوه و عظمت خاصی برخوردار است.
در عصر جلایریان: پس از تاسیس دولت جلایریان در ایران و به قدرت رسیدن شیخ حسن ایلکانی در سال 740 قمری، سلطان اویس (فرزند شیخ حسن) تعمیرات را در این آستانه مطهر شروع نمود که در عصر فرزندش، سلطان احمد، در سال 786 پایان یافت و هدایای زیادی از ایران به آستانه مزبور ارسال شد.
در عصر صفویه: شاه اسماعیل صفوی بنیانگذار حکومت شیعی صفویه، روی 25 جمادی الثانی 914 قمری فاتحانه وارد بغداد گشت و مورد استقبال بی‌نظیر شیعیان قرار گرفت. وی سپس در روز بعد، یعنی 26 جمادی الثانی، به سمت کربلا حرکت و یک شبانه روز در حرم ابی عبدالله الحسین(ع) معتکف گشت، آنگاه به آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) شتافت و دستور تعمیرات وسیعی را در آن آستانه صادر و دوازده قندیل از طلای خالص به نام دوازده امام را که با خود آورده بود به حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) اهدا کرد و تمامی حرم مطهر و رواقها را با فرش گرانبهای ابریشم‌بافت اصفهان مفروش نمود و خدمه مخصوصی نیز برای نگاهداری و روشنایی قندیل آستانه استخدام کرد که تبار آن امروزه با عنوان (آ‎ل قندیل) در کربلا شهرت دارد. اسماعیل صفوی، همچنین دستور کاشی‌کاری گنبد صادر کرد که تا سال 1302 قمری کاشی‌کاری باقی بود.
در عصر نادرشاه افشار: در سال 1153 قمری نادرشاه هدایای زیادی به آستانه حضرت عباس(ع) ارسال داشت و تعمیرات وسیعی در آن بارگاه ملکوتی انجام گرفت.
در عصر وهابیان: در 18 ذی الحجة الحرام سال 1216 قمری، که انبوه مردم برای درک زیارت عید غدیر از کربلا به نجف اشرف رفته بودند، سعود بن عبدالعزیز وهابی فرصت را مغتنم شمرده و با لشگری عظیم به شهر کربلا حمله برد و حکم به تاراج تمامی شهر داد و آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) را نیز خراب کرد و تمامی هدایای سلاطین و ملوک صفویه و نادرشاه و قندیل‌های طلا و نقره و غیره را به یغما برد.
در عصر قاجاریه: پس از حمله وهابیهای سعودی به کربلا و رسیدن خبر این جنایت وحشتناک به ایران، مردم خیر ایران با همراهی و همدلی دولت وقت ایران (زمان فتحعلی شاه قاجار) کمک‌های سخاوتمندانه‌ای به این شهر ماتم‌زده نمودند و تمامی خرابی‌های وارده را ترمیم کردند. آستانه حضرت عباس(ع) نیز به شکل احسن تعمیر گشت و از جمله این تغییرات، نصب ضریح نقره اهدایی فتحلی‌شاه قاجار بود که در سال 1227 قمری انجام گرفت. تعمیرات آن آستانه مقدسه در طول دوران قاجاریه قطع نشد و ناصرالدین شاه کاشی‌کاری گنبد را تجدید کرد (در سال 1304 قمری کاشی‌کاری صحن شریف، و در سال 1305 قمری کاشی‌کاری گنبد مطهر انجام یافت). همچنین، شیخ عبدالحسین تهرانی، معروف به شیخ العراقین، با استفاده از ثلث میرزاتقی خان امیرکبیر ـ صدر اعظم مشهور ایران ـ تعمیرات وسیعی در آستانه مزبور انجام داد.
در عصر حاضر: آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) درحدود سیصد و پنجاه متری شمال شرقی آستانه سیدالشهداء ابی عبدالله الحسین(ع) قرار دارد و در یک میدان بزرگ هر دو آستانه را دربرگرفته است. قبر مطهر در وسط حرم شریف واقع شده و بر روی آن صندوق خاتم نفیس اهدایی قرار دارد که با گذشت زمان تعمیراتی روی آن انجام شده است. روی صندوق را ضریح نقره‌ای پوشانده که به همت بزرگ مرجع جهان تشیع، مرحوم آیت الله العظمی سید محسن حکیم (قدس سره) و با دست هنرمندان ایرانی در اصفهان با به کار بردن چهارصد هزار مثقال نقره خالص و هشت هزار مثقال طلا پس از سه سار کار مداوم در سال 1385 قمری در حرم مطهر نصب گشته است. چهار طرف حرم شریف دارای چهار رواق قرینه است که ابهت خاصی به حرم بخشیده و به یکدیگر منتهی می‌گردند. سقف و تمامی دیوارهای حرم مطهر و رواقها به دست هنرمندان ایرانی آینه‌کاری شد و بر فراز ضریح یک گنبد بزرگ بنا شده که در سال 1375 قمری طلاکاری آن انجام یافته است. در دو طرف ایوان جنوبی حرم، دو مأذنه (مناره) به شکل زیبایی سر به فلک کشیده است. در قسمت جنوبی حرم یک ایوان سرتاسری سرپوشیده واقع شده است که در وسط آن یک در طلایی میناکاری ساخت اصفهانو در سمت شرق و غرب آن نیز دو در کوچک دیگر واقع است که هر سه در به داخل رواق جنوبی منتهی می‌شود.
آستانه حضرت ابوالفضل العباس(ع) دارای یک صحن چهارگوش است که حرم مطهر در وسط آن واقع شده و در چهار طرف صحن حجراتی بنا گشته که در آن جمع کثیری از علمای امامیه و سلاطینو امرای شیعه دفن شده‌اند و کاشی‌کاری موجود در تمامی صحن آستانه، مربوط به عصر قاجاریه و بعد از آن است. صحن شریف دارای هشت در بزرگ ورودی و خروجی است: در قسمت جنوب صحن، در قبله و یا درب‌الرسول(ص) و در قسمت شمال درب امام محمد جواد(ع) قرار دارد. قسمت غرب صحن دارای چهار درب می‌باشد: 1. درب امام حسن(ع) 2. درب امام حسین(ع) 3. درب امام صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) 4. درب امام موسی بن جعفر(ع). قسمت شرقی صحن نیز دارای دو درب به نامهای درب امام امیرالمؤمنین(ع) و درب امام علی بن موسی الرضا(ع) می‌باشد. مساحت آستانه ابوالفضل العباس(ع) بالغ بر 4370 متر مربع می‌باشد و از نظر نقشه و سبک معماری مانند آستانه سیدالشهداء ابی‌عبدالله‌الحسین (ع)، منتها کوچکتر از آن است.
سقاخانه‌ها
در صحن حضرت ابوالفضل(ع) دو سقاخانه عمومی وجود داشته است:
1. یکی از این آبخورگاه‌ها در ضلع شرقی صحن و در مقابل مقبره راجه قرار داشته و بهره هند (طایفه‌ای از اسماعیلیان) آن را نوسازی کرده بودند و در جوار آن نیز دو درخت میوه و یک درخت سدر بوده است.
2. دیگری در ضلع غربی،‌ در جوار باب السوق بوده و در نزدیک آن دو درخت خرما وجود داشته است. البته امروزه از این آبخورگاه‌ها و همچنین از درختان نخل و سدر اثری نیست.

اباالفضل العباس (ع) و دیدگاه ها
ابوالفضل ( علیه السّلام ) دل و اندیشه بزرگان را مسخّر خود کرد و براى آزادگان در هـمـه جـا و هـر زمـان سـرودى جـاودانـه گـشـت ؛ زیـرا بـراى بـرادرش دسـت به فداکارى بزرگى زد، برادرى که در برابر ظلم و طغیان خروشید و براى مسلمانان عزت جاودانه و عظمتى همیشگى ، به ارمغان گذاشت .
در ایـنـجـا، بـرخـى از اظـهـار نـظـــرهـاى بـزرگـــــان را دربـــاره شـخـصـیـت ابوالفضل ( علیه السّلام ) مى آوریم .
1 ـ امام سجّاد(علیه السلام)
امـام عـلى بـن الحسین ، حضرت زین العابدین ( علیه السّلام ) از سروران تقوا و فضیلت در اسلام به شمار مى رود. این امام بزرگوار هماره براى عمویش عباس طلب رحمت مى کرد و از فـداکـاریـهـایـش دربـاره بـرادرش حـسـیـن ( عـلیـه السـّلام ) بـه نیکى یاد مى کرد و جانبازیهاى بزرگش را مرتّب مى ستود. از جمله سخنان حضرت درباره عمویش ، این موارد را ذکر مى کنیم : ((خداوند عمویم عباس را رحمت کند که از خودگذشتگى کرد و نیک از عهده آزمـایش برآمد. خود را فداى برادر کرد تا آنکه دستانش بریده شد، خداوند به جاى آنها چـون جـعـفـر بـن ابى طالب ، دو بال عطا کرد تا بدانها با ملائکه در بهشت پرواز کند. عـبـاس را نـزد خـداونـد مـتـعـال مـنـزلتى است که همه شهیدان در روز قیامت بر او غبطه مى خورند...)). (1)
ایـن کلمات ، فداکاریهاى ابوالفضل را در راه برادرش ، پدر آزادگان ، امام حسین ( علیه السّلام ) به خوبى بیان مى کند. حضرت در ایثار و از خودگذشتگى و جانبازى تا جایى پـیـش رفت که زبانزد تاریخ و سَمبل فداکارى گشت ، دستان گرامى اش را روز عاشورا در راه برادر داد و تا آخرین لحظه پایدارى کرد تا آنکه به خون خود درغلتید.
ایـن فـداکـاریهاى بزرگ نزد خداوند بى اجر نماند و حضرتش با پاداشها و کرامتهایش بـه عـباس ، او را بر تمامى شهیدان راه حق و فضیلت در دنیاى اسلام و غیر آن ، برترى بخشید تا آنجا که همه بر او غبطه مى خورند.
2 ـ امام صادق (علیه السلام)
امام صادق ( علیه السّلام ) عقل ابداعگر و اندیشمند اسلام و چهره بى مانند دانش ‍ بشرى ، هـمـواره از عـمویش عباس تجلیل به عمل مى آورد و با درود و ستایشهاى عطرآگین از او یاد مى کرد و مواضع قهرمانانه اش در روز عاشورا را بزرگ مى داشت . از جمله سخنانى که امام درباره قمر بنى هاشم فرموده است ، بیان زیر مى باشد:
((عـمـویـم عـبـاس بـن عـلى ( عـلیهما السّلام ) بصیرتى نافذ و ایمانى محکم داشت . همراه برادرش حسین جهاد کرد، به خوبى از بوته آزمایش بیرون آمد و شهید از دنیا رفت ...)). (2)
امام صادق ( علیه السّلام ) از برترین صفات مجسم در عمویش که مورد شگفتى اوست چنین نام مى برد:
الف ـ ((تیزبینى )):
تـیـزبـیـنـى ، پـیامد استوارى راءى و اصالت فکر است و کسى بدان دست پیدا نمى کند، مـگـر پـس از پـالودگـى روان ، خـلوص نـیـت و از خود راندن غرور و هواهاى نفسانى و عدم سلطه آنها بر درون آدمى .
تـیـزبـینى از آشکارترین ویژگیهاى ابوالفضل العباس بود. از تیزبینى و تفکر عمیق بود که حضرت به تبعیت از امام هدایت و سیدالشهداء امام حسین ( علیه السّلام ) برخاست و بـدیـن گـونـه بـه قـله شرف و کرامت دست یافت و خود را بر صفحات تاریخ ، جاودانه سـاخت . پس تا وقتى ارزشهاى انسانى پایدار است و انسان آنها را بزرگ مى شمارد، در بـرابـر شـخصیت بى مانند حضرت که بر قله هاى انسانیت دست یافته است سر بر زمین مى ساید و کرنش مى کند.
ب ـ ((ایمان استوار)):
یـکـى دیـگـر از صـفـات بـارز حـضـرت ، ایـمـان اسـتوار و پولادین اوست . از نشانه هاى اسـتـوارى ایـمـان حـضـرت ، جـهـاد در کـنـار بـرادرش ، ریـحـانـه رسـول اکـرم ( صـلّى اللّه عـلیـه و آله ) بـود کـه هـدفـش جـلب رضـایـت پـروردگـار مـتـعـال بـه شـمـار مـى رفـت . و هـمـانـطور که در رجزهایش روز عاشورا بیان داشت از این جانبازى کمترین انگیزه مادى نداشت و همین دلیلى گویاست بر ایمان استوار حضرت .
ج ـ ((جهاد با حسین (علیه السلام))):
فـضـیـلت دیـگـرى که امام صادق ( علیه السّلام ) براى عمویش ، قهرمان کربلا، عباس ( عـلیـه السـّلام ) نـام مـى بـرد، جـهاد تحت فرماندهى سالار شهیدان ، سبط گرامى پیامبر اکـرم ( صـلّى اللّه عـلیـه و آله ) و آقـاى جـوانـان بـهـشـت اسـت . جـهاد در راه آرمان برادر، بـزرگترین فضیلتى بود که حضرت ابوالفضل بدان دست یافت و نیک از عهده آزمایش بـه درآمـد و در روز عـاشـورا قـهـرمانیهایى از خود نشان داد که در دنیاى دلاورى و شجاعت بى مانند است .

زیارت امام صادق (علیه السلام)
امام صادق ( علیه السّلام ) به زیارت کربلا، سرزمین شهادت و فداکارى رفت و پس ‍ از زیـارت امـام حـسـیـن و اهـل بـیـتـش ( عـلیهم السّلام ) و اصحاب برگزیده اش با شوق به زیـارت قـبر عمویش ، عباس شتافت و بر سر مرقد بزرگ آن بزرگوار ایستاد و زیارت زیـر را کـه مـنـزلت عـبـاس را نـشـان مـى دهد و بر مکانت او گواهى مى دهد با این سرآغاز خـوانـد: ((سـلام خـدا و سـلام مـلائکـه مـقـرّب و انـبـیـاى مرسل و بندگان صالح و همه شهیدان و صدیقان پاک ، شبانه روز بر تو باد اى پسر امیرالمؤ منین ...)).
امـام صـادق عـمـویـش عـبـاس را بـا ایـن کـلمـات کـه دربـردارنـده هـمـه مـفـاهـیـم و مـعـانـى تـجـلیـل و بـزرگـداشـت اسـت ، مـورد خـطـاب قـرار مـى دهد. درود و سلام خداوند، ملائکه ، پیامبران مرسل ، بندگان صالح ، شهیدان و صدیقان را بر او مى فرستد و این بهترین و برترین سلامى است براى پرچمدار کربلا.
سـپـس عـصاره نبوت ، امام صادق ( علیه السّلام ) زیارت خود را چنین پى مى گیرد: ((به تـسـلیـم ، تـصـدیـق ، وفـادارى و فـداکـاریـت در راه جـانـشـیـن پـیـامـبـر مرسل ، سبط برگزیده ، راهنماى عالم ، وصّى ابلاغگر و مظلوم ستمدیده ، شهادت مى دهم ...)).
در ایـنـجـا امام صادق ( علیه السّلام ) بهترین نشانه هایى که به شهیدان بزرگ تقدیم مى شود به عمویش عباس تقدیم مى دارد. افتخاراتى از این گونه :
الف ـ تسلیم :
هـمـه امـور خـود را بـه بـرادرش سـیـدالشـهـداء سـپـرد و در هـمـه مراحل و مواقف ، متابعت از او را بر خود واجب کرد تا آنکه در راه او به شهادت رسید؛ زیرا بـه امامت برادرش که مبتنى بر ایمان استوار به خداوند است آگاهى داشت و درستى راه و نیت خالص و راءى اصیل برادر را مى دانست و بدانها باور داشت .
ب ـ تصدیق :
عـبـاس ( عـلیـه السـّلام ) بـرادرش ریـحـانـه رسول اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) را در تـمـامـى مواقف و دیدگاهها تصدیق کرد و هرگز در درستى و عدالت آرمان او به خود شک راه نـداد و یـقین داشت برادرش بر حق است و هرکه با او سر ستیز دارد در گمراهى آشکار است .
ج ـ وفادارى :
یـکـى دیـگـر از صـفـات نـیـکـى کـه امـام صـادق ( عـلیـه السـّلام ) بـه عـمـویـش ابوالفضل نسبت مى دهد، وفادارى است ؛ هر پیمانى را که در راه دفاع از برادرش امام حق و حـقـیـقت ابوعبداللّه الحسین ( علیه السّلام ) با خدا بسته بود بجا آورد و در سخت ترین شـرایط و مراحل در کنار برادر ایستاد و از او جدا نشد تا آنکه دستانش قطع شد و خود در راهـش بـه شـهادت رسید. وفادارى که از والاترین صفات است ، از ویژگیهاى اساسى و عناصر حضرت ابوالفضل بود، او آفریده شده بود تا نسبت به دور و نزدیکان وفادار باشد.


د ـ فداکارى :
امام صادق ( علیه السّلام ) به فداکارى و جانبازى عمویش در راه برادرش ‍ سیدالشهداء( عـلیـه السـّلام ) گـواهـى مـى دهـد، حـضـرت خـالصـانـه بـراى از بـیـن بـردن بـاطـل ، فـداکـارى کـرد و بـا پـیـشـوایـان کـفر و باطل به ستیز پرداخت و با برادر در جـانـبـازیـهـاى بـزرگ و بـى نـظـیر تاریخ شرکت کرد. به قسمت دیگرى از این زیارت بزرگ توجه کنیم :
((پـس خـداونـد از طـرف پیامبرش و امیرالمؤ منین و حسن و حسین ـ صلوات خدا بر آنان باد ـ بر آنچه پایدارى ، خویشتندارى و یارى کردى ، به تو بهترین پاداش بدهد که بهشت ، بهترین فرجام است )).
ایـن قـسـمـت شامل تجلیل و تقدیر حضرت عباس از سوى امام صادق ( علیه السّلام ) است ؛ زیـرا بـا فـداکـاریـهـاى بـزرگ در راه سـالار شـهـیـدان و جـانـبـازى در راه او و تـحمل هرگونه سختى در کنار او، شایسته این بزرگداشت است . حضرت در این تلاشها و مـقـاومـتـها تنها رضاى خدا را مد نظر داشت و خداوند نیز عوض ‍ پیامبرش ، مولاى متقیان ، حسن و حسین ـ سلام اللّه علیهم ـ این جانبازیها را ارج نهاد و به او بهترین پاداشها را عطا کرد.
امـام صـادق ( عـلیـه السّلام ) زیارت خود را پى مى گیرد و صفات والاى عمویش عباس ‍ و جایگاهش را نزد خداوند یاد مى کند و مى فرماید:
((گـواهـى مـى دهـم و خـدا را گـواه مـى گـیـرم کـه تـو در همان راه پیکارگران ((بدر)) و مجاهدان در راه خدا و صافى ضمیران خداخواه در جهاد دشمنانش و مدافعان استوار دوستانش و یـارى کـنـنـدگـان اولیـایـش ، پیش رفتى و چون آنان کوشیدى ، پس ‍ خداوند بهترین ، والاتـریـن و کاملترین پاداشى که به مطیعان والیان امرش و اجابت کنندگان دعوتش مى دهد، به تو عطا کند...)). (3)
امـام صـادق ( عـلیـه السـّلام ) عـقـل ابـداعگر و اندیشمند اسلام گواهى مى دهد و خدا را به شـهـادت مـى طـلبد بر اینکه عمویش عباس در جهادش دوشادوش برادرش ، پدر آزادگان ، امام حسین ( علیه السّلام ) بر همان راه شهیدان بدر پیش رفت ؛ رادمردانى که با خون پاک خـود پـیـروزى هـمیشگى اسلام را مسجّل کردند و با یقین به عادلانه بودن آرمان خود و با آگاهى و بصیرت تام ، شهادت را انتخاب کردند و پرچم توحید و کلمه حق را بر بلنداى تاریخ به اهتزاز درآوردند. ابوالفضل العباس نیز در این راه درخشان پیش تاخت و براى نـجـات اسـلام از چنگال بى سر و پاى اموى و ابوسفیان زاده که مى خواست کلمه الهى را مـحو کند و پرچم اسلام را درهم بپیچد و مردم را به جاهلیت نخستین برگرداند، قیام کرد و به شهادت رسید.
ابـوالفـضـل تـحـت فـرمـاندهى برادرش ، پدرآزادگان در برابر طاغوت خونریز اموى ایستاد و با پایدارى و قیام آنان بود که کلمه حق تثبیت و اسلام پیروز شد و دشمنان حق و حقیقت و امام بشدت شکست خوردند.
امـام صادق ( علیه السّلام ) زیارت خود را ادامه مى دهد و صفات برگزیده عمویش ‍ عباس را برمى شمارد و پاداش او را چنین یاد مى کند:
((شهادت مى دهم (که ) حق نصیحت را بجا آوردى و نهایت تلاشت را کردى ، پس خداوند تو را در مـیـان شـهـیـدان مـبـعوث کرد و روحت را با روحهاى سعیدان همراه ساخت و در وسیعترین مـنـزل بهشتى جاى داد و بهترین غرفه را به تو عطا کرد و نامت را در ((علّیین )) پرآوازه ساخت و با پیامبران ، شهیدان و صالحان ـ که چه خوب رفیقانى هستند ـ محشورت کرد.
شـهـادت مـى دهـم کـه تـو سـستى نکردى و عقب ننشستى و با بصیرت نسبت به امرت پیش رفـتـى در حـالى که به صالحان اقتدا کرده بودى و پیامبران را پیروى مى کردى . پس خـداونـد مـا، تـو، پـیـامبرش و اولیایش را در جایگاه برگزیدگان و پاکان جمع کند که اوست مهربانترین مهربانان )). (4)
در قـسـمـت پـایـانـى زیـارت ، مـتوجه اهمیت بى مانند و موقعیت والاى حضرت عباس نزد امام صـادق ( عـلیـه السّلام ) مى شویم ؛ زیرا این قهرمان بزرگوار با نصیحت خالصانه و فداکارى در راه ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله )، امام حسین ( علیه السّلام ) از احـتـرامى خاص نزد امام برخوردار گردید؛ لذا امام صادق دعا مى کند تا خداوند عمویش را به بالاترین درجات قرب برساند و او را با پیامبران و صدیقان محشور کند.
3 ـ حضرت حجت (علیه السلام)
مـصـلح بـزرگ ، حـجـت خـدا و بـقـیـة اللّه الاعـظـم ، امـام زمـان ـ عـجـل اللّه تـعـالى فـرجـه الشریف ـ قائم آل محمد( صلّى اللّه علیه و آله ) در بخشى از سخنان زیباى خود درباره عمویش عباس ( علیه السّلام ) چنین مى گوید:
((سـلام بـر ابوالفضل ، عباس بن امیرالمؤ منین ، همدرد بزرگ برادر که جانش ‍ را فداى او سـاخـت و از دیـروز بـهره فردایش را برگزید، آنکه فدایى برادر بود و از او حفاظت کـرد و براى رساندن آب به او کوشید و دستانش قطع گشت . خداوند قاتلانش ، ((یزید بن رقاد)) و ((حکیم بن طفیل طایى )) را لعنت کند...)). (5)
امام عصر ـ عجل اللّه تعالى فرجه ـ صفات والاى ریشه دار در عمویش ، قمر بنى هاشم و مایه افتخار عدنان را چنین برمى شمارد و مى ستاید:
1 ـ هـمـدردى و هـمـگـامـى بـا بـرادرش سـیـدالشـهـداء( عـلیـه السـّلام ) در سـخـت تـرین و دشـوارتـریـن شـرایـط تـا آنـجـا کـه ایـن هـمـگـامـى و هـمـدلى ضـرب المثل تاریخ گشت .
2 ـ فرستادن توشه آخرت با تقوا، خویشتندارى و یارى امام هدایت و نور.
3 ـ فـدا کـردن جـان خـود، بـرادران و فـرزنـدانش در راه سرور جوانان بهشت ، امام حسین ( علیه السّلام ).
4 ـ حفاظت از برادر مظلومش با خون خود.
5 ـ کـوشـش بـراى رسـانـدن آب به برادر و اهل بیتش هنگامى که نیروهاى ستمگر و ظالم مانع از رسیدن قطره اى آب به خاندان پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) شده بودند.
4 ـ شاعران
شـاعـران آزاده مـتـمـسـک بـه اهـل بـیـت ( عـلیـهـم السـّلام ) شـیـفـتـه شـخـصـیـت ابوالفضل که در اوج بزرگى و شرافت مى درخشید، بودند و تحت تاءثیر شخصیت بى مـانند و صفات والاى او قصاید زیبایى سرودند که از شاهکارهاى ادب عرب به شمار مى رود. در اینجا پاره اى از آنها و شعرشان را نقل مى کنیم :
1 ـ کمیت :
بـزرگـتـریـن شـاعـر اسـلام ((کـمـیـت اسـدى )) دلبـاخـتـه عـظـمـت ابـوالفـضـل بـود و در یـکـى از ((هـاشـمـیـات )) جـاودانـه خـود چـنـیـن سـرود: ((... و ابوالفضل خاطره شیرین آنان ، درمان جانها از دردهاست )). (6)
یـاد ابوالفضل و سایر اهل بیت ( علیهم السّلام ) نزد هر بزرگ منشى شیرین است ؛ زیرا یـادآورى فـضـیـلت و کـمـال مـطـلق اسـت . هـمـچـنـیـن داروى جـانـهـا از بـیـمـاریـهـاى جهل و غرور و دیگر بیماریهاى روحى است .

2 ـ فضل بن محمد:
فـضـل بـن مـحـمـد بـن فـضـل بـن حـسـن بن عبیداللّه بن عباس ( علیه السّلام ) از نوادگان ابـوالفـضـل ، شـاعـرى آسمانى و شیفته شخصیت نیاى بزرگش پرچمدار کربلاست . در قصیده اى چنین مى سراید:
((ایـستادگى عباس را در کربلا روزى که دشمن از همه سو دیوانه وار هجوم مى آورد، به یـاد مـى آورم . حـمایت از حسین ( علیه السّلام ) نموده و در نهایت تشنگى او را نگهبانى مى کـرد و روى نـمـى گـرداند، سستى نشان نمى داد و پروانه وار به گرد وجود برادر مى گـشت . هرگز صحنه اى چون رفتارش با حسین ـ فضیلت و شرف بر او باد ـ ندیده ام . چه صحنه بى مانندى که سرشار از فضیلت بود و جانشین او کردارش را تباه نکرده است )). (7)
ایـن ابـیـات شـجـاعـت و دلیـرى بـى مـانـنـد ابـوالفضل ( علیه السّلام ) و نقش درخشان و افـتـخـارآمـیـز او را در حـمـایـت بـرادرش پدر آزادگان و دفاع از او با خون خود و سقایى خـانـدان او را بـه خـوبـى نـشـان مـى دهـد. صحنه اى درخشانتر و زیباتر از این موضع و حـضـور بـى مـانـنـد ابـوالفـضـل در کـنـار بـرادرش وجـود نـدارد. مـواضـع و شـخـصـیـت ابوالفضل بر نواده اش ((فضل )) تاثیرى شگفت آور دارد و او را شیفته کرده است ؛ پس با قلبى آتشین و جانى سوخته ، طى ابیات لطیفى جدش را چنین مرثیه مى گوید:
((شـایـسـتـه تـریـن کـس بـراى گـریـستن بر او، رادمردى است که حسین را در کربلا به گـریـسـتـن واداشـت ؛ بـرادر و فـرزنـد پـدرش عـلى ، ابوالفضل آغشته به خون . آنکه در همه حال حق برادرى را بجا آورد و مواسات کرد ـ که از ثـنـاگـویـى او عاجزیم ـ و در عین تشنگى ، برادر را بر خود مقدم داشت )). (8)
آرى ، شـایـسـتـه تـریـن مـردمـان بـراى بـزرگـداشـت و گـریـستن بر او به سبب مصایب هـولنـاکـش ، ابـوالفـضـل سـمبل ایستادگى و فضیلت است . امام حسین ( علیه السّلام ) با شـهـادت بـرادر، کـمرش شکست و بر او به تلخى گریست ؛ زیرا مهربانترین و نیکترین برادر خود را از دست داده بود.
3 ـ سید راضى قزوینى :
شـاعـر عـلوى سـیـد راضـى قـزویـنـى شـیـفـتـه شـخـصـیـت ابوالفضل ( علیه السّلام ) مى شود و چنین او را مى ستاید:
((اى ابوالفضل ! اى سرور فضیلت و ایستادگى و خویشتندارى ! فضیلت جز تو را به پـدرى قـبـول نـکرد. کوشیدى و به اوج عظمت و بزرگى دست یافتى ، اما هر کوشنده اى بـه خـواسـتـه اش دسـت پیدا نمى کند. با عزّت و سرافرازى و علو همّت از پذیرفتن ظلم سرباز زدى و پیکان نیزه ها را مرکب خود کردى )). (9)
ابـوالفـضل ( علیه السّلام ) از بنیانگذاران فضیلت و ایستادگى در دنیاى عرب و اسلام به شمار مى رود. حضرتش مراتب کمال را پشت سر گذاشت و به قلّه شرف و کرامت دست یافت و براى رهایى از ذلّت و ظلم ، پیکان نیزه ها را برگزید.
4 ـ محمد رضا ازرى :
حـاج ((مـحمد رضا ازرى )) در قصیده شیواى خود به ذکر و ستایش از صفات گرامى قمر بنى هاشم که قلب و عقل آزادگان را تسخیر کرده ، پرداخته است و چنین مى سراید:
((براى کسب یاد و نام نیک بکوش که نام نیک بهترین سرمایه کریمان است .
آیا ماجراى کربلا را که غبار پیکارش آسمان را تیره و تار و نبردش گوش ‍ فلک را کر کـرده اسـت نـشنیده اى ؟! روزى که خورشید از شدت گردباد آن تیره شده و امام هدایت به ابوالفضل پناهنده شده بود)).
در نـخـسـتـیـن بـیـت ، ((ازرى )) آدمـى را به کسب نام نیک فرامى خواند؛ زیرا تنها سرمایه ماندنى و پایدار همین ذکر جمیل است .
در دومـیـن بـیـت بـه عـبـرت گـرفـتـن از واقـعـه کـربـلا کـه آتـش فـشـان فضایل و رادمردیهاى اهل بیت ( علیهم السّلام ) است ، دعوت مى کند.
در سـوّمـیـن بـیـت ، ((ازرى )) از پـنـاه بـردن سـبـط گـرامـى پـیـامـبـراکـرم و ریـحـانـه رسـول خـدا( صـلّى اللّه عـلیـه و آله ) بـه حـضـرت ابوالفضل ( علیه السّلام ) سخن مى گوید.
بـه ابـیـات دیگر ((ازرى )) که در آنها از یاریها و دلاوریهاى عباس در راه برادرش سخن مى گوید توجه کنیم :
((چـون شـیـرى از کـنـام خود پاسدارى کرد و بر دشمنان شورید، آرى ، هژبر ((شرى )) (10) از بیشه خود دفاع مى کند. کوبش شمشیرها، چونان تندر و رعدهاى ابر سـنـگـیـن بـود، از شـیـرمردى که با چهره خندان با انبوه دشمنان رو به رو مى شود و با غـرور سـرش را تـقـدیم مرگ مى کند، سرافرازى که در خانه ستم جایگیر نمى شود تا آنکه بر ستارگان چیره شود.
آیـا قـریـش نـمـى دانـسـت که او پیشاهنگ هر دشوارى و آزموده سختیها است ؟!)). (11)
ایـن ابـیـات بـدقـّت ، قـهـرمـانـیـهـا و نـقـش درخـشـان حـضـرت ابـوالفـضـل در دفاع از برادرش پدر آزادگان را تصویر مى کند و غرّیدن و هجوم چون شـیـر حـضـرت را بـه صـفـوف دشـمن و درهم شکستن حیوان صفتانى را که براى دفاع از گـرگـان انـسـان نـمـا جـمـع شـده بـودنـد نـشـان مـى دهـد. ابـوالفـضـل بـدون توجّه به انبوه دشمنان و سفلگان که صحرا را پرکرده بودند، با چـهـره اى خـنـدان بـه پـیکارشان مى رفت و در راه کرامت خود و عزّت برادرش به آنان جام مـرگ مـى نـوشـانـد. قـبـایـل قـریش در این نبرد بود که دریافتند، عباس مرد دشواریها و فـرزنـد و دسـت پـرورده عـلى ( عـلیـه السـّلام ) اسـت ؛ آنـکـه بتهایشان را درهم شکسته و جاهلیتشان را نسخ کرده و به پذیرفتن اسلام وادارشان کرده بود.
نـظـرات امـامـان مـعـصـوم و بـرخـى از بـزرگـان ادب عـرب را دربـاره ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) در همین جا به پایان مى بریم .

1- ذخـیـرة الداریـن ، ص 123 بـه نـقـل از عـمـدة الطالب .
2- ذخیرة الدارین ، ص 123 به نقل از عمدة الطالب .
3- ر . ک : مفاتیح الجنان ، زیارت حضرت عباس ( علیه السّلام )
4- مفاتیح الجنان شیخ عباس قمى و دیگر کتب ادعیه و زیارات .
5- المزار، محمد بن مشهدى ، از بزرگان قرن ششم .
6- الهاشمیات :
وابوالفضل ان ذکرهم الحلو
شفاء النفوس من اسقام
عجیب آنکه شارح دیوان ، ابوالفضل را عباس بن عبدالمطلب معرفى مى کند(مؤ لف ).
7- قـمـر بـنـى هـاشـم ، ص 147 بـه نقل از المجدى :
انى لاذکر للعباس موقفه
بکربلاء وهام القوم یختطف
یـحـمـى الحـسـیـن ویـحـمیه على ظما
ولایولّى ولایشنى فیختلف
ولاارى مـشـهـداً یـومـاً کـمـشـهـده
مـع الحـسـیـن عـلیـه الفضل والشرف
اکرم به مشهداً بانت فضیلته
و ما اضاع له افعاله خلف
8- الغدیر، ج 3، ص 5:
احق الناس ان یبکى علیه
فتى ابکى الحسین بکربلاء
اخـوه وابـن والده عـلى
ابوالفضل المضرج بالدماء
ومن واساه لایثنیه شى ء
وجادله على عطش بماء
9- ابـاالفـضـل یـا مـن اسـس الفضل والابا ابى الفضل الا ان تکون له ابا
تـطـلبـت اسـبـاب العـلى فـبـلغـتـهـا
وماکل ساع بالغ ماتطلبا
ودون احتمال الضیم عزا ومنعة
تخیرت اطراف الاسنة مرکبا
10- ((کـنـام )) شـیـران در کـنـار فـرات کـه بـعـدهـا ضـرب المثل شجاعت شد و گفته مى شد: کاسد الشرى ـ (م ).
11- فانهض الى الذکر الجمیل مشمراً فالذکر اءبقى مااقتنته کرامها
اومااتاک حدیث وقعة کربلا
انى وقد بلغ السماء قتامها
یوم ابوالفضل استجاربه الهدى
والشمس من کدر العجاج لثامها
فحمى عرینته ودمدم دونها
ویذب من دون الشرى ضرغامها
والبـیـض فـوق البـیـض تـحـسـب وقـعـهـا
زجل الرعود اذا اکفهر غمامها
مـن بـاسـل یـلقى الکتیبة باسماً
والشوس یرشح بالمنیة هامها
واشـم لایـحـتـل دار هـضـیـمـة
او یستقل على النجوم رغامها
او لم تـکـن تـدرى قـریـش انـّه
طـلاع کل ثنیة مقدامها

ویژگی هاى روحى حضرت عباس (ع)
سـرورمـان عـبـاس (علیه السّلام) دنیایى از فضایل و نیکى بود. هر صفت نیک و گرایش والا را کـه بـتـوان تـصـور کـرد، جـزء ذاتـیـات او بـود و هـمـین افتخار او را بس ‍ که زاده امـیـرالمـؤ مـنـیـن (عـلیـه السـّلام) داراى تـمـامـى فـضـایـل دنـیـا بـود. ابـوالفـضـل هـمـه فـضـیـلتـهـا و صـفـات پـدر را بـه ارث بـرد تـا آنـکـه نزد مسلمانان سَمبل هر فضیلتى و نماد هر ارزشى والا گشت .
در اینجا به اختصار برخى صفات حضرت را یاد مى کنیم :
1 ـ شجاعت
دلیـرى و شـجـاعـت ، گـویـاتـریـن نـشان مردانگى است ؛ زیرا نشانه قوت و استوارى و ایـسـتـادگـى در بـرابـر حـوادث مـى بـاشـد. ابـوالفـضـل ایـن صفت والا را از پدرش که شـجـاعترین انسان هستى است و داییهایش که از دلاوران نامدار عرب بودند و در میان سایر قبایل بدین صفت مشهور بودند، به ارث برده بود.
ابـوالفـضـل دنـیـایـى از قـهرمانیها بود و آنگونه که مورخان گفته اند در جنگهاى همراه پدرش هرگز ترسى به خود راه نداد. روز عاشورا نیز آنچنان شجاعتى از خود نشان داد کـه زبـانـزد تـاریخ گشت . ابوالفضل در این روز که از حماسى ترین روزهاى تاریخ اسلام است ، در برابر انبوه دشمنان ـ که دشت را پر کرده بودند ـ آنقدر دلاورى نشان داد کـه شجاعان قوم را متزلزل و عامه سپاهیان را هراسان کرد و زمین ، زیر پایشان لرزید و مـرگ بـر آنـان سـایـه افـکـنـد تـا آنـجـا کـه بـه حـضـرتـش ‍ پـیـشـنـهـاد فـرمـانـدهـى کـل سپاه را ـ در صورت کناره گیرى از یارى برادرش ـ دادند. لیکن عباس بر آن تمسخر زد و بر ایمان و عقیده اش و دفاع از آرمان مقدسش ‍ افزوده شد.
شـجـاعـت و دلاورى حـضـرت عـبـاس (عـلیـه السّلام) در روز عاشورا براى به دست آوردن سـودى مـادى از ایـن زنـدگـى نـبـود، بـلکـه دفـاع از مقدّسّترین آرمانهاى مجسم در نهضت برادرش سیدالشهداء بزرگترین مدافع حقوق محرومان و ستمدیدگان به شمار مى رفت .
با شاعران
شـاعـران از شـجـاعت ، دلیرى ، رادمردى حضرت و شکستى که یک تنه به سپاه اموى وارد کـرد، هـمـواره در شـگـفـت بـوده انـد و شـیـفـتـه شـخـصـیـت والاى او گـشـتـه انـد. بـراى مثال ، شمارى از آنان را که در این باب داد سخن داده اند مى آوریم .
الف ـ سید جعفر حلى :
شـاعـر عـلوى ((سـیـد جـعـفـر حـلى )) در قـصـیـده درخـشان خود، ترس و هراس سپاه اموى از پیکارهاى حضرت را چنین تصویر مى کند:
((از شـیر کارآزموده نبردها، بر سپاهیان اموى ، عذاب فرو ریخت . جز هجوم شیرى خشمگین و غرّان که خواسته اش را نیک آشکار کرده بود، چیزى آنان را هراسان نکرد. ترس از مرگ ، چهره هاى آنان را اندوهگین کرده بود. اما عباس ‍ در آن میانه خندان بود.
مـیـمنه و میسره سپاه را درهم مى ریخت ، آنان را درهم مى کوفت و سرهایشان را درو مى کرد. دلاورى بـه او حـمـله نمى کرد مگر آنکه مى گریخت و سرش ، پیشاپیش او حرکت مى کرد. اسبان را چنان با نیزه اش رنگ آمیزى کرد که سیاه و سپیدشان یکسان شدند. بر شکارش خـشـمـنـاکانه هجوم نمى آورد مگر آنکه بلاى محتوم را بر او سرازیر مى کرد. پیشروى او رنـگـى از درنگ و هراس داشت ، گویى براى تسلیم پیش مى رود. قهرمانى که شجاعت را از پدرش به ارث برد و بدان ، دماغ پرباد گمراه زادگان را به خاک مالید)).
مى بینید چگونه ((حلى )) هراس فراگیر امویان را از هجوم قمربنى هاشم ، قهرمان اسلام وصف مى کند و آشفتگى صفوف آنان را تصویر مى نماید.
عباس با قلبى آرام و چهره اى خندان به لشکر دشمن مى تازد و از کشته ، پشته مى سازد و اسـبـان آنـان را بـا خـونشان رنگین مى کند. تا جایى که مى دانیم هرگز کسى شجاعت و دلیـرى را چـنـیـن تـرسیم نکرده است و بدون گزافگویى ، عباس ـ همانگونه که مورخان نوشته اند ـ خسارتهاى سنگینى به اهل کوفه وارد کرد.
((سید جعفر حلى )) همچنان در وصف شجاعت ابوالفضل ، داد سخن مى دهد و مى گوید:
((قـهـرمـانـى کـه هـنـگـام سوار شدن بر اسب بزرگ ، گویى کوهى سرافراز، بر اسب نـشـسـتـه اسـت و شـگـفـتـا کـه اسـبـى ، چـنـیـن کـوهـى را خـوب تحمل مى کند و رهوار مى تازد! سوگند به برق شمشیرش ـ و من جز به آذرخش آسمانى ، سـوگـنـد نـمى خورم ـ اگر شهادت او مقدّر نبود، با شمشیرش هستى را مى زدود؛ لیکن این خداوند است که هرچه اراده کند، مقدر مى سازد و بر آن حکم مى راند)).
تـیـغ ابـوالفضل صاعقه اى ویرانگر بود که برکوفیان فرود آمد و اگر قضاى الهى نبود، آنان را از صفحه روزگار محو مى کرد.
ب ـ کاشف الغطاء:
امام ((محمد کاشف الغطاء)) شیفته شجاعت ابوالفضل شده و طى قصیده درخشانى او را چنین مى ستاید:
((هـنـگـامـى که عباس خندان به رزمگاه پا مى گذاشت ، چهره هاى امویان را هراس از مرگ ، دژم (اندوهگین ) مى کرد.
به مرگ آورى ، آگاه بود و شمشیرش کارآزمودگان را از پا درمى آورد.
وقتى که تیرگى و سختى جنگ ، چون شبى تاریک به اوج مى رسید، مرگبارترین روز دشمنانش آغاز مى شد)).
هـراس از ابـوالفـضل چهره هاى امویان را تیره کرده ، زیرا سرهاى قهرمانان آنان را درو کرد و روحیه آنان را درهم شکست و بارانى از عذاب بر آنان فروبارید.
ج ـ فرطوسى :
شاعر دلباخته اهل بیت ، شیخ ((عبدالمنعم فرطوسى )) ـ نور به قبرش ببارد ـ در حماسه جاویدان خود، دلیرى و شجاعت ابوالفضل در میدان نبرد را چنین مى ستاید:
((در هر هجومى در جهاد، کوه است و در استوارى هنگام رویارویى کوهى است . تمامى گُردى و عـزت پـدرش عـلى در او ریـشه دواند و بارور گشت . در هر دلى و جانى ، نقشى از خود به یادگار گذاشته و در هر دیدار، هراسى در روان دشمن افکنده است )).
سـپـس هـمـو، شـکـسـتـهـاى سـنـگـیـن سـپـاه امـوى بـه وسـیـله ابوالفضل را چنین ترسیم مى کند:
((چون پرچمى برفراز دژى ، بر پشت اسب خود نشست و در تیرگى چون شب جنگ ، ماهوار درخـشـیـد. دلهـاى دلاوران از دیـدن هـیبت او فرو ریخت و چون هوا از پهلوهایشان به درآمد و بـدنـهـاى درهـم شـکـسته شان بر زمین افتاد در حالى که سرهایشان پرّان بود و او انبوه لشکریان را با ید بیضاى خود به سوى مرگ مى راند)).
شـجـاعـت و دلاورى ابـوالفـضـل ، شـاعـران بـزرگ را شـیـفـتـه خـود کـرد و ضـرب المثل تاریخ گشت .
آنـچـه بـر اهمیت این شجاعت مى افزاید ((للّه )) بودن آن است . حضرت ، شجاعت خود را در راه یـارى حـق و دفاع از آرمانهاى والاى اسلام به کار گرفت و هرگز دربند دستاوردهاى مادى زندگى زودگذر نبود.
2 ـ ایمان به خدا
قـوت ایـمـان بـه خـدا و اسـتوارى در آن ، یکى از بارزترین و بنیادى ترین ویژگیهاى ابوالفضل بود. حضرت در دامان ایمان ، مرکز تقوا و آموزشگاه خداپرستى و خداخواهى ، تربیت یافت و پدرش ، پیشواى موحّدان و سرور متقیان ، جانش را با جوهر ایمان و توحید حـقـیقى پرورش داد و تغذیه کرد. پدر، او را با ایمان مبتنى بر آگاهى و تعمّق در حقایق هستى و رازهاى طبیعت ، تغذیه نمود؛ ایمانى که خود چنین وصفش کرده بود:
((اگر پرده ها برایم کنار زده شوند، بر یقینم افزوده نخواهد شد)).
ایـن ایـمـان ژرف و ریـشـه دار بـا ذرّات وجـود حـضـرت عباس عجین شد و او را به یکى از بزرگان تقوا و توحید بدل ساخت . و بر اثر همین ایمان پایدار و عظیم بود که ایشان ، خود، برادران و شمارى از فرزندانش را در راه خدا و تنها براى خدا قربانى کرد.
عـبـاس ( عـلیـه السـّلام ) بـا دلاورى بـه دفـاع از دین خدا و حمایت از عقاید اسلامى که در آسـتـانـه تحریف شدن و نابودى در زمان حکومت امویان قرار گرفته بود، برخاست و در این کار فقط خداوند و رضاى حق و جایگاه اخروى را مد نظر داشت .
3 ـ خویشتندارى
یـکى دیگر از صفات برجسته ابوالفضل ( علیه السّلام ) عزّت نفس و خویشتندارى بود. حضرت از زندگى خفت بار زیر سایه حکومت اموى ابا داشت ؛ حکومتى که بندگان خدا را بـرده خـود و امـوال بـیـت المـال را دارایـى شـخـصـى کـرده بـود و بـه دنبال برادرش ، پدر آزادگان که صلاى عزّت و کرامت در داده بود و مرگ زیر سایه هاى نـیزه ها را سعادت و زندگى با ظالمان را اندوهبار اعلام کرده بود، دست به قیامى خونین زد و به میدان نبرد و جهاد پا گذاشت .
ابـوالفـضـل ( علیه السّلام ) در روز عاشورا عزّت نفس و خویشتندارى را با تمام ابعاد و آفـاقـش مـجـسـم سـاخـت . امویان او را به شرط کناره گیرى از برادرش ، وعده فرماندهى کـل قـوا دادنـد، لیـکـن حـضـرت بـر آنـان تـمـسـخـر زد و فـرمـانـدهـى سـپـاه آنـان را لگـدمـال کـرد و بـا شـوق و اخلاص ، به سوى آوردگاه شتافت و در راه دفاع از حرّیت ، دین و آزادگى خود، کُندآوران را به خاک انداخت و سرها را درو کرد.
4 ـ صبر
یـکـى از ویژگیهاى ابوالفضل ( علیه السّلام ) شکیبایى و بردبارى در برابر حوادث تلخ و دشوار بود. مصایبى که در روز عاشورا بر سر حضرت آمد، کوهها را مى گداخت ، لیـکـن ایـشان همچنان استوار بودند و کمترین سخنى دالّ بر دردمندى بر زبان نیاوردند. حضرت همچون برادرش ، سیدالشهداء ـ که صبرش از صلابت و سنگینى کوههاى سر به فـلک کـشـیـده ، بـیـش بـود ـ و بـه پیروى از امامش ، خود و اراده اش را تسلیم پروردگار بـزرگ کـرد و هرچه را بر خود و خاندانش نازل شد با چشم رضامندى نگریست . حضرت ابـوالفـضل ، ستارگان تابناک و اصحاب باوفا را مى دید که بر دشت سوزان کربلا چون قربانیها به خون تپیده اند و آفتاب ، آنان را مى گدازد، مویه و فریاد کودکان را مى شنید که بانگ ((العطش )) سر داده اند، نوحه بانوان حرم وحى بر کشتگان خود را مى شـنید، تنهایى برادرش ، سیدالشهداء را در میان کرکسهاى کوفه و مزدوران ابن مرجانه که براى کشتنش بر یکدیگر پیشى مى گرفتند تا به رهبرشان نزدیک شوند، مى دید. آرى ، هـمـه ایـن حـوادث سـنـگـیـن را مـى دیـد، لیـکـن امـر خـود را بـه خـداى متعال واگذار کرده بود و بدون کمترین تزلزلى پاداش را از پروردگارش درخواست مى کرد.
5 ـ وفادارى
یـکـى دیـگـر از صـفـات ابـوالفـضـل کـه از بـرتـریـن و بـرجـسته ترین صفات است ، ((وفـادارى )) اسـت . حـضرت در این صفت ، گوى سبقت از همگان ربود و رکوردى جاودانى برجاى گذاشت و به بالاترین حد آن رسید. نمونه هاى وفادارى حضرت را در اینجا مى آوریم .
الف ـ وفادارى به دین :
ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) از وفادارترین کسان به دین خود بود و بشدت از آن دفـاع کـرد. هـنـگـامـى کـه اسـلام در خـطـر نابودى قرار گرفت و دشمنان کمر بسته آن ـ امـویـان ـ بـا تـمـام وجـود بـه انکار آن برخاستند و شبانه روز محو آن را وجهه نظر خود قرار دادند و با آن جنگیدند، ابوالفضل به رزمگاه پاگذاشت و در راه دین خود، مخلصانه جهاد کرد تا آنکه کلمه توحید در زمین برقرار باشد و در آرمانهاى اعتقادیش دستانش قطع گشت و به خون خود درغلتید.
ب ـ وفادارى به امت :
سـرور مـا حـضـرت عـبـاس ( عـلیـه السـّلام ) مى دید که امت اسلامى در زیر کابوس تیره امـویـان دسـت و پـا مـى زنـد و زنـدگـى مرگبار سراسر ذلت و خوارى را سپرى مى کند. گروهى از مجرمان اموى سرنوشت آنان را در دست گرفته ، ثروتهاى آنان را به باد مى دهـنـد، بـا مـقدرات آنان بازى مى کنند و حتى یکى از سپاسگزاران اموى با وقاحت و بدون شرم و حیا اعلام مى کند که : (((منطقه ) سواد؛ باغستان قریش ‍ است )) و چه اهانتى به امت بیش از این .
در برابر وضعیت طاقت فرسا، ابوالفضل وفادارى به امت را در قیام دید. پس ‍ همراه با برادرش و گروهى از رادمردان اهل بیت و آزادگان دلباخته آنان بپاخاست و شعار آزادى از یـوغ بـنـدگـى امـویان را سر داد و رهایى امت اسلامى از بردگى آنان را هدف خود کرد و جـهـادى مـقـدّس بـراى بازگرداندن زندگى کریمانه براى آنان را آغاز کرد و در راه این هـدف والا، خـود و تـمـامـى بـپـاخـاسـتـگـان بـه شهادت رسیدند. پس کدام وفادارى به امت مثل این وفادارى است ؟!
ج ـ وفادارى به وطن :
سـرزمـیـن اسـلامـى در گـرداب مـحنت و رنجهاى توانفرسا در ایام حکومت امویان ، غوطه ور بـود. اسـتـقـلال و کـرامـت خود را از دست داده بود و به باغستانى براى امویان ، سرمایه داران قریش و دیگر مزدوران بدل گشته بود.
تـهـیـدستى و فقر، همه گیر و مصلحان و آزادگان خوار شده بودند و مجالى براى آزادى فـکـر و نـظـر نـمـانـده بود. حضرت عباس تحت رهبرى برادرش ‍ سیدالشهداء براى درهم شکستن این حکومت سیاه و فروپاشى پایه هاى آن ، قیام کرد و بر اثر فداکاریهاى آنان بود که طومار حکومت اموى پس از چندى درهم پیچیده شد؛ در حقیقت بزرگترین وفادارى به وطن اسلامى همین است .
د ـ وفادارى به برادر:
ابـوالفـضـل پـیـمـانـى را کـه بـا خـداونـد بـراى حـفـظ بـیـعـت خود با برادرش ریحانه رسـول خـدا( صـلّى اللّه علیه و آله ) و اولین مدافع حقوق مظلومان و محرومان بسته بود، بـدان وفـادار مـانـد. مردمان در طول تاریخ مانند این وفادارى در حق برادر را ندیده اند و قطعاً زیباتر از این وفادارى در کارنامه وفاى انسانى به ثبت نرسیده است ؛ وفاداریى که هر آزاده شریفى را به خود جذب مى کند.
6 ـ قوّت اراده
((اسـتـوارى و قدرت اراده )) از مهمترین و بارزترین صفات بزرگان جاوید تاریخ است کـه در کـار خـود موفق بوده اند؛ زیرا محال است افراد سست عنصر و ضعیف الاراده بتوانند کمترین هدف اجتماعى را محقق کنند یا کارى سیاسى را به پایان برند.
ابوالفضل ( علیه السّلام ) در اراده نیرومند و عزم و جزم ، در بالاترین سطح قرار داشت . بـه اردوگـاه حق پیوست و بدون تزلزل یا تردید، پیش رفت و در عرصه تاریخ به عـنـوان بـزرگـترین فرمانده بى مانند شناخته شد و اگر این صفت در او نبود، افتخار و جاودانگى در طول تاریخ برایش ثبت نمى شد.
7ـ مهربانى
مـحـبـت و مـهـربـانـى بـه مـحـرومـان و سـتـمـدیـدگـان بـر وجـود ابـوالفـضـل مـسـتـولى بـود و ایـن پـدیـده بـه زیـبـاتـریـن شـکـل خـود در کـربـلا آشـکـار شـد و جـلوه کـرد؛ سـپـاه امـویـان آبـشـخـور فـرات را بـر اهـل بـیـت بـسـتـنـد تـا آنـان بـر اثـر تـشـنـگـى بـمـیـرنـد یـا تـسـلیـم گـردنـد. ابوالفضل که لبهاى خشکیده و چهره هاى رنگ پریده فرزندان برادرش و دیگر کودکان را از شـدت تـشنگى دید، قلبش فشرده گشت و از عطوفت و مهربانى دلش آتش گرفت . سـپـس بـه مـهـاجـمـان حـمله کرد، راهى براى خود گشود و براى کودکان آب آورد و آنان را سـیـراب کـرد. در روز دهـم محرم نیز بانگ ((العطش )) کودکان را شنید، دلش به درد آمد و مـهـر به آنان ، او را از جا کند. مشکى برداشت و در میان صفوف به هم فشرده دشمنان خدا رفـت ، بـا آنـان درآویخت و از فرات دورشان ساخت ، مشتى آب برداشت تا تشنگى خود را بـرطرف کند، لیکن مهربانى او اجازه نداد قبل از برادر و کودکانش سیراب شود، پس آب را فرو ریخت . حال در تاریخ امتها و ملتها بگردید آیا چنین محبت و رحمتى را ـ جز در قمر بنى هاشم و افتخار عدنان ـ خواهید یافت ؟!
ایـنـهـا پـاره اى از صفات و فضایل ابوالفضل است که با داشتن آنها ـ چون پدرش ـ به بالاترین قلّه مجد و کرامت دست یافت

مقام حضرت عباس (ع)
مقام علمی عباس(علیه السّلام)

حضرت عباس(علیه السّلام) در خانه ای زاده شد که جایگاه دانش و حکمت بود. آن جناب از محضر امیرمومنان، امام حسن و امام حسین(علیه السّلام) کسب فیض کرده است. لذا از علی بن ابیطالب(ع) در مورد حضرت عباس (علیه السّلام) نقل شده است که فرموده اند: "ان ولدى العباس زق العلم زقا، یعنی همان طور که پرنده به جوجه خود مستقیماً غذا می دهد، اهل بیت(ع) نیز مستقیماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند."
و همچنین روایتی بدین مضمون از امامان معصوم (ع) نقل شده است که فرموده اند: "همانا عباس بن علی علم را چون غذا از پدرش وارد جان خویش نموده است."
علامه شیخ عبدالله ممقانی در کتاب نفیس تنقیح المقال، در مورد مقام علمی و معنوی ایشان گفته است: "آن جناب از فرزندان فقیه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصیتی عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاک بود."
مقام عرفانی قمر بنی هاشم(ع)
اگر به زندگی و حالات حضرت ابوالفضل‌(ع) از این منظر نگریسته شود، مشخص می شود که آن حضرت نماد راستین عرفان است. و مقامات سلوک را به بهترین شیوه طی نموده است. مخصوصا وقتی در حالات آن حضرت در روز عاشورا دقت می شود، برخی از مقامات عرفانی آن حضرت نمود پیدا می کند که به برخی از آن مقامات اشاره ای داریم:
مقام اخلاص
یکی از منازل مهم عرفانی منزل اخلاص است. اخلاص دارای سه درجه است:
1 - انجام خالصانه عمل بدون چشمداشت پاداش.
2 - کافی ندانستن سعی و عمل خود.
3 - آنکه خود و کار و عمل خود را در مسیر اراده حق هیچ نداند و همه چیز را از خداوند بداند.
حضرت ابوالفضل‌(ع) جان خویش را در راه خدا در طبق اخلاص می‌نهد و از هیچ رنج و زحمتی هراس به دل راه نمی‌دهد. این شهامت و ایثار وی حکایت از میزان اخلاص او دارد در آن رجز زیبای حضرت این نکته به روشنی نهفته است: "والله ان قطعتموا یمینی / انی احامی ابدا عن دینی." که هدف او در این بیت نهفته است چرا که او حاضر نیست از هدف خویش دست بردارد و این نهایت اخلاص است.
مقام صبر
یکی دیگر از منازل مهم در عرفان عملی منزل صبر است. صبر در عرفان عملی عبارت است از آنکه سالک نفس خویش را با وجود جزع و گله‌مندی از شکایت به غیر باز دارد. یکی از درجات بلند عرفانی حضرت ابوالفضل‌(ع) درجه او در صبر است. او در صحنه کربلا برادران خود عبدالله و جعفر و عثمان را پیش از خود به میدان می‌فرستد و شهادت آنان را نظاره گر است اما هیچ اظهار شکوه نمی‌کند و با ایمانی راسخ تا پای جان از مولایش دفاع می‌کند. به همین خاطر است که در زیارت نامه آن عالیمقام آمده است که:"السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله و لرسوله، اشهد انک جاهدت و نصحت و صبرت حتی اتیک الیقین."
مقام شکر
شکر سه درجه دارد: نخست شکر بر اشیای محبوب و دلخواه، درجه دوم شکر بر امور ناگوار و درجه سوم آنکه بنده فقط منعم را شهود نماید. بی‌گمان اگر عباس بن علی را چنین شهودی دست نداده بود، چگونه می‌توانست که مرگ در کام او از عسل هم شیرین‌تر باشد. ابوالفضل آن جرعه نوش شهادت بی‌گمان در آن لحظه‌هایی که آب دستانش را بریده بودند، جز شهد این شهود در جان نداشت.
مقام صدق
صدق نیز مراتبی دارد: صدق در نیت، صدق در زندگی و صدق دیگر این است که بنده در شناخت و معرفت قصد صادق باشد.حضرت ابوالفضل العباس(ع) در قصد خویش صادق بود و حیات خود را جز برای خدا نمی‌خواست. از این رو در زیارتنامه آن حضرت صفت صدق نیز به وی نسبت داده شده است.
مقام فتوت
فتوت به این معناست که دشمنی با مردمان را ترک گویی، و به کسی که به تو آزار رسانده محبت نمایی و مرتبه والای فتوت این است که در سلوک الی‌الله به دلیل عقل تمسک نجویی. که همه یاوران حضرت اباعبدالله(ع) مخصوصا حضرت اباالفضل اگر می‌خواستند به دلایل عقل توجه نمایند، طریقی دیگر پیش‌رو بود اما آنان عاشق محبوب بودند و جز معشوق هیچ نمی‌دیدند.
عباس و ائمه اطهار(ع)
* امیرالمؤمنین علی(ع) در خطابی به همسر گرانقدرش ام‏البنین می فرماید: "نور دیده‏ات نزد خداوند منزلتى سترگ دارد و پروردگار در عوض آن دو دست بریده، دو بال به او ارزانى مى‏دارد که با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز درآید؛ آن سان که پیشتر این لطف به جعفربن ابى‏طالب شده است." سپس خطاب به فرزند گرامی خود عباس فرمود: جلوتر بیا. عباس پیش روى پدر ایستاد و امام با دست خود، شمشیری را بر قامت بلند او حمایل نمود. سپس نگاهى طولانى به قامت او نمود و اشک در چشمانش حلقه زد و فرمود: "گویا مى‏بینم که دشمن پسرم را احاطه کرده و او با این شمشیر به راست و چپ دشمن حمله مى‏کند تا این که دو دستش قطع مى‏گردد."
* در زمان امام حسن مجتبی(ع) و پس از صلح و بازگشت امام به مدینه، عباس در کنار امام به دستگیرى از نیازمندان پرداخت و هدایاى کریمانه برادر خود را بین مردم تقسیم مى‏کرد. او در این دوران بود که لقب «باب الحوائج» یافت و وسیله دستگیرى و حمایت از محرومین جامعه گردید. او در تمام این دوران، در حمایت و اظهار ارادت به امام خویش کوتاهى نکرد.
* امام حسین بن علی(ع) هنگام خروج از مدینه به طرف کربلا ندا داد: " کجاست‏ برادرم ... کجاست ماه بنى‏هاشم؟ پس عباس جواب داد: بله بله اى آقاى من! آنگاه امام حسین فرمود: اى برادر، اسبم را حاضر کن، پس عباس اسب حضرت را حاضر نمود."
در عصر تاسوعا شمر با چهار هزار نفر وارد کربلا شد. یکى از نقشه‏هاى او براى کاستن از یاران امام حسین امان دادن به عباس و برادران او بود. وقتى جناب عباس شنید که شمر امان نامه آورده اصلا به او اعتنا نکرد و جواب او را نداد، تا این که امامش به او فرمان داد که جواب شمر را بگوید، عباس فرمود: "چه مى‏گویى؟" عرض کرد: "شما و برادرانت در امانید." عباس غیرتمند سراسر وجودش آتش گرفت و فریاد او بلند شد: " دست‌هایت ‏بریده باد و لعنت بر آنچه که از امان نامه آورده‏اى. اى دشمن خدا! آیا دستور مى‏دهى که ما برادرمان و آقایمان حسین پسر فاطمه را رها کنیم و داخل اطاعت لعنت‏شدگان و فرزندان لعنت‏شدگان شویم؟ آیا به ما امان مى‏دهى در حالى که فرزند رسول خدا در امان نیست."
* امام سجاد(ع) می فرماید: " خداوند حضرت عباس(ع) را رحمت کند که به حق ایثار کرد و امتحان شد و جان خود را فدای برادرش کرد تا آنکه دو دستش قطع شد. لذا خداوند عزوجل در عوض،‌ دو بال به او عطا کرد تا همراه ملائکه در بهشت پرواز کند، همان طور که به جعفر بن ابی طالب (ع) هم دو بال عطا فرمود و به تحقیق، حضرت عباس (ع) نزد پروردگار مقام و منزلتی دارد که روز قیامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه می خورند."
* امام صادق(ع) همواره از عمویش عباس تجلیل به عمل مى‏آورد و با درود و ستایش از او یاد مى‏کند و مواضع قهرمانانه‏اش در روز عاشورا را بزرگ مى‏داشت. از جمله سخنانى که امام درباره قمر بنى‏هاشم(ع) فرموده است این است که: "عمویم عباس بن على بصیرتى نافذ و ایمانى محکم داشت. همراه برادرش حسین جهاد کرد، به خوبى از بوته آزمایش بیرون آمد و شهید از دنیا رفت..." امام صادق(ع) از برترین صفات مجسم در عمویش یعنی تیزبینی، ایمان محکم و جهاد، پرده بر می دارد.
در جای دیگر نیز امام صادق فرموده است: " شهادت مى‏دهم که تو براى خدا و رسولش و برادرت خیرخواهى نمودى، پس تو چه نیکو برادر فداکار بودى."
* بقیة الله الاعظم، امام زمان(عج) در بخشى از سخنان پرمعنای خود در زیارت ناحیه مقدسه درباره عمویش عباس (ع) چنین مى‏گوید: "سلام بر ابوالفضل، عباس بن امیرالمؤمنین، همدرد بزرگ برادر که جانش را فداى او ساخت و از دیروز بهره فردایش را برگزید، آنکه فدایى برادر بود و از او حفاظت کرد و براى رساندن آب به او کوشید و دستانش قطع گشت..."
منابع
- وقایع الایام
- نفس المهموم
- مفاتیح الجنان
- مولد العباس بن على
- زندگانى حضرت ابوالفضل العباس
- بخش "مقام عرفانی قمر بنی هاشم" برگرفته از تحقیقی ازدکتر محمد اخگری


ماه بنی هاشم
قمر بنی هاشم پس از امام حسین (علیه السلام) اثرگذارترین شهید واقعه عاشورا است. با این حال، در آثار مکتوب درباره محرم 61 هـ.ق اطلاعات دقیقی از زندگی ایشان موجود نیست. در این نوشتار، نخست فرزندان آن حضرت از منابع گوناگون معرفی شده اند که شامل عبیدالله بن عباس، حسن بن عبدالله و پنج فرزند او می شود. سپس به چند امام زاده از نسل آن حضرت اشاره خواهد شد.
اجداد مادری حضرت ابالفضل
حضرت عباس (علیه السلام) فرزند بزرگ امیرمؤمنان علی (علیه السلام) و فاطمه دختر خزام است. فاطمه که بعدها حضرت علی (علیه السلام) او را ام البنین نامید، از قبیله بنی کلاب بود که اهل آن قبیله به دلیری و شجاعت معروف بودند. مادر فاطمه ثمامه از خانواده سهیل بن عامر بن مالک است و عامر به «ملاعب الأسنّه»؛ یعنی کسی که سرنیزه ها را به بازی می گیرد، مشهور شد. به گواهی تاریخ، پدران و دایی های امّ البنین دلیرترین افراد در زمان پیش از اسلام بودند و در عین شجاعت، بزرگ و سرور قوم و قبیله خود به شمار می آمدند، آن گونه که سلاطین هم عصر آنها در برابرشان سر تعظیم فرود می آوردند. (1)
زمان ازدواج حضرت ابالفضل (علیه السلام) مشخص نیست، ولی از آنجا که او در هنگام شهادت پدرش حضرت علی (علیه السلام) 14 سال بیشتر نداشت، می توان گفت سردار رشید کربلا در دوره امام حسن (علیه السلام) و بین سال های 40 تا 45 ق ازدواج کرده است.
همسر حضرت ابالفضل (علیه السلام) بانویی به نام لبابه دختر عبیدالله بن عباس، دختر عموی پیامبر بود. این بانوی پاک دامن پس از شهادت حضرت عباس (علیه السلام)، با زید بن حسن (علیه السلام) ازدواج کرد.
تاریخ درباره فرزندان قمر بنی هاشم قول های گوناگونی دارد. برخی نسب شناسان او را صاحب دو فرزند به نام های عبیدالله و فضل می دانند و می گویند فضل در زمان خردسالی در گذشته و نسلی از او باقی نمانده است. (2) در کتاب سردار کربلا ترجمه العباس آمده است: «حضرت عباس (علیه السلام) پنج فرزند به نام های عبیدالله، فضل، حسن، قاسم و یک دختر داشت که نامش را بیان نکرده اند. مادر عبیدالله و فضل، لبابه بود و علمای نسب شناس معتقدند نسل قمر بنی هاشم از عبیدالله بوده است. از میان علما فقط شیخ فتونی، حسن بن عباس را از ادامه دهندگان نسل حضرت عباس (علیه السلام)می داند. (3)
$ شهادت فرزندان قمر بنی هاشم در واقعه کربلا
در تعداد فرزدان حضرت اباالفضل (علیه السلام) اختلاف بسیاری وجود دارد. تاریخ حتی درباره اینکه فرزندان آن حضرت در کربلا بوده اند و آیا به شهادت رسیده اند یا نه، قول های متفاوتی دارد. در این باره نوشته اند: در کربلا سه تن از فرزندان حضرت عباس (علیه السلام) محمد را از همه بیشتر دوست می داشت و او را از خود جدا نمی کرد. او نوجوانی پارسا و خدا ترس بود و در میان ابروانش اثر سجده دیده می شد. وقتی حضرت عباس (علیه السلام) برادر بزرگوارش امام حسین (علیه السلام) را بی یاور دید، فرزند خود محمد را صدا زد و با دست خود، لباس جنگ بر تن او پوشاند و شمشیر به کمر او بست. سپس دست او را گرفت و نزد امام حسین (علیه السلام) رفت و خود از امام اجازه پیکار او را گرفت. محمد دست امام را بوسید و پس از خداحافظی با زنان خیمه، به میدان رفت و مبارز طلبید و پس از ساعتی نبرد، به شهادت رسید. (4)
در روایتی دیگر آمده است: هنگامی که حضرت عباس (علیه السلام) از روی اسب خود بر زمین افتاد و در درگیری با دشمنان به شهادت رسید، امام حسین (علیه السلام) خود را به او رسانید و وقتی که حال رقت انگیز او را دید، فریاد برآورد: «به تو پناه می برم ای خدا! وای از کمی یاران!» در این لحظه، محمد و قاسم صدای امام را شنیدند، نزد ایشان رفتند و در پاسخ امام، فریاد زدند: «ما در خدمت توایم و می خواهیم یاری ات کنیم. می خواهیم به میدان برویم و در راه شما بجنگیم». امام حسین (علیه السلام) رو به آنان کرد و فرمود: «شهادت پدرتان بس است». ولی آنان اصرار کردند تا اینکه از امام اجازه گرفتند و به میدان نبرد شتافتند و پس از پیکار با دشمن، نخست محمد و پس از او قاسم به شهادت رسید. (5)
علامه سید محسن امین، تراجم نویس مشهور، عبدالله بن عباس (علیه السلام) را نیز در شمار شهیدان کربلا دانسته، (6) ولی به گزراش برخی دیگر از تاریخ نگاران، فقط محمد در کربلا به شهادت رسیده است. (7)
همه تاریخ نگاران درباره عبیدالله هم عقیده هستند و نسل حضرت ابالفضل (علیه السلام) نیز از همین فرد ادامه یافته است.
عبیدالله بن عباس، دانشمندی برجسته بود که در سال 155 در گذشته است. او با سه زن بزرگوار به نام های رقیه، دختر امام حسن (علیه السلام)، دختر معبد بن عبدالله بن مطلب و دختر مسرور بن مخرمه زبیری ازدواج کرد. در نزد امام سجاد (علیه السلام) منزلتی بزرگ داشت و حضرت وقتی او را می دید، اشک می ریخت و می گفت: «موقف پدرش در روز عاشورا به خاطرم می آید و نمی توانم از گریه خودداری کنم.» (8)
نسل عبیدالله از فرزندش حسن ادامه یافت. حسن بن عبیدالله پنج فرزند به نام های فضل، حمزه، ابراهیم، عباس و عبیدالله داشت که همه آنها بزرگانی صاحب کمال و دانشمندانی برجسته بودند. فضل سخنور، با تقوا، دین دار و شجاع بود و به لقب «ابن الهاشمیه» شهرت داشت و خلفا به او احترام بسیاری می کردند. نسل او از سه فرزندش باقی ماند. از جمله آنها ابوالعباس فضل بن محمد بن فضل بن حسن بن عبیدالله است که سخن سرا و شاعر بود و بازماندگانش در قم و طبرستان پراکنده شدند.
حمزه شبیه جدش امیرمؤمنان علی (علیه السلام) بود و مأمون به این دلیل هزار درهم برای او هدیه فرستاد. او با یکی از نوادگان عبدالله بن جعفر طیار معروف به زینبی ازدواج کرد. نوه اش محمد بن علی بن حمزه، شاعری مورد احترام و ساکن بصره بود که از امام رضا و دیگر ائمه روایت نقل کرده است. او را از راویان مورد اعتماد دانسته اند.
ابراهیم که به «جردقه» مشهور بود، در ردیف فقها و زهاد و ادبا قرار داشت و فرزندش علی از سخاوتمندان دوران بود. (9)
عباس بن حسن بن عبیدالله بن عباس که او را شیخ بن شیخ می نامیدند، در زمان خودش شجاع ترین افراد بود و صراحت لهجه حیرت آوری داشت. وی در دوران خلافت هارون به بغداد رفت و همنشین او شد و به دلیل فضل و ادب و کمالی که داشت، او را نزد هارون با کنیه و با احترام خطاب می کردند. عباس بن حسن بن عبیدالله بن عباس، در زمان مأمون از دنیا رفت و مأمون درباره اش گفت: «پس از تو ای فرزند عباس! همه مردم در نظرم مساوی شدند». (10)
عبیدالله بن حسن بن عبیدالله بن عباس، در زمان مأمون امیر و قاضی دو شهر مکه و مدینه بود و در همان زمان تولیت امور حجاج را نیز به او سپردند. (11)
بیان دیگر اعقاب قمر بنی هاشم در این نوشتار نمی گنجد و علاقه مندان برای آگاهی در این زمینه می توانند کتاب حضرت اباالفضل مظهر کمالات و کرامات را مطالعه کنند.
امام زادگان منسوب به حضرت عباس (علیه السلام)
فرزندان حضرت عباس (علیه السلام) نیز مانند دیگر فرزندان امیر مؤمنان، به ممالک و شهرهای اسلامی مهاجرت کرده اند. این مهاجرت ها بیشتر به دلیل تنگناهای سیاسی بود. خلفا و سران حکومت در زمان های مختلف، برای علویان محدودیت های فراوانی ایجاد می کردند تا هم از قدرتشان کاسته شود و هم آنها را تحت کنترل کنند. مهاجرت این امام زادگان بیشتر به سود مسلمانان بود. مردم شهرهای مختلف، اسلام و آموزه های آن را به طور مستقیم از این امام زادگان می آموختند. مهاجرت علویان به شهرهای گوناگون مایه رشد علمی و اعتقادی مردم شهرهای اسلامی بود. فرزندان حضرت عباس (علیه السلام) نیز این گونه بودند. صاحب کتاب حضرت اباالفضل مظهر کمالات و کرامات، 46 شهر را نام می برد که فرزندان قمر بنی هاشم به آن مکان ها مهاجرت کرده اند. از جمله این شهرها می توان به اصفهان، گرگان، قم، مراغه، مازندران، ری، قزوین و از کشورهای دیگر به سمرقند، صعده، مغرب، حران، کوفه، بغداد، سامرا، یمن ینبع و نجران اشاره کرد. (12)
در این بخش به برخی امام زاده ها از فرزندان حضرت عباس (علیه السلام)، اشاره ای مختصر خواهد شد.
ابراهیم بن محمد بن عبدالله
ابراهیم بن محمد بن عبدالله از برجستگان شیعه و از مبارزان علیه خلیفه عباسی است. او با حسین کوکبی، از نوادگان امام سجاد (علیه السلام) علیه مستعین خروج کرد و در سال 255 هـ.ق نواحی قزوین، ابهر و زنجان را به تصرف خود درآورد و در این نواحی، حکومت مستقل تشکیل داد. سرانجام طاهر بن عبدالله از امرای عباسی به جنگ او رفت و ابراهیم را در حوالی قزوین به شهادت رساند. قبر او در دامنه کوه های طالقان قزوین قرار دارد. (13) گروهی او را از فرزندان موسی بن جعفر (علیه السلام) می دانند، ولی به احتمال قوی او از نوادگان حضرت عباس (علیه السلام) است. (14)
امام زاده حمزه بن قاسم
ابویعلی حمزه بن قاسم، سید بزرگواری است که گنبد و بارگاه با شکوهش در مدحتیه نزدیک حله قرار دارد. نسب این امام زاده با پنج نسل به حضرت عباس (علیه السلام) می رسد. میرزا محمدعلی اردوبادی درباره او نقل کرده است: «ابویعلی از علمای اهل بیت (علیهم السلام) است و از مشایخ روایت محسوب می شود.» او را یکی از علمای دوره غیبت صغری و هم عصر ثقه الاسلام کلینی می دانند. کتاب های التوحید، الزیارات و المناسک، الرد علی محمد بن جعفر الاسدی و من روی عن جعفر بن محمد (علیه السلام) از آثار اوست. بزرگانی مانند نجاشی، علامه مجلسی، علامه مامقانی و حاج شیخ عباس قمی او را از علمای برجسته و مورد اعتماد می دانند. (15)
امام زاده ابوالعباس محمد
هشتمین جد ابوالعباسبه قمر بنی هاشم (علیه السلام) می رسد. او در زمان عبدالله مستکفی بیست و دومین خلیفه عباسی که جدیت خاصی در دستگیری و کشتن علویان داشت، وارد ایران شد و با پسر عموهایش به اصفهان رفت و شاگرد آهنگری در آن شهر شد. یکی از شاگردان آهنگر به نسب ابوالعباس پی برد و به مأموران خلیفه گزارش داد. ابوالعباس شبانه به جی رفت و روز بعد مأموران خلیفه او را شناسایی، دستگیر و شهید کردند. مردم جی او را در همان جایی که به شهادت رسیده بود دفن کردند. این امام زاده در سال 342 هـ.ق اتفاق به شهادت رسیده است. (16)
ابوجعفر محمد بن عبیدالله
محمد بن عبیدالله بن عبدالله بن عبیدالله بن ابی الفضل العباس (علیه السلام) سر سلسله نسب عباسیان و علویان در اطراف یمن است. یحیی بن حسین بن قاسم رسی، ابوجعفر را به سمت حاکم نجران برگزید. او در سال 296 در نجران و در خانه اش به شهادت رسید. پسرش علی در قصیده ای از برخی قبایل نام برده است که در قتل پدرش شرکت داشته اند. او در رثای پدرش سروده است: قبیله حارث بن کعب، شخصیت بزرگی را به قتل رساندند که بهترین نمازگزاران و روزه داران بود. دستشان را به قتل او آلوده کردند، در حالی که می دانستند حق او را پایمال کرده اند. او پناه و مایه امید مسلمانان بود. خداوند قبیله مذحج را با بدترین وضع بکشد و آنها را به کیفر کارشان برساند. (17)


امام زاده شاه سید علی
امام زاده شاه سید علی از سخاوتمندان بنی هاشم بود و جایگاهی ویژه در میان مردم زمان خود داشت. نسب شاه سید علی را «علی بن ابراهیم بن ابی جعفر حسن بن عبیدالله بن ابوالفضل العباس (علیه السلام) نوشته اند. (18) وی نویسنده کتاب جعفریات است که دوره کامل فقه به شمار می رود. شاه سید علی در سال 312 در گذشته و آرامگاهش پس از بارگاه فاطمه معصومه (سلام الله علیها) مورد توجه ویژه مردم قم بوده است. (19)
پی‌نوشت‌ها:
1. عبدالرزاق موسوی المقرم، العباس (سردار کربلا)، ترجمه : ناصر پاک پرور، ج 3، ص 153.
2. سید عبدالمجید الحسینی الحایری، ذخیره الدراین، ص 271.
3. العباس (سردار کربلا)، ص 241.
4. صدرالدین واعظ القزوینی، ریاض القدس (حدائق الانس)، ج 2، ص 63.
5. عبدالواحد المظفر، بطل العلقمی، ج 3، ص 433.
6. سید محسن الامین، اعیان الشیعه، ج 1، ص 610.
7. بحارالانوار، ج 45، ص 62.
8. العباس (سردار کربلا)، ص 342.
9. همان.
10. میر سید علی ابطحی حضرت اباالفضل مظهر کمالات و کرامات، ج 2، ص 96.
11. همان، ص 97.
12. همان، ص 155.
13. دایره المعارف تشیع، ج 1، ص 278، ذیل ابراهیم بن محمد بن عبدالله.
14. علی ربانی خلخالی، چهره درخشان قمر بنی هاشم، ج 2، ص 170.
15. حضرت اباالفضل مظهر کمالات و کرامات، ص 111.
16. چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس (علیه السلام)، ج 2، ص 127.
17. همان.
18. برخی پژوهشگران او را از نوادگان محمد بن حنفیه می دانند. محمد حسن ناصر الشریعه، تاریخ قم، ص 130، ذیل شاه سید علی.
19. چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس (علیه السلام)، ص 196.
منابع
1.اصفهانی، عماد الدین حسین 1333. زندگانی قمر بنی هاشم. تهران: کتاب فروشی اسلامیه.
2. ربانی خلخانی، علی. 1378. چهره درخشان قمر بنی هاشم. قم: مکتب الحسین.
3. المظفر، عبدالواحد، 1371. یطل العلقمی. قم: شریف رضی.
4. موحد ابطحی، سید مرتضی. 1376. حضرت اباالفضل مطهر کمالات و کرامات. قم: مؤلف.
5. موسوی المقرم، سید عبدالرزاق. 1416 ه.ق. سردار کربلا. ترجمه: ناصر پاک پرور. ترجمه: العباس. قم: مولود کعبه.
6. ـــــــــــ. 1950. قمر بنی هاشم العباس بن امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب. نجف الاشرف: المطبعه الحیدریه.

حضرت عباس (ع)؛ پرچمدار فضل و ایثار
شخصیت معنوی حضرت عباس علیه السلام :

بدون تردید، شخصیت انسان به پاک سازی و به سازی معنوی است ودر تعبیراسلام، به تزکیه وتعلیم و به عبارت روشن تر به دو نیروی«دفع وجذب» است. اگر دفع وجذب متوقف گردد، انسان درپرتگاه سقوط و نیستی قرار میگیرد، زیرا رشد وتعا لی شخصیت آدمی، بستگی به این دو نیرو دارد: 1.دفع وپاکسازی عوامل وزمینه های سقوط، مانند دفع گناهان از روح وروان.
2.جذب فضائل وارزش ها، مانند جذب ایمان، علم، عمل صالح وخصال نیک در روح وروان و آراسته گردانید آن.
به طورکلی بشریت باید با نیروی «تقوا»، روح وروان را از موانع کمال (گناهان) خالی نموده، سپس آن را با فضایل اخلاقی زینت دهد تا نور خدا وارزش های ملکوتی در سراسر وجودش متجلی وآشکار شده، به هدف اصلی خلقت، یعنی بندگی خدا و نیل به کمال اصیل الهی دست یابد.
با این توضیح، مشخص می گردد که حضرت عباس علیه السلام کمالات معنوی و ابعاد وجودی اش ناشی از برخورداری از ارزش های والای انسانی و دوری از کناه و گناهکاران است و عبودیت خالصانه او در برابر خدا و توتاضع در مقابل بندگان خاص الهی؛ از جمله پدرش امیرمؤمنان(ع) و برادرنش امام حسن و امام حسین علیهما السلام، باعث رشد و بالندگی شخصیت معنوی و رسیدن به کمالات و ارزش های وجودی ایشان گردیده است.
ابعاد وجودی حضرت عباس(ع)، که بر گرفته از شخصیت والا و معنوی و عظمت اخلاقی ایشان بود، عبارتند از:
فداکاری، ایثار، فضیلت، شجاعت و دلیری، رشادت جسمی و روحی، زهد وتقوای الهی، فتوت و جوانمردی، که همه آنها ناشی از بزرگواری و شایستگی حضرتش بود. و بر این اساس وبه دلیل برخورداری از فضائل بی شمار، وجود حضرت عباس(ع) سرشار از کنیه ها و القاب بسیار پسندیده ای گردید که هر کدام، بیانگر یکی از ابعاد درخشان وجودی و زندگی پرنور اوست[1]…
الف) کنیه ها
عظمت آثار و صفات حضرت عباس(ع)، کنیه های درس آموزی برای همگان جلوه گر ساخته است که عبارتند از:
1- ابوالفضل
این کنیه، مشهورترین کنیه حضرت عباس(ع) است که به یقین نشان از فضیلت های بی شمار او در عرصه های مختلف زندگانی؛ یعنی کودکی، نوجوانی و جوانی دارد که هر یک آینه ای شفاف و روشنگر از ویژگی های ارزشمند محسوب می شود[2]. مورخان نقل نموده اند: نامیده شدن او به ابوالفضل، به خاطر یکی از دو علت زیر بوده است:
الف) پسری به نام فضل داشت.
ب) چون سراسر زندگی آن حضرت سرشار از فضیلت بوده؛ زیرا ابوالفضل یعنی پدر فضیلت ها.
به نظرمی رسد که علت دوم، مناسب تر باشد.
2- ابوالقاسم
ابوالقاسم کنیه دیگری است که جابربن عبدالله انصاری در زیارت اربعین، خطاب به حضرت عباس(ع) گفته است:
السلام علیک یا اباالقاسم !‌السلام علیک یا عباس بن علی ![3]
3- ابوالقربه
این کنیه، سومین کنیه حضرت عباس(ع) است که دلاوری و مردانگی در امواج پرتلاطم آن جلوه گر است و حکایت از شکافتن سینه سپاه دشمن در رسیدن به آب گوارای شریعه دارد تا کام تشنگان، کودکان و زنان را سیراب سازد.[4]
توضیح اینکه: منصب سقایت و آب رسانی به تشنگان، که یکی از ارجمندترین و زیباترین برنامه های اسلامی و انسانی است، یکی از کارهای مهم حضرت عباس(ع) بود و حتی شهادت او در زمانی واقع شد که برای آوردن آب به شریعه فرات رفته بود.
ب) القاب
1- قمر بنی هاشم
همان گونه که ذکر شد، حضرت عباس(ع) از ریبایی ویژه ای برخوردار بود و به خاطر سیمای سپید، سیرت زیبا و ملکوتی و قامت رعنا و رشیدش او را « ماه خاندان بنی هاشم و قمر بنی هاشم» می خواندند. همچنین همگان در مدح ابهت پرشکوه و سرافرازی عظمتش زبان می گشودند و چنین لقبی را برازنده وجود او می دانستند.
2- باب الحوائج
از آنجا که حضرت عباس(ع) فداکاریها، اخلاص و خصال والای انسانی در پیشگاه خداوند دارای مقام بسیار ارجمند و آبروی مخصوص گردید، ‌خداوند مقام و لقب «باب الحوائج» را به حضرتش عطا فرمود و وجود عظیم او را شایسته این لقب دانست.توسل به ذیل عنایت او نیز موجب رواشدن حاجات است؛ زیرا پذیرش شفاعتش در درگاه خداوندف قطعی است. او کریمی است از دودمان کریمان و وسیله ای برای تقرب به درگاه الهی، که سالیان بسیار،‌شیعه و سنی و مسلمان و غیر مسلمان دست دعا و چشم امید به سوی او داشته، از کرامات شیرین و زلال معرفت او ناگفته های گفتنی فراوانی دارند. نویسندگان، ‌عالمان و محققان بسیاری، در این باره کتاب ها به رشته تحریر در آورده اند.[5]


3- طیار
«طیار» لقبی است که امام سجاد(ع) از بلندای بینش خود، عمویش را بدان ستود و جلوه ای از جلوه های قدسی ابوالفضل(ع) را آشکار نمود.
4- سقّا
منصب سقایت و آب رسانی، یکی از خدمات بزرگ در تاریخ حج است و آب دادن تشنگان، از مستحبات و گاه واجبات دینی شناخته می شود.
حضرت ابوالفضل(ع) از پدرش علی(ع) که در جنگ بدر، با کمال شجاعت کنار چاهی که نزدیک دشمن بود، رفت و از آن برای مسلمانان آب آورد؛[6] لفب سقایی را به ارث برده بود. وی در ماجرای کربلا از مدینه تا مکه واز مکه تا کربلا سرپرست آب رسانی به کاروان امام حسین(ع) و حیوانات آنها بود.
با توجه به اینکه همراهان امام حسین(ع) در آغاز، بیشتر از هزار نفر بودند، با افزودن حیواناتشان، نتیجه می گیریم که تأمین آب برای آنها کار بسیار مهمی بوده است که حضرت عباس(ع) انجام می داده وی حقیقتاً برازنده این لقب بوده است.
5- علمدار
«علمدار» دارنده بیرق لشکر و برگیرنده علم سرافرازی که بسان نگینی، نمایانگر انسجام سپاه، استمرار مبارزه و خروش سپهسالار علیه دشمن داشت. این نشان پرافتخار، به عهده ابوالفضل(ع) بود.
6- اطلس
حضرت عباس(ع) را «اطلس» می خواندند؛ زیرا این لغت به معنی سرخ تیره رنگ، شجاع، چابک، دلاور و دریا دل است. آن حضرت در صحنه های گوناگون، شجاعت و دلاوری خود را نشان داده ود؛ به طوری که حتی دست هایش را قطع کردند؛ ولی تسلیم نشد و همچنان می جنگید و ترس در قاموس زندگی او وجود نداشت.[7]
7- الشّهید
یعنی والا گوهری که توفیق شهادت یافت. حضرت ابوالفضل(ع) به راستی از آن دسته افرادی است که شایسته عنوان عمیق شهید و شهادت است و به تمام امتیازات شهادت نائل گردید و از برجستگان در میان شهیدان سرافراز است. او کسی است که دست هایش زودتر از خودش به بهشت برین خداوند شتافتند و سر بریده اش به گونه ای ضربه دید که صورتش مشخص نبود.[8] امام سجاد(ع) نیز وقتی به کنار پیکر مطهر ابوالفضل العباس(ع) آمد، خطاب به او فرمود:
و علیک منّی السّلام من شهیدٍٍ مُحتسبٍ؛ ای شهید مخلص راه خدا، سلام من بر تو باد‌![9]
8- عبد صالح
«عبد صالح» به معنی بنده نیکوکار خداوند است. این لقب از زیارتنامه حضرت عباس(ع) از زبان امام صادق(ع) گرفته شده است.
ای نام تو جان پناه مردم
چون بحر بلا کند تلاطم
باشد لقب تو عبدصالح
همچو لقب امام هفتم[10]
9- حامی الضّعینه
«ضعینه» به معنی هودج است. این لقب به مفهوم حامی بانوان است، کنایه از اینکه حضرت ابوالفضل(ع) حامی بانوان هودج نشین در سفر کربلا بوده است. در این سفر، حضرت از آنها نگهبانی می کرد و آنان در پناه چنین نگهبانی نیرومند و شجاع هیچ گونه نگرانی نداشتند.[11]
10- فادی
«فادی»؛ یعنی فداکار، حضرت عباس(ع) به راستی فداکاری را به آخرین حد و مرز خود رسانید و برادران خود، هستی خود و حتی دو پسر خویش را فدای دین، امام حسین(ع) و آرمان آن حضرت نمود و حق جهاد و جانبازی را با تلاشی بی نظیر تا آخرین نفس و قطره خون انجام داد.[12]
11- المستجار
«المستجار»؛ یعنی پناهگاه. از القاب حضرت ابوالفضل(ع) اینکه پناه برای پناهندگان بود. شاعر معروف، فهیم و مخلص اهل بیت(ع) شیخ محمد رضا ازری در شأن حضرتش قصیده ای سرود.[13]هنگامی که این مصراع را سرود:
«یوم ابوالفضل استجار به الهدی؛ روز عاشورا ، روزی است که حسین(ع) محزن هدایت، به عباس(ع) پناه برد.»
سپس صحت این مطلب را در نظر خود بعید دانست و گفت: شاید این سخن مورد قبول امام حسین(ع) واقع نگردد !
شب در عالم خواب، امام حسین(ع) به او فرمود: آنچه را گفته ای صحیح است، من به برادرم پناهنده شدم ! مصرع دوم این شعر را با این جمله تکمیل نما:
« والشَّمس مِن کَدِرِ العَجاجِ لِثامُها؛ در آن هنگام به عباس پناه بردم که بر اثر حمله ها و در گیری و گرد و غبار، بین زمین و آسمان تیره و تار شده بود، به طوری که نقاب گرد و غبار جلوی نور خورشید را گرفته و هوا را تاریک نموده بود.»[14]
12- ضِیغَم
گاهی حضرت عباس(ع) را «ضیغم» و گاهی «ضرغام» که هر دو به معنی شیر ژیان و چابک است، می خواندند؛ چرا که او در میدان رزم با دشمن چون شیری نیرومند بود که به گله روباه حمله می کرد، دهها و صدها نفر را در حمله های حیدری خود به خاک مذلت می افکند.
از القاب دیگری که به حق به حضرت عباس(ع) نسبت داده اند، می توان به موارد ذیل اشاره نمود:
13- ظهرالولایه (پشتیبان ولایت و امامت).
14- مُوثِر(ایثارگر).
15- مُواسی (مواسات و برادری).
16- واقی (نگهبان).
17- ساعی (تلاشگر).
18- باب الحسین(ع)
19- سردار و پیشتاز.‌
20- البطل العلقمی (قهرمان نهر علقمه).
21- فرمانده لشکر.
22- صدّیق ( بسیار راستگو).
23- حامل اللّوا (پرچمدار).
24- صابر
کسی که در تحمل همه سختی ها راه ا مرحله شهادت، شکیبایی اش را از دست نداد و احساساتش بر صبرش غلبه نکرد.
نکته بسیار مهم در این رابطه، این است که حدود نیمی از القاب ابوالفضل(ع)، ملهم و متأثر از شخصیت مقتدایش امام حسین(ع) و به جهت همراهی، پشتیبانی و یاری نمودن او در طول زندگی سراسر فیض و معنویت؛ به ویژه در واقعه کربلاست. این نکنته از دو جهت قابل تأمّل است:
1- قدرت رهبری ذاتی امام، که توانسته است استعدادهای مثبت کسی چون حضرت عباس(ع) را به ظهور رسانده و نتیجه تعلیمات دانشگاه علی(ع) را تجلی بخشد و شخصیت او را از خود پر سازد.
2- تأثیر تعلیمات و آموزش های مؤثّر در شخصیت سپهسالار، که از کودکی وی را همراهی نموده است و وجودش در قالب یک مرید، مملوّ از وجود مولایش حسین(ع) بوده است. تسلیم او در برابر اراده امام، تصدیقش بر ولایت امام و وفاداری اش نسبت به امام، همگی تشکیل دهنده نمادی بی نظیر از مرید بودن اوست. او جز حسین(ع) نمی شناخت و توحیدش را نیز در ارادت به حسین(ع) می یافت. حسین(ع)، مظهر عشق و عباس(ع) مظهر وفا، هر دو با هم پیوندی دیرینه از عشق و وفاداری را به نمایش می گذارند و به همه ما می آموزند که: وفا، از عشق پیروی می کند.
اوج وفاداری
ذکر نکته ای که زینت وفاداری و شاهکار انحصاری حضرت عباس(ع) است و او را برای همیشه در «تاریخ جوانمردان» از دیگران متمایز می سازد، در اینجا لازم است.
نقل شده است که: وقتی حضرت ابوالفضل(ع) ، سپهسالار رشید دشت کربلا برای بار دوم به شریعه فرات وارد می شود تا برای تشنگان آب ببرد، در میان نهر آب که قرار گرفت -این واقعه عموماً به این منوال نقل شده است – هنگام برداشتن آب، فشار تشنگی باعث شد که حضرت وضعیت تشنگان حرم را فراموش کرده و میل به خوردن آب کند. به همین علت،‌آب را با دست به دهان نزدیک کرد که بیاشامد؛ ولی یکباره به خاطر آورد که بچه های امام حسین(ع) تشنه اند وبا خود گفت: این، خلاف جوانمردی و وفاداری است که آنان تشنه باشند و من سیراب شوم! و آب را از دستان خود به زمین ریخت. اسب ایشان نیز از خوردن آب تا قبل از این اقدام حضرت، خودداری نمود.[15]
ولی آیا این قضاوت، تعریف کاملی از جوانمردی و وفاداری آن حضرت است؟ آیا ممکن است عباس علمدار که سقایی را از کودکی تمرین کرده، ‌اکنون دچارغفلت گرددو منشأ مأموریتش را؛ حتی چند لحظه فراموش کند؟ آیا وفاداری محض، جایی برای غفلت باز می گذارد؟ هیهات!
آب که مظهر پاکی و علت ساری ایجاد است، با شخصیت میر حرم، «ابوالقربه» از کودکی عجین گشته و حداقل بر سیاق عادت و ملکه اخلاقی هم این امکان وجود نداشته که دچار غفلت مذکور گردد.
به یقین، انگیزه آب نخوردن ابوالفضل(ع) خیلی لطیف تر از آن است که تاکنون شنیده ایم. خوب دقت و توجه نمایید!
تاریخ می گوید که: حضرت عباس(ع) وقتی وارد شریعه فرات شد، اسبش هم با همه تشنگی که به طور طبیعی داشت، ابتدا از خوردن آب خودداری می کرد. اسب، با هوش است و شاید به دلیل همین هوش، عرب این حیوان را «فرس» می نامد. این حیوان خوب می فهمید که راکبش آب نمی خورد و فضا، فضای جنگ است؛ هیاهو و کشتار و شهادت را می دید و بر سیاق ذات هوشی اش حوادث راپیش بینی می کرد و می فهمید. بنابراین رغبتی به خوردن آب از خود نشان نمی داد و در واقع، نوعی تعهد به راکب و احترام را از خود بروز می داد! اسب می فهمید که نباید غفلت کند؛ ولی با کمال تأسف، تاریخ در این باره در توضیح جوانمردی سپهسالار کربلا، غافلانه نقض غرض کرده و حقیقتی لطیف را در قالب یک وهم تاریخی جلوه می دهد؛ زیرا با مراجعه به کلید شخصیتی حضرت باب الحوائج عباس بن علی(ع) و از سر وفاداری و ارادت ورزی اش، به خوبی د رمی یابیم که او نه تنها غافلانه و از سر سهو هم یک لحظه از دایره وفا خارج نگشت؛ بلکه از سر جوانمردی وقتی دید حیوانش هم حرمت گرفته و تشنگی را تحمل کرده، دست به زیر آب برد و آب را دست نزدیک دهان خود نمود تا حیوان فریب این حرکت را بخورد و درآسودگی آب بیاشامد. و این، به طور دقیق عین نکته سنجی حضرت ابوالفضل (ع) است که در تمامی زوایای حوادث، ریز و درشت، غفلت نکرده و در حساس ترین لحظات جای خالی و ناتمام باقی نگذارده است. تنها در این صورت است که راز وفاداری حضرت عباس (ع) به عنوان بارزترین چهره او آشکار می گردد و وجود مقدسش را برای همیشه سرخیل مریدان عالم قرار می دهد.[16]
در گفتار معصومان علیهم السلام
1- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
در یکی از رؤیاهای صادقه آمده است که پیامبر(ص) به عباس(ع) فرمود: «خداوند چشمت را روشن گرداند! تو باب الحوائج هستی!‌عز هر که خواستی، شفاعت کن!»[17]
2- امام علی علیه السلام
حضرت علی(ع) در شأن فرزندش حضرت ابوالفضل(ع)، در آن هنگام که در بستر شهادت بود و او را طلبید و به سینه اش چسبانید، فرمود:
« به زودی در روز قیامت، چشمم به وسیله وجود تو روشن می گردد!»[18]
3- حضرت زهرا علیهما السلام
پیامبر(ص) به علی(ع) می فرماید: به حضرت زهرا(ع) بگو؛ برای شفاعت و نجات امت چه داری؟ حضرت علی(ع) بعد از ابلاغ این پیام به حضرت زهرا(ع) چنین پاسخ می شنود:
« ای امیرمؤمنان! دو دست بریده پسرم عباس(ع) برای ما در مورد مقام شفاعت،‌کافی است.»[19]
4- امام حسین علیه السلام
امام حسین(ع) در شأن حضرت عباس(ع) گفتارهای متعددی دارد که ما از میان آنها به یک گفتار اشاره می کنیم:
در عصر تاسوعا، امام حسین(ع) به ابوالفضل(ع) فرمود:
«برادرم! جانم به قربانت! سوار بر اسب شو و نزد دشمن برو و از آنها بپرس برای چه به اینجا آمده اند…»[20]
در این عبارت‌، امام حسین(ع) با عالی ترین تعبیر؛ یعنی «فدایت شوم»، محبت خود را به حضرت عباس(ع) ابراز می دارد و با چنین گفتاری، که بیانگر اوج عظمت مقام حضرت عباس(ع) است، او را می ستاید.
5- امام سجاد علیه السلام
امام سجاد(ع) وقتی که روز سیزدهم محرم، همراه بنی اسد برای دفن پیکرهای مطهر شهیدان به کربلا آمد و در کنار بدن بی دست عمویش حضرت ابوالفضل(ع) قرار گرفت، خود را به روی پیکر مطهر آن حضرت انداخت و در حالی که آن را می بوسید، فرمود:
«ای ماه بنی هاشم! بعد از تو، خاک بر سر دنیا!»[21]
6- امام صادق علیه السلام
فرازهای مهمی از زیارت نامه حضرت عباس(ع) از زبان امام صادق(ع) نقل شده است که ما در اینجا به فراز آخر آن اشاره می نماییم:
«اَشهدُ اَنَّکَ لَم تَهِن و لَم تَنکُل وَ اَنَّکَ مَضَیتَ عَلی بصیرةٍ مِن اَمرِکَ، مّقتَدِیاً بِالصّالحِینَ وَ مُتَّبِعاً لِلنّبّیین؛ گواهی می دهم که تو ای عباس! در امر دینت هیچ گونه سستی نکردی و در برابر دشمن از مقاومت، باز نایستادی و به راستی با کمال بصیرت و اگاهی به صالحان نمودی و از پیامبران پیروی کردی.»[22]
7- امام هادی علیه السلام
در فرازی از زیارت نامه امام هادی(ع)، از زبان آن حضرت خطاب هایی با این مضامین به حضرت عباس(ع) آمده است:
السلام علی ابی الفضل العباس ابن امیرالمؤمنین…؛ سلام بر ابوالفضل العباس پسر امیرمؤمنان علیه السلام:
آنکه با کمال مواسات، ایثار و برادری، جانش را نثار برادرش حسین(ع) کرد.
آنکه دنیا را وسیله آخرت قرار داد.
آنکه خود را فداکارانه فدای برادر نمود.
آنکه نگهبان دین و سپاه حسین(ع) بود.
آنکه تلاشش بسیار برای آب رسانی به سوی لب تشنگان بود.
آنکه دو دستش در راه خداوند متعال قطع شد.[23]-[24]
8- امام زمان علیه السلام
در اینجا بسیار تناسب دارد تعبیر جالب امام عصر(ع) از مقام ارجمند حضرت ابوالفضل العباس(ع) را که درقالب کرامتی از کرامات ایشان وارد شده، بیان نماییم.
حضرت آیه الله مرعشی نجفی قدس سره فرمود: یکی از علمای نجف اشرف که مدتی به قم آمده بود، برای من نقل کرد: برای رفع مشکلی که داشتم، به مسجد مقدس جمکران رفتم. درد دلم را در عالم معنا به حضرت ولی عصر - عجل الله تعالی فرجه الشریف – عرض کردم و از او خواستم که وساطت کرده، از درگاه خدا شفاعت کند تا مشکل من حل شود. برای این منظور، به طور مکرر به مسجد جمکران رفتم؛ ولی نتیجه ای نگرفتم تا اینکه روزی در آن مسجد در هنگام نماز، دلم شکست و خطاب به امام زمان(ع) عرض کردم:
مولا جان! آیا جایز است که درمحضر شما باشم و به دیگری متوسل شوم؟شما امام من هستید! آیا زشت نیست با وجود امام، حتی به علمدار کربلا قمر بنی هاشم متوسل شوم و او را نزد خدا شفیع قرار دهم؟
از شدت ناراحتی بین خواب و بیداری بودم؛ ناگهان با چهرة نورانی قطب عالم امکان حضرت حجت – عجل الله تعالی فرجه الشریف – رو به رو شدم. بی درنگ سلام کردم. حضرت جواب سلامم را داد و فرمود:
«نه تنها زشت نیست و ناراحت نمی شوم که به علمدار کربلا متویل شوی؛ بلکه شما را راهنمایی نیز می کنم که هنگام توسل به علمدار کربلا چه بگویی؟! هنگامی که برای روای حاجت به آن حضرت متوسل شدی، بگو: یا اباالغوث ادرکنی؛ ای پدر پناه دهندگان! به فریادم برس و به من پناه ده!»[25]
طلوعی غروب آفرین
هفتمین روز محرم فرا رسید و میزبانی نامهربانانه یزیدیان شروع شد. فریادی از لابه لای شمشیرها آخته و نیزه های بر افراشته به گوش همه رسید:
قطره ای آب به سپاه حسین و خاندان او نرسد! بگذارید عطش، و کار حسین و خاندان و سربازان او را بسازد! این، در حالی است که تیغ عطش بر عمق جان کودکان و بانوان حرم فرو رفته بود و صدای العطش نوباوگان به گوش می رسید.
ناگاه ناوک نگاه امام به عباس افتاد و با نیم نگاهی پر معنا و تأملی بصیرت آمیز مأموریت تهیه آب برای خیمه ها به ابوالفضل(ع) واگذار شد. سی سوار و بیست پیاده همراه سقای کاروان حسین(ع) حرکت کردند تا به شریعه فرات دست یابند و به نهر علقمه برسند.
نافع بن هلال، پیشانی حرکت کرد و عباس چون شیری ژیان، دلاور و قوی پنجه،‌ خیره سران سپاه اموی را کنار می زد. عمروبن حجاج با ترفندی شیطانی قصد سیراب سازی سقای تشنه لب حسین را داشت؛ اما شور حماسه ابوالفضل(ع) و عهد و پیمان والای او تمامی حیله های دشمن راخنثی نمود و دیری نپایید که همراهان غیرتمند و پر شور عباس، همانند فرمانده خود، وارد شریعه شدند مشک های آب را با قامتی افراشته به سوی امام حرکت دادند. تمام تشنگان از دست سقای لب تشنه سیراب شدند و این نهضت گران سنگ و جاودان برای همیشه بر بلندای قله کرامات عباس چون بیرقی درخشان به اهتزاز در آمد.[26]
علامه مجلسی قدس سره ماجرای شهادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) را چنین نقل می کند:
وقتی که عباس(ع) تنهایی برادرش حسین(ع) را دید، به محضرش رسید و عرض کرد:یا اَخی هَل مِن رُخصَهً؟
حسین(ع) با شنیدن این سخن، گریه سختی کرد و چنین فرمود:
یا اَخی اَنت صاحِبُ لِوائی، ‌وَ اِذا مَضَیتَ تَفَرَّقُ عَسکَری!
عباس(ع) عرض کرد: سینه ام تنگ گشته و از زندگی خسته شده و به ستوه آمده ام، می خواهم انتقام خون شهیدان را از این منافقان بگیرم!
امام حسین(ع) فرمود: پس برو و برای این کودکان تشنه، اندکی آب بیاور!
عباس(ع) به طرف شریعه فرات روانه شد و در برابر جمعیت دشمن ایستاد، آنها را موعظه کرد و به آنه هشدار داد؛ ولی انذار و هشدار آن حضرت در دل سیاه آن کوردلان اثر نکرد. عباس(ع) نزد برادرش بازگشت و موضوع را گزارش داد. دراین هنگام فریاد العطش کودکان را شنید. حضرت سوار بر اسب شد، نیزه خود و مشکی را برداشت و به طرف فرات حرکت کرد. چهار هزار نفر نگهبان شریعه فرات، سر راه آن حضرت را بستند و آن حضرت را تیرباران کردند، حضرت عباس(ع) با شجاعتی بی بدیل بر آنها حمله کرد؛ به طوری که هشتاد نفر از آنها راکشت. بقیه هم پراکنده شده و عباس(ع) خود را به شریعه فرات رسانید. حضرت، مشک را پر از آب کرد و بر شانه راستش نهاد و به سوی خیمه ها روانه شد، به امید آنکه آب را به لب تشنگان برساند. در راه بازگشت، شروع به رجزخوانی در میدان نبرد نمود که هر فرازی از آنها بیانگر عالی ترین درس های شجاعت، ایثار، همت بلند، وفاداری و اخلاص است.
نگهبانان شریعه به حضرت عباس(ع) حمله کردند. او نیز به آنها حمله کرد و همچنان رجزخوانی نمود و به جنگ خود ادامه داد و دشمن را پراکنده نمود. در این هنگاه، زید بن وقار – که در پشت نخله خرما کمین کرده بود – با همیاری حکیم بن طفیل، شمشیر خود را بر دست راست عباس(ع) فرود آورد و دست راست آن حضرت را قطع نمود.حضرت عباس(ع) شمشیر به دست چپ گرفت و در این حال رجزهایی خواند و همچنان به جنگ ادامه داد. دراین میان حکیم بن طفیل هم که درپشت نخله خرما کمین کرده بود، شمشیرش را بر دست چپ آن حضرت فرود آورد که دست چپش نیز قطع گردید. عجب اینکه، حضرت عباس(ع) همانند عمویش جعفر طیار، پرچم را به سینه اش چسبانید و با بازوان قطع شده آن را نگه داشت و دوباره به رجز خوانی پرداخت. در آن هنگام ظالمی شقی عمود آهنین بر سرش زد که آن حضرت از پشت اسب بر زمین افتاد.[27]
نتیجه
در پایان، با عرض عذر و تقصیر به پیشگاه مقدس حضرت عباس(ع) که با قلم ناقص خویش، به شرح زندگانی و ابعاد وجودی آن والا مقام پرداختم، از درگاه ایزد منان مسألت می نمایم که به همه ما با آگاهی کامل توفیق عطا فرماید تا از رشادت های بی بدیل،‌پیکار و پایداری حضرت ابوالفضل العباس(ع) و اخلاص حسنه او پیروی نماییم وبا الگو قرار دادن تندیس و اسوه حقیقی تقوا، معرفت، انسانیت و معنویت؛ یعنی حضرت عباس(ع)، به درگاه الهی اش تقرب جسته، سعادت دنیا و آخرت را برای خویش به ارمغان آوریم. همچنین همیشه برای رفع حاجات خود، وجود مقدس ایشان را شفیع به درگاه خداوندی قرار دهیم، که «شفاعت او» رد نخواهد شد.
پی نوشت :
[1] مقاله «مروری بر سیره و شخصیت حضرت ابوالفضل(ع)، نشریه آزاد، شماره 97/1/92 و بازیابی 720، ص 1 و 2؛ پرچمدار نینوا، محمدی اشتهاردی، ص 60-57.2
[2] . -مولد العباس بن علی(ع)، محمد علی الناصری البحرینی، ص 56.
[3] مقاتیخ الجنان، حاج شیخ عباس قمی، زیارت اربعین منسوب به جابر بن عبدالله انصاری.
[4] بطل العلقمی، ج 2، ص 8.
[5] جهت مطالعه و اطلاع از کرامات گسترده و دریای بیکران عنایات حضرت عباس(ع)، ر. ک: خصائص العباسیه، آیه الله کلباسی نجفی؛ العباس، سید عبدالرزاق مقرم؛ چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس(ع)، علی ربانی خلخالی، ج 1؛ زندگانی پرچمدار کربلا،‌معارف مظفری، معجزات و کرامات حضرت عباس(ع)، آیه الله حاج میرزا هادی خراسانی ؛ پرچمدار نینوا، محمدی اشتهاردی؛ کرامات حضرت ابوالفضل(ع)، سید علی حسینی قمی؛ باب الحوائج(ع)، عبدالحسین مؤمنی؛ اعلام الناس فی فضایل العباس؛ سید سعید ین سید ابراهیم بهبهانی؛ تذکره الشهداء، ملا حبیب کاشانی، کرامات باب الحوایج حضرت ابوالفضل(ع)، سی بشیر حسینی.
[6] . این ماجرا در کتاب اعلام الوری،ص 192 آمده است.
[7] . شخصیت قمر بنی هاشم(ع)، عطایی خراسانی، ص 57و 58.
[8] . کامل الزیاره، جعفر بن محمد بن قولویه قمی ، ص 258.
[9] . مقبل الحسین سید عبدالرزاق مقرم، ص 398.
[10] . ای اشکه بریزید، حبیب الله چاایچیان(حسان).
.[11] پرچمدار نینوا، ص 76 و77.
[12] . مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 112.
[13] . نه شعر این قصیده در منتخب التواریخ، ص 260 ذکر گردیده است.
[14] . ر. ک: پرچمدارنینوا، ص 75 و 76؛معالی السبطین، ج 2، ص 44؛ فرسان الهیجاء، ج 1، ص 189.
[15] . نقل به مضمون از منتهی الامال، ص 455 و نفس المهموم، ص 337.
[16] این نکته صریح و مهم از مقاله «مروری بر سیره شخصیت حضرت ابوالفضل العباس (ع)» اقتباس گردیده است و نظر نگارنده نیز همین است.چرا که مداحان و ناقلان تاریخ و محققان این عرصه، دچار چنین اشتباه و خطای سهوی گردیده اند.
[17] برای آگاهی از ماجرای مشروح این موضوع، ر. ک: معالی السبطین، ج 1، ص 453 و پرچمدار نینوا، ص 225- 223.
[18] معالی السبطین، ج 1، ص 454.
[19] همان، ص 452.
[20] ترجمه ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 92.
[21] معالی السبطین، ج 2، ص 69.
[22] . کامل الزیاره، ص 258؛ مفاتیح الجنان، ص 771؛ بحار الانوار، ج 10، ص 277.
[23]. بحارالانوار، ج 45، ص 66.
[24] . تذکر:1. برخی از القاب حضرت عباس(ع) از این فرازها گرفته شده است و در شأن ایشان آمده استۀ 2. با توجه به تاریخ این واقعه که در سال 252 ق. و درعصر امامت امام هادی(ع) رخ داده، فهمیده می شود که منظور از زیارت ناحیه، ناحیه امام هادی(ع) است.
[25] چهره درخشان قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباس(ع)، ج 1، ص 419؛ پرچمدار نینوا، ص 55 و 56؛ کرامات باب الحوائج حضرت ابوالفضل(ع)؛ ص 45 و 46.
[26] انساب الأشراف، ج 1؛ ب 1؛ العباس، سید عبدالرزاق مقرم، ص 164-161.
[27] بحارالانوار، ج 45، ص 40 و 41 (با اندکی تصرف و تخلیص).

نقش‏آفرینی حضرت عباس(ع) در حماسه عاشورا
آب‏رسانی

روز هفتم محرم، سه روز پیش از شهادت امام، عبیداللّه به عمر سعد نگاشت: «...به هوش باش! وقتی نامه‏ام به دستت رسید، به حسین(علیه‏السلام) سخت بگیر و اجازه نده از آب فرات حتی قطره‏ای بنوشد و با آنان همان کاری را بکن که آنان با بنده پرهیزگار خدا عثمان بن عفان کردند. والسلام.»1
امام، حضرت عباس(علیه‏السلام) را فرا خواند و سی سوار را به اضافه بیست پیاده با او همراه کرد تا بیست مشکی را که همراه داشتند، پر از آب نمایند و به اردوگاه امام بیاورند. پانصد سواره‏نظام دشمن در کرانه فرات استقرار یافته و مانع برداشتن آب شدند. حضرت عباس(علیه‏السلام) به مبارزه با نگاهبانان فرات پرداخت و افراد پیاده، مشک‏ها را پر کردند. وقتی همه مشک‏ها پر شد، حضرت عباس(علیه‏السلام) دستور بازگشت به اردوگاه را داد و محاصره دشمن را شکسته و توانست آب را به اردوگاه برساند.2
از آن پس حضرت عباس(علیه‏السلام) به «سقّا» مشهور شد.3 یکی از شعارهای بنی‏امیه در مقابله اهل‏بیت(علیهم‏السلام)خونخواهی عثمان بوده است. اما ادعای عبیداللّه در این نامه افترایی بیش نیست؛ زیرا امام علی(علیه‏السلام) و فرزندان او آب را بر عثمان نبستند و این قاتلین عثمان بودند که برای بیرون کشیدن او از خانه‏اش آب را به خانه او بستند و در واقع این امیرمؤمنان(علیه‏السلام)بود که در اعتراض به این حرکت، به امام حسین(علیه‏السلام) دستور داد تا به او و خانواده‏اش آب برساند.4
نمایندگی و سخنگویی از جانب امام
شب عاشورا یا تاسوعا عمر سعد در برابر لشکر خود ایستاد و فریاد کشید: «ای لشکریان خدا! سوار مرکب‏هایتان شوید و مژده بهشت گیرید». امام حسین(علیه‏السلام)جلوی خیمه‏ها بر شمشیر خود تکیه کرده بود. حضرت عباس(علیه‏السلام) با شنیدن سر و صدای لشکر دشمن، نزد امام آمد و عرض کرد: «لشکر حمله کرده است». امام حسین(علیه‏السلام)برخاست و به او فرمود:
«عباس! جانم به فدایت. سوار شو و نزد آنان برو و اگر توانستی، [حمله] آنان را تا فردا به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما بازدار تا شبی را برای پروردگارمان به نماز بایستیم و او را بخوانیم و از او طلب آمرزش نماییم که او می‏داند من به نماز عشق می‏ورزم و خواندن قرآن و دعای بسیار و طلب بخشایش را دوست می‏دارم». حضرت عباس(علیه‏السلام) به سوی لشکرگاه دشمن رفت و موفق شد جنگ را به تأخیر بیندازد.5
ردّ امان‏نامه دشمن
آوازه دلاورمردی‏های حضرت عباس(علیه‏السلام) چنان در گوش عرب آن روزگار طنین افکنده بود که دشمن را بر آن داشت تا با اقدامی جسورانه، وی را از صف لشکریان امام جدا سازد. در این جریان، «شَمِر بن شُرَحْبیل (ذی الجوشن)» فردی به نام «عبداللّه بن ابی محل» را که حضرت امّ‏البنین(علیهاالسلام) عمه او می‏شد، به نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد تا برای حضرت عباس(علیه‏السلام)و برادران او امانی دریافت دارد. سپس آن را به غلام خود «کَرْمان» یا «عرفان» داد تا به نزد لشکر عمر سعد ببرید.6
شمر امان نامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد که می‏دانست این تلاش‏ها بی‏نتیجه است، شمر را توبیخ کرد؛ زیرا امان دادن به برخی نشان از جنگ با بقیه است. شمر که می‏انگاشت او از جنگ طفره می‏رود، گفت:
«اکنون بگو چه می‏کنی؟ آیا فرمان امیر را انجام می‏دهی و با دشمن می‏جنگی و یا به کناری می‏روی و لشکر را به من وامی‏گذاری؟» عمر سعد تسلیم شد و گفت: «نه! چنین نخواهم کرد و سرداری سپاه را به تو نخواهم داد. تو امیر پیاده‏ها باش!» شمر امان نامه را ستاند و به سوی اردوگاه امام به راه افتاد. وقتی رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما کجایند؟
حضرت عباس(علیه‏السلام) و برادرانش سکوت کردند. امام به آن‏ها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه فاسق است».7 حضرت عباس(علیه‏السلام)به همراه برادرانش به سوی او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت کند! آیا به ما امان می‏دهی، در حالی که پسر رسول‏خدا(صلی‏الله‏علیه‏وآله)امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس(علیه‏السلام)و برادرانش خشمگین و سرافکنده به سوی لشکر خود بازگشت.8
رفع یک شبهه
از گفتگویی که بین شمر و فرزندان امّ‏البنین(علیهاالسلام) صورت گرفت، شبهه‏ای در اذهان به وجود می‏آید که مراد شمر از جمله «أین بنو أختنا» چه بوده است؟ برخی گفته‏اند: بین عرب رسم بوده، دختران قبیله خود را خواهر صدا می‏زده‏اند. باتوجه به زندگی عشیره‏ای اعراب در آن دوران و انسجام ناگسستنی پیوندهای خونی در چنین جوامعی، بعید به نظر نمی‏رسد، چنین رسمی بین آنان حاکم بوده باشد. اما تا چه اندازه این انگاره درست و قابل اثبات باشد، معلوم نیست. در هر حال، روشن کردن نسبت خانوادگی امّ‏البنین(علیهاالسلام) با شمر تا اندازه‏ای می‏تواند مطلب را شفاف‏تر سازد.
گفتنی است: امّ‏البنین(علیهاالسلام) و شمر هر دو از قبیله «بنی‏کلاب» می‏باشند. نسب خانوادگی آنان این گونه است:
بنابراین امّ‏البنین(علیهاالسلام)از عموزادگان شمر می‏باشد. دلیل واضح‏تر این خطاب از سوی شمر، جنبه روانی و کارکرد روان‏شناختی آن است. بدین معنا که شمر با توجه به این که روحیات حضرت عباس(علیه‏السلام) را می‏شناخته، احتمال می‏داده که او امان‏نامه را نپذیرد. شمر با اتخاذ این لحن، می‏خواست که حضرت را متوجه پیوند خانوادگی‏اش با خود نماید و شرایط روحی عباس(علیه‏السلام) را برای پذیرش امان‏نامه بیشتر آماده سازد. گذشته از آن، شمر این سخن را در حضور دیگران و با صدای بلند اظهار می‏کند تا عرصه را بر حضرت بیشتر تنگ نموده و او را وادار به مصالحه نماید.
پاسداری از خیمه‏ها
شب عاشورا حضرت عباس(علیه‏السلام)پاسداری از حرم را بر عهده گرفت. اگر چه ایشان آن شب را از دشمن مهلت گرفته بود، ولی از پستی و دون‏مایگی آنان بعید نبود که پیمان‏شکنی کنند. آن شب، هنگامی که حضرت عباس(علیه‏السلام) از گفتگو با شمر در مورد پذیرش یا ردّ امان‏نامه بازگشت، زهیر نزد او رفت. زهیر دیر زمانی بود که با خاندان امام علی(علیه‏السلام) آشنایی داشت. او پرچمی را که در دست «عبداللّه بن جعفر بن عقیل» بود، گرفت. عبداللّه پرسید: «ای برادر! آیا در من ضعف و سستی‏ای دیده‏ای که پرچم را از من می‏گیری؟» زهیر پاسخ داد: «خیر، با آن کاری دارم». سپس نزد عباس(علیه‏السلام) آمد. حضرت بر مرکب خویش سوار و با نیزه‏ای در دست و شمشیری به کمر مشغول نگاهبانی بود.10 زهیر نزد او آمد و گفت: «آمده‏ام تا با تو سخنی بگویم». حضرت که بیم حمله دشمن را داشت، فرمود: «مجال سخن نیست، ولی نمی‏توانم از شنیدن گفتار تو بگذرم. بگو، من سواره می‏شنوم». زهیر جریان خواستگاری علی(علیه‏السلام) از امّ‏البنین(علیهاالسلام) را بیان کرد و انگیزه امام را از ازدواج با او یادآور شد و افزود: «ای عباس(علیه‏السلام)! پدرت تو را برای چنین روزی خواسته، مبادا در یاری برادرت کوتاهی کنی!» حضرت عباس(علیه‏السلام) از شنیدن این سخن خشمگین شد و سخت برآشفت و از عصبانیت آن قدر پایش را در رکاب اسب فشرد که تسمه آن پاره شد و فرمود: «زهیر! تو می‏خواهی با این سخنانت به من جرأت دهی؟! به خدا سوگند تا دم مرگ، از یاری برادرم دست بر نمی‏دارم و در پشتیبانی از او کوتاهی نخواهم کرد. فردا این را به گونه‏ای نشانت می‏دهم که در عمرت نظیرش را ندیده باشی».11
پرچمداری‏سپاه
صبح عاشورا، وقتی امام از نماز و نیایش فارغ شد، لشکر دشمن آرایش نظامی به خود گرفت و اعلان جنگ نمود. امام افراد خود را آماده دفاع کرد. لشکر امام از سی و دو سواره و چهل پیاده تشکیل شده بود. امام در چینش نظامی لشکر خود، زهیر را در «مَیمنة» و حبیب را در «مَیسره» گماشت و پرچم لشکر را در قلب سپاه، به دست برادر خود حضرت عباس(علیه‏السلام) داد.12
شکستن حلقه محاصره دشمن
در نخستین ساعت‏های جنگ، چهار تن از افراد سپاه امام حسین(علیه‏السلام) به نام‏های «عمرو بن خالد صیداوی»، «جابر بن حارث سلمانی»، «مجمع بن عبداللّه عائذی» و «سعد؛ غلام عمر بن خالد» حمله‏ای دسته جمعی به قلب لشکر کوفیان نمودند.
دشمن تصمیم گرفت آنان را محاصره نماید. حلقه محاصره بسته شد؛ به گونه‏ای که کاملاً ارتباط آن‏ها با سپاه امام قطع گردید. در این هنگام حضرت عباس(علیه‏السلام)با دیدن به خطر افتادن آن‏ها، یک تنه به سوی حلقه محاصره تاخت و موفق شد حلقه محاصره دشمن را شکسته و آن چهار تن را نجات بدهد، به طوری که وقتی آن‏ها از چنگ دشمن بیرون آمدند، تمام پیکرشان زخمی و خون آلود بود.13
کندن چاه برای تهیه آب
در میانه روز، آن گاه که تشنگی بر کودکان، زنان و حتی سپاهیان امام فشار شدیدی آورده بود، امام به حضرت عباس(علیه‏السلام)دستور داد اقدام به حفر چاه نماید؛ چرا که سرزمین کربلا بر کرانه رودی پر آب قرار داشت و احتمال آن می‏رفت که با کندن چاه به آب دست یابند. حضرت عباس(علیه‏السلام) مشغول کندن چاه شد. پس از مدتی کندن زمین، از رسیدن به آب از آن چاه ناامید گردید، از چاه بیرون آمد و در قسمت دیگری از زمین دوباره شروع به حفر چاه نمود، ولی از چاه دوم نیز آبی نجوشید.14
پیش فرستادن برادران برای نبرد
وقتی حضرت عباس(علیه‏السلام) بدن‏های شهیدان بنی‏هاشم و دیگر شهدا را بر گستره کربلا دید، برادران مادری خود، عبداللّه، جعفر و عثمان را فراخواند و به آن‏ها فرمود: «ای فرزندان مادرم! پیش بتازید تا جانفشانی شما را در راه خدا و رسول خدا(صلی‏الله‏علیه‏وآله) شاهد باشم». آنان که خون علی(علیه‏السلام) در رگ‏هایشان جاری بود، پیش تاخته و پس از مدتی نبرد با دشمن، پیش چشم حضرت عباس(علیه‏السلام) به شهادت رسیدند.15
شهادت فرزندان حضرت عباس(علیه‏السلام)
هنگامی که حضرت عباس(علیه‏السلام)به شهادت رسید، امام حسین(علیه‏السلام)خود را به او رسانید و وقتی که حالت او را مشاهده نمود، فریاد بی‏یاوری برآورد. «محمد» و «قاسم» فرزندان عباس(علیه‏السلام)صدای امام را شنیدند، نزد ایشان رفته و در پاسخ امام فریاد زدند: «در خدمت توایم ای سرور ما!»
امام فرمود: «بِشَهَادَةِ اَبِیکُمَا الکِفَایَة»؛ شهادت پدرتان بس است. اما آنان امتناع ورزیده و از امام اجازه گرفته، به میدان نبرد شتافتند و پس از پیکار با دشمن ابتدا محمد و پس از او قاسم به شهادت رسید.16 علامه «سید محسن امین»، نیز «عبداللّه بن عباس(علیه‏السلام)» را در شمار شهیدان کربلا ذکر می‏نماید،17 اما بنا به گزارش برخی دیگر از تاریخ‏نگاران، تنها «محمد» در کربلا به شهادت رسیده است.18
پیکار شجاعانه
حضرت با سه تن از جنگجویان دشمن روبه رو می‏شود، نخستین آنان، «مارد بن صُدَیف» بود. او دو زره نفوذناپذیر پوشیده، کلاهخودی بزرگ بر سر نهاده و نیزه‏ای بلند در دست گرفته بود. وقتی به میدان آمد، نیزه‏اش را به حمایل سینه حضرت فرو کرد. عباس(علیه‏السلام) سر نیزه او را گرفت و پیچاند و نیزه‏اش را از دستش بیرون آورد و او را با نیزه خودش هلاک کرد.19
نفر دوم، «صَفوان بن ابطح» بود که در پرتاب سنگ و نیزه مهارت فراوان داشت. او پس از چند لحظه رویارویی، مجروح شد، ولی بخشش حضرت، زندگی دوباره به او بخشید.
سومین رزم‏آور «عبداللّه بن عقبة غَنَوی» بود. حضرت، پدر او را می‏شناخت و برای این که کشته نشود، مهرورزانه به او گفت: «تو نمی‏دانستی که در این جنگ با من روبه‏رو می‏شوی. به سبب احسانی که پدرم به پدرت کرده‏است، از جنگ با من دست بردار و برگرد». خیرخواهی حضرت در او اثر نکرد و به جنگ پرداخت. ساعتی نگذشته بود که شکست خورد و مفتضحانه از میدان نبرد گریخت.20

پی نوشت :
1ـ نهایة الارب، ج20، ص427؛ بغیة‏الطلب، ج6، ص262.
2ـ تاریخ‏الطبری، ج5، ص412؛ نفس‏المهموم، ص214؛ الکامل‏فی‏التاریخ، ج3، ص283؛ تذکرة الخواص، ص248؛ اعیان‏الشیعه، ج7، ص43؛ مقاتل‏الطالبیین، ص78.
3ـ تسلیة‏المجالس، ج2، ص264؛ الثقات، ج1، ص559؛ السیرة النبویة، ج1، ص559؛ بحارالانوار، ج44، ص378 ؛ مُثیر الاحزان، ص51.
4ـ مروج‏الذهب، ج2، ص701.
5ـ الإرشاد، ج2، ص92؛ مناقب آل‏ابی‏طالب، ج4، ص98؛ بحارالأنوار، ج44، ص391؛ تاریخ الطبری، ج5، ص416؛ اعیان الشیعة، ج7، ص430؛ تجارب الامم، ج2، ص68.
6ـ تاریخ‏الطبری، ج5، ص415؛ الفتوح، ج5، ص166؛ الکامل‏فی‏التاریخ، ج3، ص284.
7ـ مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج1، ص246؛ عمدة الطالب، ص394؛ اللهوف، ص88.
8ـ الإرشاد، ج2، ص91؛ بحارالأنوار، ج44، ص390، اعلام‏الوری، ص233؛ مقتل‏الحسین(ع) للخوارزمی، ج1، ص246؛ الکامل‏فی‏التاریخ، ج3، ص284؛ المنتظم، ج5،پص337.
9ـ جمهرة النسب، ج2، ص321.
10ـ وسیلة الدارین، ص270 ؛ مقتل‏الحسین(ع) بحرالعلوم، ص314؛ معالی‏السبطین، ج1، ص443.
11ـ مقتل‏الحسین(ع) بحرالعلوم، ص314؛ کبریت الأحمر، ص386؛ بطل‏العلقمی، ج1، ص97.
12ـ شرح الاخبار، ج3، ص182؛ بحارالأنوار، ج45، ص4؛ تذکرة‏الخواص، ص251 ؛ الأخبارالطوّال، ص256.
13ـ تاریخ‏الطبری، ج5، ص446؛ الکامل‏فی‏التاریخ، ج3، ص293؛ اعیان‏الشیعة، ج7، ص430؛ معالی‏السبطین، ج1، ص443؛ العیون‏العبری، ص126.
14ـ ینابیع‏المودة، ج2، ص340؛ المنتخب، ج2، ص441؛ مقتل‏ابی‏مخنف، ص57؛ بطل‏العلقمی، ج2، ص357.
15ـ الامالی‏الخمیسیة، ج1، ص175؛ بحارالأنوار، ج45، ص38؛ مقاتل‏الطالبیین، ص54؛ اعلام الوری، ص243؛ الإرشاد، ج2، ص113.
16ـ بطل‏العلقمی، ج3، ص433.
17ـ اعیان‏الشیعة، ج1، ص610.
18ـ بحارالانوار، ج45، ص62؛ مناقب آل‏ابی‏طالب، ج4، ص12؛ العوالم، ج17، ص343.
19ـ کبریت الأحمر، ص387.
20ـ همان.

عظمت‏ حضرت عباس (ع) و عزای مادر
چه کم و کسری در زندگی عباس بن علی، همان طوری که مقاتل معتبر نوشته‏اند، وجود دارد؟ قبلا اگر نبود برای ابوالفضل جز همین یک افتخار، با ابو الفضل کسی کاری نداشت. با هیچ کس غیر از امام حسین کاری نداشتند.خود امام حسین هم فرمود اینها فقط به من کار دارند و اگر مرا بکشند به هیچ کس دیگر کاری ندارند. وقتی که شمر بن ذی الجوشن از کوفه می‏خواهد حرکت کند بیاید به کربلا،یکی از حضاری که در آنجا بود و از طرف مادر[با ابوالفضل علیه السلام]خویشاوندی داشت،به ابن زیاد اظهار کرد که بعضی از خویشاوندان مادری ما همراه حسین بن علی هستند،خواهش می‏کنم امان نامه‏ای برای آنها بنویس.ابن زیاد هم نوشت.شمر خودش هم در یک فاصله دور[با ابو الفضل علیه السلام نسبت داشت،]یعنی از قبیله‏ای بود که قبیله ام البنین با آنها نسبت داشتند.در عصر عاشورا این پیام را شخص او آورد.حالا عظمت را ببینید،ادب را ببینید! این مرد پلید آمد کنار خیمه حسین بن علی علیه السلام فریادش را بلند کرد:«این بنوا اختنا ، این بنو اختنا» خواهرزادگان ما کجا هستند؟ خواهرزادگان ما کجا هستند؟ ابو الفضل در حضور ابا عبد الله نشسته بود و برادرانش همه آنجا بودند.اصلا جوابش را ندادند تا امام فرمود: «اجیبوه و ان کان فاسقا» جوابش را بدهید هر چند آدم فاسقی است. آقا که اجازه داد ، جواب دادند.آمدند گفتند:«ما تقول؟» چه می‏گویی؟ شمر گفت: مژده و بشارتی برای شما آورده‏ام، از امیر عبید الله برای شما امان آورده‏ام ، شما آزادید ، الآن که بروید جان به سلامت می‏برید.گفتند:خفه شو! خدا تو را لعنت کند و آن امیرت ابن زیاد و آن امان نامه‏ای که آورده‏ای. ما امام خودمان، برادر خودمان را اینجا رها کنیم به موجب اینکه ما تامین داریم؟!
در شب عاشورا اول کسی که نسبت ‏به ابا عبد الله اعلام یاری کرد، همین برادر رشیدش ابوالفضل بود. بگذریم از آن مبالغات احمقانه‏ای که می‏کنند، ولی آنچه که در تاریخ مسلم است، ابوالفضل بسیار رشید ، بسیار شجاع،بسیار دلیر، بلند قد و خوشرو و زیبا بود (و کان یدعی قمر بنی‏هاشم)که او را«ماه بنی‏هاشم‏» لقب داده بودند.اینها حقیقت است.شجاعتش را البته از علی علیه السلام به ارث برده است.داستان مادرش حقیقت است که علی به برادرش عقیل فرمود:عقیل!زنی برای من انتخاب کن که‏«ولدتها الفحولة‏»از شجاعان به دنیا آمده باشد.«لتلد لی فارسا شجاعا» دلم می‏خواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیری به دنیا بیاید. عقیل، ام البنین را انتخاب می‏کند و می‏گوید این همان زنی است که تو می‏خواهی.تا این مقدار حقیقت است.آرزوی علی در ابوالفضل تحقق یافت. روز عاشورا می‏شود ، بنابر یکی از دو روایت ، ابوالفضل می‏آید جلو، عرض می‏کند برادرجان ، به من هم اجازه بفرمایید، این سینه من دیگر تنگ شده است، دیگر طاقت نمی‏آورم ، می‏خواهم هر چه زودتر جان خودم را قربان شما کنم. من نمی‏دانم روی چه مصلحتی- خود ابا عبد الله بهتر می‏دانست- فرمود: برادرم!حالا که می‏خواهی بروی، پس برو بلکه بتوانی مقداری آب برای فرزندان من بیاوری.(این را هم عرض کنم: لقب‏«سقا»(آب آور)قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود، چون یک نوبت‏یا دو نوبت دیگر در شبهای پیش ابوالفضل توانسته بود برود،صف دشمن را بشکافد و برای اطفال ابا عبد الله آب بیاورد.این جور نیست که سه شبانه روز آب نخورده باشند،خیر،سه شبانه روز بود که[از آب]ممنوع بودند،ولی در این خلال توانستند یکی دو بار آب تهیه کنند.از جمله در شب عاشورا تهیه کردند، حتی غسل کردند، بدنهای خودشان را شستشو دادند). فرمود: چشم.
حالا ببینید چه منظره با شکوهی است، چقدر عظمت است، چقدر شجاعت است، چقدر دلاوری است ، چقدر انسانیت است،چقدر شرف است، چقدر معرفت است،چقدر فداکاری است!یکتنه خودش را به این جمعیت می‏زند. مجموع کسانی را که دور این آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشته‏اند. خودش را وارد شریعه فرات می‏کند.اسب خودش را داخل آب می‏برد.این را همه نوشته‏اند:اول، مشکی را که همراه دارد پر از آب می‏کند و به دوش می‏گیرد.تشنه است،هوا گرم است،جنگیده است،همین طوری که سوار است تا زیر شکم اسب را آب گرفته است، دست می‏برد زیر آب،مقداری آب با دو مشت‏خودش تا نزدیک لبهای مقدس می‏آورد.آنهایی که از دور ناظر بوده‏اند گفته‏اند اندکی تامل کرد،بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد. آبها را روی آب ریخت.آنجا کسی ندانست که چرا ابوالفضل آب نیاشامید،اما وقتی بیرون آمد یک رجزی خواند که در این رجز مخاطب خودش بود نه دیگران.از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید.دیدند در رجزش دارد خودش را خطاب می‏کند،می‏گوید:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لا کنت ان تکونی
هذا الحسین شارب المنون
و تشربین بارد المعین
هیهات ما هذا فعال دینی
و لا فعال صادق الیقین (1)
ای نفس ابو الفضل!می‏خواهم دیگر بعد از حسین زنده نمانی.حسین دارد شربت مرگ می‏نوشد،حسین با لب تشنه در کنار خیمه‏ها ایستاده است و تو می‏خواهی آب بیاشامی؟ !پس مردانگی کجا رفت؟شرف کجا رفت؟مواسات کجا رفت؟همدلی کجا رفت؟مگر حسین امام تو نیست؟مگر تو ماموم او نیستی؟مگر تو تابع او نیستی؟هرگز دین من به من اجازه نمی‏دهد،هرگز وفای من به من اجازه نمی‏دهد.ابوالفضل در برگشتن مسیر خودش را عوض کرد،خواست از داخل نخلستان برگردد(قبلا از راه مستقیم آمده بود)چون می‏دانست همراه خودش یک امانت گرانبها دارد.تمام همتش این است که این آب را به سلامت‏برساند،برای اینکه مبادا تیری بیاید و به این مشک بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدف خودش نائل شود.در همین حال بود که یکمرتبه دیدند رجز ابوالفضل عوض شد.معلوم شد حادثه تازه‏ای پیش آمده است.فریاد کرد:
و الله ان قطعتموا یمینی
انی احامی ابدا عن دینی
و عن امام صادق الیقین
نجل النبی الطاهر الامین
به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع کنید،من دست از دامن حسین بر نمی‏دارم.
طولی نکشید که رجز عوض شد:
یا نفس لا تخش من الکفار
و ابشری برحمة الجبار
مع النبی السید المختار
قد قطعوا ببغیهم یساری (2)
در این رجز فهماند که دست چپش هم بریده شده است.این گونه نوشته‏اند:با آن هنر فروسیتی که[در او]وجود داشته است،به هر زحمت‏بود این مشک آب را چرخاند و خودش را روی آن انداخت.دیگر من نمی‏گویم چه حادثه‏ای پیش آمد،چون خیلی جانسوز است. ولی اشعاری است از مادرش ام البنین،چون شب تاسوعا معمول است که ذکر مصیبت این مرد بزرگ می‏شود،آن را هم عرض می‏کنم.
ام البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه کربلا زنده بود ولی در کربلا نبود،در مدینه بود.در مدینه بود که خبر به او رسید که در حادثه کربلا قضایا به کجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهید شدند.این بود که این زن بزرگوار به قبرستان بقیع می‏آمد و در آنجا برای فرزندان خودش نوحه‏سرایی می‏کرد.نوشته‏اند اینقدر نوحه‏سرایی این زن دردناک بود که هر که می‏آمد گریه می‏کرد،حتی مروان حکم که از دشمن‏ترین‏دشمنان بود.
این زن گاهی در نوحه‏سرایی خودش همه بچه‏هایش را یاد می‏کند و گاهی بالخصوص ارشد فرزندانش را.ابوالفضل،هم از نظر سنی ارشد فرزندان او بود،هم از نظر کمالات جسمی و روحی.
من یکی از دو مرثیه‏ای را که از این زن به خاطر دارم برای شما می‏خوانم.به طور کلی عربها مرثیه را خیلی جانسوز می‏خوانند.این مادر داغدیده در این مرثیه جانسوز خودش گاهی این گونه می‏خواند،می‏گوید:
یا من رای العباس کر علی جماهیر النقد
و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب براسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال براسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیک لما دنی منک احد (3)
می‏گوید ای چشم ناظر،ای چشمی که در کربلا بودی و آن مناظر را می‏دیدی،ای کسی که در کربلا بودی و می‏دیدی،ای کسی که آن لحظه را تماشا کردی که شیر بچه من ابوالفضل از جلو،شیر بچگان دیگر من پشت‏سرش بر این جماعت پست‏حمله برده بودند،ای چنین شخصی، ای حاضر وقعه کربلا،برای من یک قضیه‏ای نقل کرده‏اند،من نمی‏دانم راست است‏یا دروغ، آیا راست است؟به من این جور گفته‏اند،در وقتی که دستهای بچه من بریده بود،عمود آهنین به فرق فرزند عزیز من وارد شد،آیا راست است؟بعد می‏گوید ابوالفضل،فرزند عزیزم! من خودم می‏دانم اگر تو دست می‏داشتی مردی در جهان نبود که با تو روبرو بشود.اینکه آمدند چنین جسارتی کردند برای این بود که دستهای تو از بدن بریده شده بود.
و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم‏و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین
پی نوشت :
1) بحار الانوار،ج 45/ص 41.
2) همان،ص 40.
3) منتهی الآمال،ج 1/ص‏386.

بـر کـرانـه علقمه
قلب ابوالفضل از رنج و اندوه فشرده شده بود و آرزو مى کرد که مرگ ، او را در رُباید و شـاهـد ایـن حوادث هولناک ، که هر زنده اى را از پا درمى آورد و بنیاد صبر را واژگون مـى کـرد ـ و جـز صـاحـبـان عـزیـمـت از پـیـامـبران که خداوند آنان را آزموده و بر بندگان برترى داده ، کسى طاقت آنها را نداشت ـ نباشد.
از جـمـله ایـن حـوادث هـولنـاک آن بـود کـه ابـوالفـضـل ( عـلیـه السـّلام ) هـر لحـظه به اسـتـقـبال جوان نورسى مى شتافت که شمشیرها و نیزه هاى بنى امیّه اندام او را پاره پاره کـرده بـودنـد و صـداى بـانـوان حـرم را مـى شنید که به سختى بر عزیز خود مویه مى کـردنـد و بـر صـورت خـود مى کوفتند و ماههاى شب چهارده را که در راه دفاع از ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) به خون تپیده بودند، در آغوش مى گرفتند.
عـلاوه بـر هـمـه ایـنـهـا، ابـوالفضل برادر تنهاى خود را میان انبوه کرکسانى مى دید که بـراى تـقـرب بـه جرثومه دنائت ، پسر مرجانه ، تشنه ریختن خون امام هستند، لیکن این مـحـنـتها و رنجها عزم حضرت را براى پیکار با دشمنان خدا و جانبازى در راه نواده پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) جزم مى کرد و ایشان مصمم تر مى شدند.
در اینجا به اختصار به بحث از شهادت حضرت و حوادث منجر به آن مى پردازیم .
عباس (ع ) با برادرانش
پـس از شـهادت جوانان اهل بیت ( علیهم السّلام ) عباس قهرمان کربلا به برادران خود رو کرد و گفت :
ایـنـک در مـیـدان نـبـرد درآئید و مخلصانه در راه یارى دین خدا با دشمنان او کارزار نمایید زیرا یقین مى دانم از این عمل ، زیانى نخواهید دید. (1)
از بـرادران بزرگوارش خواست خود را براى خدا قربانى کنند و خالصانه در راه خدا و رسـولش جـهـاد نـمـایـنـد و در جـانـبـازى خود به چیز دیگرى اعم از نسب و غیره نیندیشند. ابوالفضل متوجه برادرش عبداللّه گشت و گفت :
((بـرادرم ! پـیش برو تا تو را کشته ببینم و نزد خدایت به حساب آورم )). (2)
آن رادمردان نداى حق را لبیک گفتند و براى دفاع از بزرگ خاندان نبوت و امامت ، حسین بن على ( علیه السّلام ) پیش تاختند.
از خنده آورترین و ناحق ترین سخنان ، گفتار ((ابن اثیر)) است که : ((عباس به برادران خود گفت : پیش بروید تا از شما ارث ببرم ؛ زیرا شما فرزندى ندارید!!)).
این سخن را گفته اند تا از اهمیت این نادره اسلام و این مایه افتخار مسلمانان بکاهند.
آیـا مـمـکـن اسـت مایه سرافرازى بنى هاشم در آن ساعات هولناک که مرگ در یک قدمى او بـود و بـرادرش در مـحـاصـره گـرگـان امـوى قـرار داشت و یارى مى خواست و کسى به یـاریـش نـمـى آمـد و مـویـه بـانـوان حـرم رسـالت را مـى شـنـیـد، بـه مسایل مادى بیندیشد؟! در حقیقت حضرت عباس در آن لحظات به یک چیز مى اندیشید و بس ؛ اداى وظـیـفـه و شـهـادت در راه سـبـط پـیـامـبـر هـمـان راهـى کـه اهل بیت او پیمودند.
عـلاوه بـر آن ، ام البـنـیـن مادر این بزرگواران زنده بود و اگر قرار بود ارثى تقسیم شود، او بود که ارث مى برد؛ زیرا در طبقه اول میراث بران قرار داشت .
وانـگـهـى ، پـدرشـان امـیـرالمـؤ مـنـین هنگام وفات نه زرى بجا گذاشت و نه سیمى ، پس فرزندان امام از کجا دارایى به هم زده بودند؟!
به احتمال قوى عبارت حضرت عباس چنین بوده است :
((تـا انـتـقـام خـون شـما را بگیرم )) (3) ، ولى سخنان حضرت تصحیف یا تحریف شده است .
بـرادران عـبـاس ، نـدایـش را پـاسـخ مـثـبـت دادنـد، جهت کارزار بپاخاستند و براى دفاع از برادرشان ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) آماده جانبازى و مرگ گشتند.
عـبـداللّه فـرزنـد امیرالمؤمنین ( علیهما السّلام ) پیش تاخت و با سپاهیان اموى درآویخت در حالى که این رجز را مى خواند:
((پـدرم عـلى صـاحـب افـتـخارات والا، زاده هاشم نیک پى و برگزیده است . اینک این حسین فرزند پیامبر مرسل است و ما با شمشیر صیقل داده از او دفاع مى کنیم . جانم را فداى چنین بـرادر بزرگوارى مى کنم . پروردگارا! به من ثواب آخرت و سراى جاوید، عطا کن )). (4)
((عبداللّه )) در این رجز، سربلندى و افتخار خود را نسبت به پدرش ‍ امیرالمؤ منین ـ باب مدینه علم پیامبر و وصى او ـ و برادرش سرور جوانان بهشت ، ابراز داشت و اعلام کرد در راه بـرادر جـانـبـازى خـواهـد کـرد زیـرا او پـسـر پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله ) و بدین ترتیب ، خواستار ثواب اخروى و درجات رفیعه اى است که پروردگارش عطا کند.
آن رادمـرد هـمـچـنـان بـه شـدت پـیـکـار مـى کـرد تـا آنـکـه یـکـى از پـلیـدان اهل کوفه به نام ((هانى بن ثبیت حضرمى )) بر او تاخت و او را به شهادت رساند. (5)
پـس از او برادرش ((جعفر)) که نوزده ساله بود، به پیکار پرداخت و دلیرانه جنگید تا آنکه قاتل برادرش او را نیز به شهادت رساند. (6)
پـس از آن ، برادرش ، ((عثمان )) که 21 ساله بود به جنگ پرداخت . خولى او را با تیر زد کـه نـاتـوانـش ساخت و مردى پلید از ((بنى دارم )) بر او تاخت و سرش را برگرفت تا بدان نزد پسر بدکاره ؛ عبیداللّه بن مرجانه تقرب جوید. (7)
ارواح پـاک آنـان بـه سـوى پـروردگارشان بالا رفت . آنان زیباترین جانبازى و ایمان به درستى راه و فناى در حق را به نمایش گذاشتند.
ابوالفضل بر کنار پیکرهاى پاره پاره برادران ایستاد، در چهره نورانى شان خیره شد، سـیرتهاى والا و وفادارى بى نظیر آنان را یادآور گشت ، به تلخى بر آنان گریست و آرزو کـرد اى کاش قبل از آنان به شهادت رسیده بود و پس از آن آماده شهادت و دستیابى به رضوان خداوند گشت .
هـنـگـامـى کـه ابـوالفـضـل ، تـنـهـایـى بـرادر، کـشـتـه شـدن یـاران و اهـل بـیتش را که هستى خود را به خداوند ارزانى داشتند، دید، نزد او شتافت و از او رخصت خـواسـت تـا سـرنوشت درخشان خود را دنبال کند. امام به او اجازه نداد و با صدایى حزین فرمود: ((تو پرچمدار من هستى !)).
امـام بـا بـودن ابـوالفـضـل ، احـسـاس تـوانـمـنـدى مى کرد؛ زیرا عباس به عنوان نیروى بـازدارنـده و حـمـایـتـگـر در کـنـار او عـمـل مـى کـرد و تـرفـنـد دشـمنان را خنثى مى نمود. ابوالفضل با اصرار گفت :
((از دسـت ایـن مـنـافـقـیـن سـیـنه ام تنگ شده است ، مى خواهم انتقام خون برادرانم را از آنان بگیرم )).
آرى ، هـنـگـامـى که برادرانش ، عموزادگانش و دیگر افراد کاروان را چون ستارگانى در خـون نـشـسـتـه دیـد کـه بـر صـحـرا فـتـاده انـد و جـسـدهـاى پـاره پـاره آنـان دل را بـه درد مـى آورد، قـلبـش فـشرده شد و از زندگى بیزار گشت . لذا بر آن شد که انتقام آنان را بگیرد و به آنان بپیوندد.
امـام از بـرادرش خـواسـت براى اطفالى که تشنگى ، آنان را از پا درآورده است ، آب تهیه کـنـد. آن دلاور بـزرگـوار نـیـز به طرف آن مسخ شدگان ـ هم آنان که دلهایشان تهى از مـهـربـانـى و عـطـوفـت بود ـ رفت ، آنان را پند داد، از عذاب و انتقام الهى برحذر داشت و سپس سخن خود را متوجه عمر سعد کرد و گفت :
((اى پسر سعد! این حسین فرزند دختر پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) است که اصحاب و اهـل بـیـتـش را کشته اید و اینک خانواده و کودکانش تشنه اند، آنان را آب دهید که تشنگى ، جگرشان را آتش زده است . و این حسین است که باز مى گوید: مرا واگذارید تا به سوى ((روم )) یا ((هند)) بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم )).
سـکـوتـى هـولنـاک نـیروهاى پسر سعد را فرا گرفت ، بیشترشان سر فرو افکندند و آرزو کردند که به زمین فرو روند.
پس شمر بن ذى الجوشن پلید و ناپاک ، چنین پاسخ داد:
((اى پـسـر ابـوتـراب ! اگـر سطح زمین همه آب بود و در اختیار ما قرار داشت ، قطره اى به شما نمى دادیم تا آنکه تن به بیعت با یزید بدهید)).
دنـائت طـبـع ، پـسـت فـطـرتـى و لئامـت ، ایـن نـاجـوانـمـرد را تـا بدین درجه از ناپاکى تنزل داده بود. ابوالفضل به سوى برادر بازگشت ، طغیان و سرکشى آنان را بازگو کـرد، صـداى دردنـاک کـودکـان را شـنـیـد که آواى العطش سرداده بودند، لبهاى خشکیده و رنـگـهـاى پـریـده آنـان را دیـد و مـشـاهـده کرد که از شدت تشنگى در آستانه مرگ هستند، هـراسـان شد؛ دریاى درد، در اعماق وجود حضرت موج مى زد، دردى کوبنده خطوط چهره اش را درهم کشید و با شجاعت به فریادرسى آنان برخاست ؛ مشک را برداشت ، بر اسب نشست ، بـه طـرف شـریعه فرات تاخت ، با نگهبانان درآویخت ، آنان را پراکنده ساخت ، حلقه مـحـاصـره را درهم شکست و آنجا را در اختیار گرفت . جگرش از شدت تشنگى چون اخگرى مـى سـوخـت ، مـشتى آب برگرفت تا بنوشد، لیکن به یاد تشنگى برادرش و بانوان و کودکان افتاد، آب را ریخت ، عطش خود را فرونشاند و گفت :
((اى نفس ! پس از حسین ، پست شو و پس از آن مباد که باقى باشى ، این حسین است که جام مـرگ مـى نـوشـد ولى تـو آب خنک مى نوشى ، به خدا این کار خلاف دین من است )).
انـسـانـیـت ، این فداکارى را پاس مى دارد و این روح بزرگوار را که در دنیاى فضیلت و اسـلام مـى درخـشـد و زیـبـاتـریـن درسـها را از کرامت انسانى به نسلهاى مختلف مى آموزد، بزرگ مى شمارد.
ایـن ایـثـار کـه در چـهـار چـوب زمـان و مکان نمى گنجد از بارزترین ویژگیهاى آقایمان ابـوالفـضـل بـود. شـخـصـیـت مـجـذوب حـضـرت و شـیـفـتـه امـام نـمى توانست بپذیرد که قبل از برادر آب بنوشد. کدام ایثار از این صادقانه تر و والاتر است ؟!
قـمـر بـنى هاشم ، سرافراز، پس از پر کردن مشک آب ، راه خیمه ها را در پیش ‍ گرفت و ایـن عـزیـزتـریـن هـدیـه را کـه از جـان گـرامـیـتـر مـى داشـت بـا خـود حـمـل مـى کـرد. در بـازگشت ، با دشمنان خدا و انسانهاى بى مقدار، درآویخت ، او را از همه طـرف محاصره کردند و مانع از رساندن آب به تشنگان خاندان نبوت شدند. حضرت با خواندن رجز زیر، آنان را تار و مار کرد و بسیارى را کشت :
((از مـرگ هـنـگـامـى کـه روى آورد بیمى ندارم ، تا آنکه میان دلاوران به خاک افتم ، جانم پـنـاه نواده مصطفى باد! منم عباس که براى تشنگان آب مى آورم و روز نبرد از هیچ شرى هراس ندارم )).
بـا این رجز، دلیرى بى مانند خود را آشکار ساخت ، بى باکى خود را از مرگ نشان داد و گـفـت کـه : بـا چـهـره خـنـدان بـراى دفـاع از حـق و جـانـبـازى در راه بـرادر بـه اسـتـقـبـال مـرگ خـواهـد شـتـافـت . سـر افـراز بـود از ایـنـکه مشکى پرآب براى تشنگان اهل بیت مى برد.
سـپـاهـیـان از بـرابر او هراسان مى گریختند، عباس آنان را به یاد قهرمانیهاى پدرش ، فـاتـح خـیـبـر و درهـم کـوبـنـده پـایـه هـاى شـرک ، مـى انـداخت ؛ لیکن یکى از بزدلان و ناجوانمردان کوفه در کمین حضرت نشست و از پشت به ایشان حمله کرد و دست راستشان را قطع کرد؛ دستى که همواره بر سر محرومان و ستمدیدگان بود و از حقوق آنان دفاع مى کرد. قهرمان کربلا این ضربه را به هیچ گرفت و به رجزخوانى پرداخت :
((بـه خـدا قـسم ! اگر دست راستم را قطع کردید، من همچنان از دینم دفاع خواهم کرد و از امام درست باور خود، فرزند پیامبر امین و پاک ، حمایت خواهم نمود)).
بـا ایـن رجـز، اهـداف بزرگ و آرمانهاى والایى را که به خاطر آنها مى جنگید، نشان داد و روشن کرد که براى دفاع از اسلام و امام مسلمانان و سید جوانان بهشت ، پیکار مى کند.
انـدکـى دور نـشـده بود که یکى دیگر از ناجوانمردان و پلیدان کوفه به نام ((حکیم بن طفیل ))درکمین حضرت نشست و دست چپ ایشان را قطع کرد.حضرت ـ به گفته برخى منابع ـ مـشک را به دندان گرفت و بدون توجه به خونریزى و درد بسیار، براى رساندن آب به تشنگان اهل بیت شروع به دویدن کرد.
حقیقتاً این بالاترین مرحله شرف ، وفادارى و محبت است که انسانى از خود نشان مى دهد. در حـالى کـه مـى دویـد تـیـرى بـه مـشـک اصـابت کرد و آب آن را فروریخت . سردار کربلا ایـسـتـاد، اندوه او را فراگرفت ، ریخته شدن آب برایش ‍ سنگین تر از جدا شدن دستانش بـود. نـاگـهـان یکى از آن پلیدان به حضرت حمله ور شد و با عمود آهنین بر سر ایشان کـوفـت ، فـرق ایـشـان شـکـافـت و حـضرت بر زمین افتاد، آخرین سلام و درودش را براى برادر فرستاد:
((یا اباعبداللّه ! سلامم را بپذیر)).
باد،صداى عباس رابه امام رساند،قلبش شرحه شرحه شد،دلش ازهم گسیخت ، به طرف عـلقـمـه شـتـافـت ، بـا دشـمنان درآویخت ، بر سر پیکر برادر ایستاد، خود را بر روى او انداخت با اشکش او را شستشو داد و با قلبى آکنده از درد و اندوه گفت :
((آه ! اینک کمرم شکست و راهها بر من بسته شد و دشمنشاد شدم )).
امام با اندامى درهم شکسته ، نیرویى فروریخته و آرزوهایى بر باد رفته به برادرش خـیـره شـد و آرزو کرد قبل از او به شهادت رسیده باشد. ((سید جعفر حلى )) حالت امام را در آن لحظات ، چنین وصف کرده است :
((حـسـیـن بـه طرف شهادتگاه عباس رفت در حالى که چشمانش از خیمه ها تا آنجا را کاوش مـى کـرد. جـمـال بـرادر رانهان یافت ، گویى ماه شب چهارده که زیر نیزه ها شکسته نهان بـاشـد، بر پیکر او افتاد و اشکش زمین را گلگون کرد. خواست او را ببوسد، لیکن جایى در بـدن او در امـان از زخـم سلاح نیافت تا ببوسد، فریادى کشید که در صحرا پیچید و سنگهاى سخت را از اندوهش به درد آورد:
برادرم ! بهشت بر تو مبارک باد، هرگز گمان نداشتم راضى شوى که در تنعم باشى و من مصیبت تو را ببینم .
برادرم ! دیگر چه کسى دختران محمد را حمایت خواهد کرد، که ترحم مى خواهند لیکن کسى به آنان رحم نمى کند.
پس از تو نمى پنداشتم که دستانم از کار بیفتد، چشمانم نابینا شود و کمرم بشکند.
بـراى غـیر تو سیلى به گونه مى نوازند و اینک براى تو است که با شمشیرهاى آخته به پیشانیم کوبیده مى شود.
میان شهادت جانگداز تو و شهادت من ، جز آنکه تو را مى خوانم و تو از نعیم بهره مندى ، فاصله اى نیست .
ایـن شمشیر تو است ، دیگر چه کسى با آن ، دشمنان را خوار مى کند؟! این پرچم توست ، دیـگـر چه کسى با آن پیش خواهد رفت ؟! برادرم ! مرگ فرزندانم را بر من سبک کردى و زخم را تنها زخم دردناکتر، تسکین مى دهد)).
این شعر توصیف دقیقى است از مصایبى که امام پس از فقدان برادر، به آنها دچار شدند. شاعر دیگرى به نام ((حاج محمد رضا ازدى )) وضعیت امام را چنین توصیف مى کند:
((خود را بر او انداخت درحالى که مى گفت :
امروز شمشیر از کف افتاد، امروز سردار سپاه از دست رفت ، امروز راه یافتگان ، امام خود را از دست دادند، امروز جمعیت ما پریشان شد. امروز پایه ها از هم گسیخت ، امروز چشمانى که بـا بـودنـت بـه خـواب نـمـى رفـتـنـد آرام گرفتندوخوابیدندوچشمانى که به راحتى مى خوابیدند از خفتن محروم شدند.
اى جـان بـرادر! آیـا مـى دانـى کـه پـس از تـو لئیـمـان بر تو تاختند و یورش ‍ آوردند، گـویـى آسـمـان بـه زمـین آمده است یا آنکه قله هاى کوهها فرو ریخته است ، لیکن یک چیز مـصـیـبـت تو را برایم آسان مى کند؛ اینکه به زوردى به تو ملحق مى شوم و این خواسته پروردگار داناست )).
با این همه هرچه شاعران و نویسندگان بگویند و بنویسند، نمى توانند ابعاد مصیبت امام ، رنـج و انـدوه کـمـرشـکـن و سـوگ او را کـامـلاً تـصـویـر کـنـنـد. نـویـسـنـدگـان مـقـتـلهـا نـقـل مـى کـنـنـد امـام هنگامى که از کنار پیکر برادر برخاست ، نمى توانست قدم بردارد و شکست برایشان عارض شده بود، لیکن حضرت صبور بود، با چشمانى اشکبار به طرف خیمه ها رفت ، سکینه به استقبالش آمد و گفت :
((عمویم ابوالفضل کجاست ؟)).
امـام غـرق گـریـه شـد و با کلماتى بریده بریده از شدت گریه خبر شهادت او را داد. سـکـیـنـه دهـشـت زده مـویه اش بلند شد. هنگامى که نواده پیامبر اکرم ، زینب کبرى ( علیها السـّلام ) از شـهـادت بـرادرش که همه گونه خدمتى به خواهر کرده بود، مطلع شد، دست بـر قـلب آتش گرفته خود نهاد و فریاد زد: ((آه برادرم ! آه عباسم ! چقدر فقدانت بر ما سنگین است واى از این فاجعه ! واى از این سوگ بزرگ !)).
زمـیـن از شـدت گـریـه و مـویه لرزیدن گرفت و بانوان حرم که یقین به فقدان برادر یافته بودند، سیلى به گونه ها نواختند. سوگوار اندوهگین ، پدر شهیدان نیز در غم و سوگ آنان شریک شد و گفت :
((یا اباالفضل ! چقدر فقدانت بر ما سنگین است !)).
امـام پـس از فـقـدان برادر که در نیکى و وفادارى مانندى نداشت ، احساس ‍ تنهایى و بى کـسـى کـرد. فاجعه مرگ برادر، سخت ترین فاجعه اى بود که امام را غمین کرد و او را از پا انداخت .
بدرود، اى قمر بنى هاشم !
بدرود، اى سپیده هر شب !
بدرود، اى سمبل وفادارى و جانبازى !
سـلام بر تو! روزى که زاده شدى ، روزى که شهید شدى و روزى که زنده ، برانگیخته مى شوى .
پی نوشت :
1- ارشاد، ص 269.
2- مقاتل الطالبیین ، ص 82.
3- عـبـارت ابـن اثـیـر چـنـیـن اسـت : ((حـتـى ارثـکـم )). احتمال مؤ لف چنین است : ((حتى اثاءرکم )) ـ (م ).
4- شـیـخـى عـلى ذوالفـخـار الاطـوال مـن هـاشـم الخـیـر الکـریـم المفضل
هـذا حـسـیـن بـن النـبـى المـرسـل
عـنـه نـحـامـى بـالحـسـام المصقل
تـفـدیـه نـفـسـى مـن اخٍ مـبـجـّل
یـا رب فـامـنـحـنـى ثـواب المنزل
5- حیاة الامام الحسین ، ج 3، ص 262.
6- ارشاد، ص 269.
7- مقاتل الطالبیین ، ص 83.
مروری بر ماجراهای زندگی حضرت عباس از ولایت تا شب شهادت
عرب ها در جنگ هایشان علم و پرچم را می دادند دست کسی که معرفت داشته باشد، وفا داشته باشد، شجاعت داشته باشد، همت جان بازی داشته باشد و حتی شرف سقایت داشته باشد. علم باید دست کسی می بود که بتواند ستون سپاه باشد و عباس (ع) نه فقط ستون سپاه که تکیه گاه امام بود. علم دار باید علم را افراشته نگه می داشت در جنگ به هر قیمتی و عباس هر چیز قیمتی ای که داشت، داد؛ دستانش را، چشمانش را و جانش را. علم افراشته بود تا عباس (ع) بود. علم نیفتاد مگر با عباس (ع)، علم نیفتاد مگر بعد از عباس (ع).
عقیل، برادر امام علی (ع)، علم انساب را خیلی خوب بلد بود. قبایل عرب را خوب می شناخت، همین طور بزرگان شان را. حتی برادرش علی (ع). یک روز علی (ع) رفت پیشش و گفت: « زنی پاکدامن می خواهم که برایم پسرهای شجاعی به دنیا بیاورد. »
عقیل هم با این که پیر و نابینا بود ولی گشت و فاطمه کلابیه را پیدا کرد برای برادرش. این زن بعدها چهار پسر به دنیا آورد که یکی شان عباس بود. بعد از آن چهار پسر صدایش می زدند ام – البنین.
***
فاطمه دختر حزام پسر خالد از قبیله بنی کلاب خواب دید درهای آسمان باز شد. صدای فرشته ها همهمه ای ساخته بود. خورشید کنارش نشست و مهتاب در دامنش افتاد و ستاره ها اطرافش چرخیدند. بیدار که شد صورتش عرق کرده بود. به مادرش گفت خوابی را که دیده بود. مادرش گفت آینده عجیبی دارد. تعبیر خوابش را وقتی فهمید که عقیل آمد به قبیله شان برای خواستگاری. خواستگاری کردند فاطمه را برای خورشید؛ برای علی (ع) و لابد وقتی تعبیر خوابش کامل شد که عباس (ع) به دنیا آمد و ماه در دامنش نشست.
فاطمه دختر حزام که همسر علی (ع) شد و آمد خانه اش، جلوی در ایستاد و چهار چوب در خانه زهرا (س) را بوسید.
داخل که شد گریه اش گرفت از دیدن خانه زهرا (س). از دیدن مشک و دستاس و دلو و هاون و...
بچه های زهرا (س) را که دید گفت: « من نیامده ام جای مادرتان باشم. من آمده ام کنیز علی باشم و خدمتکار شما. »
***
سوم شعبان بود. ام البنین به هلال باریک ماه نگاه کرد. هلال درشت تر شد. درشت تر و درشت تر تا بدر کامل شد نزدیک شد و نزدیک تر. پایین آمد و پایین تر بدر ماه آمد توی دامن ام البنین او هم بغلش کرد و بوسید. یک دفعه از خواب پرید. می دانست این خوابی که می بیند مربوط است به بچه ای که توی شکم دارد.
دردش که شروع شد، خوب نفهمید چطور نور آمد و سفید پوشی بلند بالا. زهرا (س) دختر رسول خدا (ص) بود.
زهرا گفت: « فاطمه مبارک باشد این ماهی که به تو می دهند، این ماه یار و یاور خورشید من است.» ام البنین دیگر نفهمید چه شد. چشمش را که باز کرد دید ماه پاره ای توی بغل علی (ع) است.
***
وقتی به دنیا آمد، پیچیدندش توی قنداقه ای و دادند دست پدرش علی (ع). علی (ع) توی گوش راستش اذان گفت و توی گوش چپ اقامه. به مادرش ام البنین گفت: « اسمش را چه گذاشتی ؟ » ام البنین گفت « در هیچ کاری از شما جلوتر نرفتم . هرچه شما بپسندید همان. » علی (ع) گفت: « اسمش را می گذاریم عباس (ع)، هم اسم عمویم. »
عباس (ع) یعنی خیلی عبوس، به شیر عصبانی هم می گویند. عباس (ع) اسم خوبی بود برای کسی که قرار بود « اشداء علی الکفار » باشد.
***
علی (ع) پسرش را بغل کرده بود و می بوسید. گاهی دست هایش را و گاهی پیشانی اش را.
ام البنین پرسید: « آقا مگر توی دست ها و چشم و صورت عباس (ع) چه می بینید که می بوسید. نکند عباس (ع) مشکلی دارد ؟ » علی (ع) کمی سکوت کرد و گفت: « می گویم به شرطی که صبور باشی. » و بعد گفت: « دست های عباس در راه خدا قطع می شود و چشم هایش ... چشم هایش تیر می خورد. »
***
علی خودش به عباس (ع) درس می داد. معلم اولش علی (ع) بود. می نشاندش روی زانو و یادش می داد قرآن بخواند، یادش می داد آنچه را باید. درست مثل پرنده هایی که توی دهان جوجه هایشان غذا می گذارند.
***
عرب ها بچه هایی که صورت خیلی زیبایی داشتند و قد و بالای رشید، «ماه» صدا می زدند. مثل عبد مناف که جد سوم پیامبر بود که صدایش می زدند « قمر حرم». هر چند همه بنی هاشم خوش چهره بودند ولی عباس (ع) از همان بچگی چیز دیگری بود. این شد که صدایش می زدند « قمر بنی هاشم ». « قمر بی هاشم » اسم خیلی خوبی بود برای کسی که قرار بود « رحماء بینهم » باشد برای خانواده پیامبر خدا.
***
هر وقت پدر یا برادرهایش حسن و حسین (ع) یا خواهرانش را می دید می ایستاد، تمام قد. قبل آنها حرف نمی زد، حرف شان را قطع نمی کرد، جلوتر از آنها راه نمی رفت، مثل سایه همیشه دنبال شان بود. عباس توی هفت سالگی هم خدای ادب بود.
***
علی (ع) که خودش جنگیدن را یاد عباس (ع) داده بود، اولین بار توی جنگ صفین فرستادش به یک میدان واقعی. صورتش را هم پوشاند که کسی نشناسدش و چشمش نزند.
عباس (ع) یکی از قهرمان های دشمن را به اسم معاویه ابو شعثا به مبارزه دعوت کرد. او اما مغرور و متکبر گفت: « من را همه می شناسند. من با هزار نفر می جنگم ولی برای تو یکی از هفت پسرم را می فرستم » پسرش آمد. هنوز چرخی توی میدان نزده بود که عباس (ع) کلاه خود و فرقش را تا نصفه شکافت. پسر دومش آمد او هم همین طور. سومی و چهارمی و پنجمی و ششمی و هفتمی. عباس (ع) چالاک و چابک همه شان را فرستاد جهنم. ترس افتاد توی جان لشگر معاویه. همه می خواستند بدانند این مبارز نقاب دار کیست. ابوشعثا خودش آمد که انتقام پسرهایش را بگیرد اما انگار شمشیر عباس (ع) همزاد مرگ بود. ابوشعثا یک ضربه خورد و رفت پیش پسرهایش. دیگر کسی جرأت نداشت بیاید میدان.
علی (ع) پسرش را صدا زد که برگردد. صورتش را باز کرد و بین دو چشمش را بوسید. دشمن تازه جوان نقاب دار را شناخت، هر چند می شد حس کرد جنگیدن او نشان از دلاوری علی دارد.
***
بعد از ابوشعثا، قهرمان دیگری از سپاه دشمن آمد میدان به اسم کریب. رجز خواند و مبارز طلبید. سه نفر را هم شهید کرد از سپاه امام علی (ع). سرمست شده بود و خود امام را دعوت می کرد به مبارزه.
امام علی (ع) هم لباس های عباس را گرفت و پوشید. شمشیرش را هم دست گرفت و صورتش را پوشاند تا کریب فکر کند با کسی که می جنگند که هشت نفر قبلی را کشته. اول نصیحتش کرد، نصیحت که کارگر نشد، مجبور شد با زبان شمشیر با او حرف بزند. کریب هم یک ضربه بیشتر نخورد!
دشمن هنوز نمی دانست علی (ع) در لباس آن نقاب دار آمده به جنگ. چه فرقی هم می کرد البته.
علی (ع) بر گشت و به پسرش محمد حنفیه گفت: « برو میدان و کنار جسد کریب بایست که خوانخواه او می آید. » این بار لباس های عباس (ع) را محمد حنفیه پوشید و شمشیری که نه نفر را فرستاده بود جهنم توی دستش گرفت. محمد هم یکی از پسر عموهای کریب که که آمده بود انتقام بگیرد، کشت.
بعد از او هم هفت نفر دیگر را. شانزده نفر از سپاه دشمن کشته شدند. آنها فکر می کردند همه را همان جوان اول کشته. علی (ع) می خواست ترس عباس را بدواند توی پوست و گوشت دشمن ها.
مالک اشتر نخعی فرمانده لشکر امام علی (ع) در صفین، درباره شجاعتش می گوید اگر در بیابانی تاریک یک دفعه شیری کنار من غرش کند، من نمی ترسم. اما برای او در جنگ صفین، اتفاقی افتاد که ترس را تجربه کرد. در صفین، امام علی (ع) پسرش عباس را فرستاد میدان. عباس (ع) جنگید و چند نفر را کشت و برگشت. علی (ع) او را در خیمه نگه داشت و نگذاشت برود. عباس (ع) می رفت و می آمد و به پدرش اصرار می کرد که برود میدان جنگ و بجنگد. مالک به عباس (ع) گفت آقازاده شما راحت باشید ما مواظب همه چیز هستیم. عباس که سیزده، چهارده سالش بیشتر بنود، نگاه خشمناکی به مالک کرد و رفت. مالک اشتر می گفت از آن نگاه عباس (ع) چهار ستون بدنم لرزید.
دیگر نگذاشت عباس (ع) آن روز برود بجنگد می گفت چشمش می زنند اصرارهای عباس هم بی فایده بود. علی (ع) نگه ش داشته بود برای یک روز دیگر انگار، یک روز بزرگ.
***
بعضی ها گفتند امام ترسید، خلافت را سپرد به نا اهل، معامله کرد... عباس اما امام شناس بود و مطیع امام زمانش. هیچ مخالفتی نکرد. نه توی صلح امام حسن (ع) نه در قیام امام حسین. بی جهت نبود که امام صادق (ع) گفت: « عموی ما عباس پسر علی بینشی دقیق و عمیق و ایمانی محکم داشت. »
***
شب عاشورا عباس (ع)، بنی هاشم را جمع کرد و برایشان صحبت کرد. آخر صحبت ها پرسید: « فردا چه کار می کنید ؟ » گفتند: « با شماست. ما گوش به فرمان تو هستیم » عباس (ع) گفت: « اصحاب امام غریبه هستند و بار سنگین را صاحبش بر می دارد. حفاظت از امام حسین به عهده ماست که فامیلش هستیم. فردا صبح اولین کسانی که می روند میدان جنگ باید از بین ما باشند تا مردم نگویند بنی هاشم یارانشان را جلوتر از خودشان به کشتن دادند . »
آن طرف تر هم توی خیمه ای حبیب پسر مظاهر یاران امام را جمع کرده بود و می گفت: « فردا اول ما باید برویم برای جنگ، تا نبض ما می زند کسی از بنی هاشم نباید کشته شود که مردم بگویند: اینها بزرگان خودشان را برای جنگ فرستادند و جان خودشان را فدای آنها نکردند. »
زینب (س) که رفته بود به امام حسین (ع) سری بزند همه این حرف ها را شنیده بود و خندیده بود. از مدینه تا شب عاشورا این اولین لبخند زیبب بود. از معرفت حبیب و عباس (ع) !
***
شب عاشورا امام اصحاب و فامیلش را جمع کرد. و به شان حرف آخر را زد: «... اما بعد، من یاران و اصحابی وفادارتر و بهتر از یارانم نمی شناسم و خانواده ای مهربان تر از خانواده ام. خدا خیرتان بدهد. بیعت را از همه تان برداشتم. این ها مرا می خواهند. اگر دست شان به من برسد با شما کاری ندارند. از تاریکی شب استفاده کنید و بروید... »
حسین (ع) گفت و اصحابش و یارانش به خودشان پیچیدند. همه منتظر بودند یک نفر؛ یک نفر که از همه بهتر است به حسین (ع) حرفی بزند. همه منتظر بودند عباس جوابی به حسین بدهد ... و عباس (ع) بلند شد و گفت: « آقا و سرور من ! خدا نیاورد روزی را که ما باشیم و تو نباشی. مرگ بر ما اگر تنها بگذاریمت. بی تو کجا برویم که ننگ و ذلت نباشد ؟ کجا برویم که بتوانیم سرمان را بالا بگیریم ؟... بدن هامان پاره پاره بشود اگر تنهایت بگذاریم. بی تو روز، شب است و خوشی ها، ناخوشی و بهشت، جهنم... »
عباس که گفت گفتنی ها را، زبان بقیه هم باز شد و گفتند حرف دلشان را با امامشان.
چه ادب و معرفتی دارد عباس (ع) ! هیچ ادعایی نکرد که چنین می کنم و چنان می کنم. فقط گفت نباشم اگر نباشی ! فقط فکر و ذکرش حسین بود (ع) بود؛ امامش !
***
خوب است بدانید:
قامت رشید و قبر کوچک
در زمان قاجاریه قرار شد قسمت هایی از حرم حضرت ابوالفضل را تعمیر کنند. علامه بحرالعلوم با معماری رفتند سرداب حرم تا از نزدیک خرابی را ببینند و درباره تعمیرش صحبت کنند. معمار به قبر نگاهی کرد و به علامه گفت: « آقا اجازه می دهید ازتان سوالی کنم ؟ » علامه گفت: « بپرس »
معمار گفت: « ما شنیده بودیم حضرت عباس (ع) قدبلند بود و اگر سوار اسب می شد و پایش را توی رکاب می گذاشت، زانوهایش می رسید نزدیک گوش اسب ولی قبر ایشان خیلی بزرگ نیست. این هایی که ما شنیده ایم دروغ بوده یا دلیل دیگری هست ؟ » علامه سرش را گذاشت به دیوار و گریه کرد؛ طولانی.
معمار نگران شد. گفت: « آقا حرف بدی زدم ؟ چرا این قدر حالتان عوض شد ؟ »
علامه گفت: « هر چه شنیدی درست است اما آن قدر عباس بی دست را با شمشیر و نیزه زدند که بدنش قطعه قطعه شد. تو انتظار داری این بدن که سر هم ندارد قبری بزرگ تر از این داشته باشد ؟ »
حضرت عباس (ع)؛ اسوه ایثار
اشاره: یکی از راهکارهای سازنده و دقیق در گسترش هر فرهنگ الگوسازی و معرفی و بهره برداری های شخصیتی از اسوه ها و قهرمانان آن فرهنگ است؛ زیرا آدمی به طور ذاتی می کوشد از شخصیت های برجسته ی مکتب خویش تأثیر پذیرد و رفتار خود را با شیوه ی رفتاری آنان سازگار کند. در فرهنگ عاشورا، میراثی گران بها وجود دارد که مجموعه ای از بهترین اسوه ها را در خود گرد آورده است. حضرت عباس علیه السلام نیز بهترین سرمشق برای نسل جوان به شمار می رود. معرفی این چهره ی برجسته و فداکار، گامی بزرگ در توسعه ی فرهنگی جامعه در سطح کلان و تلاشی سودمند برای فرهنگ سازی جوانان خواهد بود.
الگوی جانبازی
چهره ی یک سرباز فداکار و جان بر کف وقتی به خوبی آشکار می شود که برای دفاع از ارزش های خود، بدون هیچ گونه چشم داشتی تلاش می کند. این چهره هنگامی سرمشق جانبازی است که در روزگار تنهایی، پایبندی او به ارزش ها و اعتقادات، مانع از زمین گذاشتن سلاحش می شود. او در چنین شرایطی می کوشد برخلاف بی وفایی دیگران و کوشش دشمن برای از هم گسیختن صفوف مبارزان به وسیله ی تهدید، تطمیع و تبلیغات سوء، بر مرام خود پافشاری کند و پرچم وفاداری را بر زمین نگذارد. سرباز فداکار اگر چه مرگ را پیش چشمان خود می بیند، نمی ترسد و هم چنان با روحیه ی عالی به مبارزه ی خویش ادامه می دهد. خون چنین سربازی، بزرگ ترین تضمین برای بقای ارزش ها و معتقدات او است؛ زیرا سبب چشم های خواب آلوده و فطرت های غبار گرفته می شود.
حرکت و حضور حضرت عباس علیه السلام در این نهضت و شهادت او در راه رسیدن به هدف عالی خود، گویای بزرگی حماسه و عرفان اوست. او که در آغاز حرکت، بی وفایی یاران را دیده بود، از حرکت و پویایی باز نایستاد؛ چرا که از کودکی برای جانبازی در راه حق، آموزش دیده بود. هم او بود که باران تیر و سیل شمشیرها در آخرین لحظات، سبب ایستایی او نگردید و از مبارزه، آن هم با دستانی که جدا شده بود، باز ننشست و هم چنان مشک را به سینه می فشرد؛ هم او بود که رمز بقای خود و آیین خود را در فنای خویش جست و جو می کرد و سرانجام نیز بدان دست یافت.
اسطوره ی وفاداری
پیروزی و سربلندی هر نهضت و حرکتی مرهون وفاداری یارانی است که در آن حضور یافته اند تا نهضت با اتکا به وفای آنان به اهداف شکوهمندانه ی خود دست یابد. در زیارتنامه ی حضرت عباس علیه السلام می خوانیم:
«اَشهَدُ لَکَ بِالتَّّسلیمِ وَ التَّصدِیقِ وَ الوَفاء و النَصیحَة لِخَلَفِ النَّبی؛
گواهی می دهم که از جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم [پیشوای خود] پیروی کامل داشتی و نسبت به او راست کردار و وفادار و خیرخواه بودی».
او قهرمانانه در راه وفاداری به آیین خود، برادران و فرزاندن خویش را به میدان جنگ فرستاد و برای این که پایبندی خویش را به این پیمان بیشتر به اثبات رساند، با شهادت آنان خم به ابرو نیاورد و خود نیز جان بر سر این پیمان نهاد.
نوشته اند هنگامی که کاروان اسیران کربلا را در شام، به کاخ یزید بردند، در میان وسایل غارت شده ی شهیدان، پرچمی بود که از ضربات دشمن بسیار آسیب دیده بود. یزید با حیرت به آن نگاه کرد و پرسید: «این پرچم در دست چه کسی بوده است؟» گفتند: «عباس بن علی». آن گاه سرگردان بین حیرت و احترام، سه بار برخاست و نشست و به حاضران گفت: «به این پرچم خوب نگاه کنید. ببینید که بر اثر ضربات شما هیچ جای سالمی ندارد، ولی انتهای آن که در دست علمدار بوده، سالم سالم است». این سخن کنایه از این بود که پرچمدار، ضربات تیغ های برهنه و برّانی را که به دستش می خورده، تاب آورده، ولی پرچم را رها نکرده است. آن گاه روبه حاضران، با صدای بلند گفت: «نفرین را نام تو دور باد ای عباس! به راستی که این معنای کامل وفای برادر نسبت به برادر است».(1) هم چنین او در صحنه ای دیگر آن گاه که بر امواج بستر دل انگیز آب روان نگاه می کند، لبان خشکیده ی محبوب خود را در نظر می آورد و داغ تشنگی را از یاد می برد و وفاداری او برگ دیگری بر برگ های زرین عاشورا می افزاید.
اسوه ی ولایت پذیری
ولایت پذیری در اصل، به معنای ایجاد توازن در پذیرش سرپرستی و دوستی پیشوایان دینی و بیزاری از دشمنان آن هاست.
حضرت عباس علیه السلام که باور و اعتقادش، تمام تلاش ها و موضع گیری های او را در مسیر ولایت قرار داده است، بهترین اسوه ی ولایت پذیری است؛ چون خط سیاسی او پیوسته بر اطاعت از امام و مخالفت رفتاری و گفتاری با دشمنان امام استوار بود. او، این ویژگی را تا لحظه ی شهادت زنده نگه داشت که بهترین گواه بر این سخن، تقاضای دشمن برای جدا شدن او از صف هواداران ولایت و رد کردن آن از سوی حضرت عباس علیه السلام بود. در عصر تاسوعا، دشمن کوشید با استفاده از روابط قومی و قبیله ای، عباس علیه السلام را از لشگر حسینیان جدا سازد به همین منظور، شمر بن ذی الجوشن که نسبت خانوادگی با ام البنین علیه السلام داشت، به خیمه ی عباس علیه السلام نزدیک شد و فریاد زد: «خواهر زاده های ما کجایند؟» (2) شمر از قبیله ی بنی کلاب بود و در عرب رسم بود که دختران قبیله ی خود را خواهر می گفتند. شمر پا را فراتر نهاد و برای رسیدن به مقصود خود به عباس علیه السلام امان نامه تسلیم کرد. دشمن که برق شمشیر و توفان دستان عباس علیه السلام در دفاع از ولایت را در جنگ های پیشین دیده بود، می خواست با این حربه ی پوسیده، شکست را بر سپاه امام تحمیل کند. رفتار عباس علیه السلام در این مورد گویای دفاع راستین او از حریم ولایت و برائت از دشمنان است. او بدون کوچک ترین توجه به مناسبات قبیله ای و قوم گرایی ها، فریاد کشید و گفت: «دست هایت بریده باد! خداوند تو و امانت را لعنت کند. آیا به ما امان می دهی، در حالی که پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، حسین علیه السلام، امان ندارد؟ به ما امر می کنی که به اطاعت این نفرین شدگان الاهی و فرزندان ملعون و پلید آنان در آییم؟» (3) او این گونه بر چکاد افتخار ایستاد و بلندترین چکامه را در ولایت پذیری سرود.
الگوی رشادت و شجاعت
آن گونه که از منابع تاریخی بر می آید حضرت عباس علیه السلام دارای ورزیدگی اندام و تناسب اعضایی بوده که بیان گر توان جسمی بالای او بوده است که تا اندازه ای از ویژگی های ارثی او بوده است. چرا که هم پدر او از ابر پهلوانان عرب به شمار می رفته و هم خاندان مادری او گرُد میدان بوده اند. مادر او ام البنین، از خانواده شجاع و دلاور بود.
از دیگر دلایل این قدرت جسمی، افزودن بر فرآیند ارثی، این بوده که او از کودکی با ورزش و چالاکی انس داشت. ورزش و کار در مزرعه و آموزش های نظامی دست به دست هم داد و از عباس علیه السلام، جوانی نیرومند و شجاع ساخت.
آورده اند روزی امیرمؤمنان علی علیه السلام در مسجد نشسته بود و مردم را پند می داد. مردی اعرابی وارد مسجد شد. سلام کرد و صندوقی را که همراه داشت، بر زمین گذاشت و به حضرت گفت: «ای پیشوای من! پیش کشی برای شما آورده ام». آن گاه صندوقچه را گشود و شمشیری آب دیده و منحصر به فرد را از آن بیرون آورد و به حضرت تقدیم کرد. در همین هنگام، حضرت عباس علیه السلام که نوجوانی رشید بود، وارد شد و پس از سلام، با ادب در گوشه ای ایستاد. نگاهش در برق شمشیر گره خورد. حضرت علی علیه السلام متوجه علاقه و شگفت زدگی عباس شد و از او پرسید: «پسرم دوست داری این شمشیر برای تو باشد؟» عباس، با شادی پاسخ داد: «آری، پدر!» حضرت، برخاست و با دست خود، شمشیر را بر بلندای قامت استوار او حمایل کرد. سپس به برازندگی شمشیر بر اندام رشید و تناور فرزندش نگریست و اشک بر محاسن سفیدش جاری شد. حاضران پرسیدند: «یا امیرالمؤمنین! چرا گریه می کنید؟» حضرت فرمودند: «روزی را می بینم که او با این شمشیر، نفس دشمن را در سینه حبس می کند و بی امان بر آنان می تازد و سرانجام به شهادت می رسد». (4)
درخشش او در جنگ های گوناگون به ویژه کربلا، یادآور نبردهای پیروزمندانه علی علیه السلام بود. او با سه تن از شجاعانِ دشمن، قهرمانانه می جنگد و هر سه را به هلاکت می رساند. نخستین آنان که دو زره ی نفوذ ناپذیر پوشیده، کلاهخودی بزرگ بر سر نهاده و نیزه ای بلند در دست گرفته بود وقتی به میدان آمد، نیزه اش را به حمایل سینه حضرت فرود کرد.عباس علیه السلام سرِ نیزه ی او را گرفت و پیچانید و از دستش بیرون آورد و او را با نیزه ی خودش هلاک کرد. (5)
الگوی چیرگی سخن در بیان حق
سخن دانی و سخنوری نیز میراث گرانسنگی بود که حضرت عباس علیه السلام از پیوند امیر بیان علی علیه السلام و بانوی ادب، ام البنین علیه السلام به دست آورده بود. پدرش کسی بود که در جنگ ها، فی البداهه رجز می سروده و مادرش نیز بانویی ادب دوست و شاعری توانا و از خاندانی ادب دوست و شاعر پرور بود.
میراث سخن که توشه ای پر بار از پرورش عباس علیه السلام در دامان پدر و مادری این چنین است در صفحه های روشنی از تاریخ زندگانی عباس علیه السلام هویداست. او شب عاشورا، وقتی غربت و تنهایی امام خویش را دید، هنگامی که امام حسین علیه السلام بیعت خود را از همه ی همراهان برداشت و فرمود: «هر کس که می خواهد برود، می تواند». عباس علیه السلام به نمایندگی از عاشوراییان برخاست و گفت: «کجا برویم؟ آیا تو را در میان دشمنان دین تنها بگذاریم و به فکر خود باشیم؟ آیا پس از تو زنده بمانیم؟ خداوند هرگز نخواهد که شاهد چنین چیزی باشیم». (6) پس از اتمام خطبه، امام در پشتیبانی از ایشان به بنی هاشم گفت: «بار سنگین را باید اهلش بردارند. فردا صبح، شما [بنی هاشم] نخستین گروهی باشید که به میدان می روید. ما پیش از آنان به استقبال مرگ می شتابیم تا مردم نگویند یاران را پیش فرستاده و بعد خودشان شمشیر کشیدند». (7)
حضرت زینب سلام الله علیها می فرماید: «نیمه های شب عاشورا دیدم عباس در جمع برادران و پسر عموها و برادر زادگانش دو زانو نشسته است و چون شیری هژبر برای آنان سخن می رانَد و آنان را برای یاری امام خویش بر می شورانَد. آنان نیز سخن وی را تأیید می کردند». (8)
رجزخوانی از شیوه های حماسی در نبرد رویارو با دشمن است که افزون بر تقویت روحیه لشکر خودی، تضعیف روحیه ی دشمن و بیان گر اهداف جنگجو از گام نهادن به میدان مبارزه است. وی همانند پدر بزرگوارش آن چنان در میدان، رجز خوانی می کرد که دشمن پیش از رویارویی، گرده خویش را بر باد رفته توفان شمشیرش می دید. حضرت عباس علیه السلام در جریان مبارزه ی کوتاه خود، رجز های فراوانی سرود که از ایمان سرشار، شجاعت لبریز و غیرت بی کران او حکایت می کند که پیشانی تاریخ، مثنوی خانه آن است.

پی نوشت ها:
1. محمد محمدی اشتهاردی، سوگنامه آل محمد، قم، انتشارات ناصر، چاپ ششم، 1373، ص 299، برگرفته از: دین و تمدن، ج 1، ص 288.
2. الکلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافی، انتشارات اسوه، قم، 1372، چاپ 2، ج 4، ص 120.
3. امین الاسلام فضل به الحسن الطبرسی، اعلام الوری، باعلام الهدی، تهران، در الکتب الاسلامیه، بی تا، ص 237.
4. ناصری، محمدعلی، مولد العباس بن علی علیه السلام، قم، انتشارات شریف الرضی، 1372، ص 61.
5. محمدباقر، البیرجندی، کبریت الاحمر، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1377، هـ ق، ص 387.
6. سید ابن طاووس، اللهوف، قم، انتشارات اسوه، 1404 هـ ق، ص 91.
7. موسوعۀ کلمات امام الحسین علیه السلام، ص 409.
8. معالی السبطین، ج 2، ص 340، با تلخیص.

معاونت سیاسی شورای سیاست گذاری ائمه جمعه


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: موسیقی
برچسب‌ها: آرامش نام عباس،موسیقی

تاريخ : شنبه 26 / 12 / 1399 | 9:7 | نویسنده : اکبر احمدی |