.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; سخاوت

سخاوت و بخشش آرامشی برای خود، آسایشی برای دیگران

نتیجه سخاوت

حضرت صادق (ع) فرمود عده ای از یمن وارد بر پیامبر (ص) شدند در میان آنها یکی از همه بیشتر با سخنان درشت پیغمبر (ص) را مورد خطاب قرار میداد و به یاوه بحث میکرد .


پیمبر اکرم (ص) از سخنان بیهوده او خشمگین شد، به طوریکه آثار خشم در پیشانی مبارکش هویدا گردید و رنگ چهره اش تغییر کرد. سر به زیر انداخته بزمین نگاه میکرد جبرئیل نازل شد عرض کرد پروردگارت سلام رسانده و میگوید (هذا رجل سخی یطعم الطعام) این مرد سخاوتمندی است که مردم را ضیافت میکند .
خشم پیغمبر (ص) فرو نشست سر برداشته فرمود: اگر نه این بود که جبرئیل از طرف پروردگارم خبر داد که تو مرد سخاوتمندی هستی و طعام به مردم میدهی چنان برا طرد کرده می راندمت که داستانت برای دیگران عبرت شود آن مرد عرض کرد آیا پروردگارت سخاوت را دوست دارد، جواب داد آری (قال انی اشهدان لااله الا الله و انک رسول الله» هماندم به یگانگی خدا و پیغمبری آنجناب اعتراف نموده گفت به آن خدائی که ترا بحق مبعوث نموده تا کنون کسی را از مال خود مایوس نکرده ام.

(2) سخاوت امام حسین (ع)

عمروبن دینار گفت حسین ابن علی (ع) به عبادت زید بن اسامه رفت زید در حال مریضی اظهار غم و اندوه فراوان مینمود. فرمود برادر از چه چیز اندوهناکی عرض کرد شصت هزار درهم مقروضم (فقال الحسین (ع) هو علی) قرضت بعهده من است می پردازم. گفت میترسم تا پرداخت نشده بمیرم فرمود تا من از طرف تو نپردازم نخواهی مرد قبل از در گذشت زید قرضش را پرداخت (و کان یقول: شر خصال الملوک الجن من الاعدا والاعدا والقسود علی الضعفا والبخل عند الاعطا) پیوسته میفرمود زشت ترین صفات در پادشاهان ترس از دشمنان و سنگدلی بر بیچارگان و بخل هنگام بخشیدن است.

(3) سخاوتمندترین مردم

روزی مردی اعرابی وارد مدینه شده پرسید سخاوتمندترین مردم مدینه کیست. حسین بن علی (ع) را به او معرفی نموده به محل حضرت راهنمائیش کردند وارد مسجد شد، آنجناب را در محل نماز دید ایستاد و این چند شعر را خواند.
لم یخب الان من رجاک و من حرک من دون بابک الحلقت
انت خواد و انت معتمد ابوک قد کان قاتل الفسفه
لولا الذی کان من اوائکم کانت علینا الجحیم منطقه
سید الشهدا(ع) نماز را تمام کرده به قنبر فرمود از مال حجاز چیزی باقیمانده عرض کرد چهار هزار دینار موجود است دستور داد بیاورد، کسی که سزاوارتر به آن بوده رسید وقتی دینارها را حاضر نمود امام (ع) دو برد خود را از تن درآورده پولها را در آنها پیچید، به واسطه شرم و حیا دستش را از شکاف در خارج نمود به اعرابی تسلیم کرد این شعر را آنجناب خواند.
خذها فانی الیک معتذر و اعلم بانی علیک ذوشفقه
لوکان فی سیرنا الغداه عصا امست سمانا علیک مندفقه
لکن ریب الزمان ذغیر والکف منی قلیله النفقه
اعرابی پول را گرفته شروع به گریه کرد. امام (ع) فرمود شاید آنچه ما داریم کم بود. گفت هرگز، گریه ام برای اینست که چگونه دست سخاوتمند شما در دل خاک جای میگیرد .
شعیب بن عبدالرحمن گفت: هنگام دفن حضرت ابا عبدلله (ع) بر پشت مبارکش اثری غیر متعارف مشاهده کردند، از زین العابدین (ع) سبب پیدایش آن اثر پرسیدند فرمود بواسطه انبانهای نان و خرمائیکه بر در خانه بیچارگان و یتیمان و بیوه زنان می برد این اثر پیدا شده .

موسی بن جعفر (ع) و عید نوروز

گویند منصور دوانیقی از موسی بن جعفر (ع) تقاضا کرد، روز عید نوروز در مجلس رسمی دربار برای سلام و شادباش بنشیند و هر چه پیش کش میشود قبول فرماید آنجناب نپذیرفته فرمود
(انی فتشت الاخبار عن جدی رسول الله(ص)فلم اجد هذا العید خبرا)من اخباریکه از جدم رسیده جستجو کردم خبری راجع باین عید پیدا ننمودم، این مراسم اختصاص به فارسیان دارد. اسلام آنرا محو نموده ممکن نیست آنچه را اسلام محو کرده ما زنده کنیم.
منصور عرض کرد ما از نظر سیاست لشکری این کار را میکنیم شما را بخدا سوگند میدهم موافقت فرمائید موسی ابن جعفر(ع)در محل تهنیت نشست امراء و اعیان لشکر و کشور خدمتش رسیدند،تهنیت گفته هدایای خود را تقدیم میکردند منصور خادمی را معین کرده بود هر چه میاورند صورتش را برمیداشت و ثبت میکرد بعد از آنکه همه آمدند پیرمردی در آخر آمده عرض کرد یابن رسول الله(ص)من مردی فقیرم مالی نداشتم که بهدیه تقدیم کنم. ولی هدیه ی من سه شعر است که جدم در مرثیه جد شما حسین ابن علی(ع)سروده و آنها اینست:
عجب لصقول علاک فرنده یوم الهیاج و قد علاک غبار
ولا سهم نفذتک دون حرائر یدعون جدک والدماع غزار
الاتقضقضت السهام و دعاقها عن جسمک الاجلال والاکبار
حضرت فرمود هدیه ترا قبول کردم بنشین (بارک الله فیک) آنگاه رو بخادم منصور کرده فرمود برو نزد امیرالمومنین بگو این مقدار مال جمع شده چه باید کرد. خادم بر گشت، گفت منصور تمام را به شما بخشیدم در هرچه میل داری صرف کن، حضرت به آن پیرمرد فرمود که تمام این مالها را بردار تصرف کن، حضرت به آن پیرمرد فرمود که تمام این مالها را بردار تصرف کن من همه را بتو بخشیدم.

(5) همه از زندگی بخیل ناراحتند

بخیلی خروسی کشت و به غلام خود داد گفت اگر از عهده پختن این خروس خوب برآئی ترا آزاد می کنم. غلام هرچه توانست جدیت کرد تا شاید از بندگی آزاد شود وقتی غذا حاضر شد بخیل آب خروس را خورده خروس را بجا گذاشت گفت اگر آشی با همین خروس درست کنی آزادت میکنم غلام شوربای خوبی تهیه کرد باز بخیل شوربا را خورد و خروس را گذاشت و غلام را آزاد نکرد برای مرتبه ای سوم دستور داد با پیکر خروس حلیمی تهیه نماید پیوسته غذاهای رنگارنگ با یک خروس دستور می داد غذا را می خورد و خروس را نگه میداشت .
بالاخره غلام به تنگ آمد گفت آقای من دیگر مرا میلی برای آزاد شدن نیست شما را به خدا سوگند این خروس را آزاد کنید و بخورید تا از دست شما راحت شود.

(6) ثروت همراه بخل بلاست

ابی امامه باهلی گفت ثعلبه بن حاطب انصاری خدمت پیامبر (ص) آمده عرض کرد یا رسول الله دعا کن خداوند به من ثروتی عنایت کند، فرمود ثعلبه مقدار کمی که سپاسگذاری آنرا بتوانی بهتر از ثروت زیاد است که توان سپاس نداشته باشی، ثعلبه رفت باز دو مرتبه مراجعه نمود و تقاضای خود را تکرار کرد. این بار باور نمود و تقاضای خود را تکرار کرد. این بار باو فرمود ترا پیروی و اقتدا بمن نیست؟ بخدا سوگند اگر بخواهم کوهها برایم طلا شود و در اختیارم باشد، خواهد شد باز رفت، یومین بار مراجعه نموده گفت برایم دعا فرما (لئن رزقنی الله مالا لا عطین کل ذی حق حقه) اگر خدا مرا ثروتی بدهد هرکه را حقی در آن مال باشد حقش را خواهم داد، آنجناب دعا کرد خدایا به ثعلبه مالی عنایت کن.
چند گوسفند تهیه کرد. کم کم گوسفندان او چنان رو به افزایش گذاشتند شبیه موران تولید می نمودند (ابتدا ثعلب تمام نمازهای خود را پشت سر پیغمبر (ص) بجا می آورد) بعد که گرفتاریش زیاد شد فقط ظهر و عصر را بمسجد میآمد) بعد که گرفتاریش زیاد شد فقط ظهر و عصر را بمسجد میامد بقیه را در محل گوسفندان میخواند اشغال ثعلبه از گوسفندان کار را بجائی رسانید که روز جمعه بمدینه میامد و نماز جمعه را میخواند. آنهم بعد از مدتی ترک شد روز جمعه نیز نمی آمد ولی در آنروز بر سر راه می آمد از عابرین اخبار مدینه رامی پرسید.
روزی پیغمبر اکرم(ص)جویای حال ثعلبه شد گفتند گوسفندان او باندازه ای زیاد شده در این نزدیکیها محلی که گنجایش آنها را داشته باشد نیست سه مرتبه فرمودند وای بر ثعلبه وای بر او.
آیه زکات نازل شد. پیغمبر(ص) دو نفر یکی از بنی سلیم و دیگری از جهنیه انتخاب نمود، دستور گرفتن زکات را برای آنها نوشت فرمود پیش ثعلبه و مرد دیگری از بنی سلیم بروید زکات مال آنها را بگیرید. پیش ثعلبه آمدند، نامه پیغمبر (ص)را برایش خوانده درخواست زکات کردند. فکری کرده گفت این جزیره یا شبیه جزیه است فعلا"بروید از دیگران که گرفتید بر گردید. پیش مرد سلیمی رفتند از جریان مطلع شد از بهترین شترهای خود انتخاب نموده سهمیه زکات را داد. به او گفتند ترا امر نکرده اند شترها ممتاز را انتخاب کنی گفت من خود مایلم این کار را بکنم بدیگران نیز رجوع کرده زکات را گرفتند آنگاه پیش ثعلبه برگشتند. گفت نامه رابدهید ببینم پس از خواندن باز پاسخ داد که این که جزیره یا شبیه آنست بروید تا من در این باره فکر کنم. فرستادگان خدمت پیغمبر (ص) آمدند قبل از نقل جریان آنجناب فرمود:وای بر ثعلبه و برای مرد سلیمی دعا کرد: تفصیل پیش آمد راغرض کردند این آیه بر پیغمبر (ص) نازل شد (و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله بخلوا به وتولوا و هم معرضون فاعقیم نفاقاً فی قلوبهم الی یلقونه بما اخلفوالله ما وعدوه و بما کانوا یکذبون).
یکی از خویشاوندان ثعلبه هنگام نزول آیه حضور داشت جریان راشنیده پیش ثعلبه رفت، او را از نزول آیه اطلاع داد، ثعلبه خدمت پیغمبر (ص) شرفیاب شد، تقاضا کرد زکاتش را قبول فرماید. آنجناب فرمود خدا مرا امر کرده زکات ترا نپذیرم از آشفتگی و ناراحتی خاک بر سر میریخت. پیغمبر (ص) فرمود این کفر عمل خودت هست. ترا امری کردم نپذیرفتی. بجایگاه گوسفندان برگشت.
پیغمبر (ص) از دنیا رفت و زکات او را قبول نکرد بعد از درگذشت آن حضرت به ابی بکر مراجعه نمود او نیز گفت چون پیغمبر (ص) نپذیرفته منهم نخواهم گرفت، در زمان عمر مراجعه کرد و آمادگی خود را برای پرداخت زکات اعلام کرد. عمر هم نپذیرفت. خلاف را عثمان گرفت به اونیز مراجعه کرد از گرفتن امتناع ورزید در زمان عثمان از دنیا رفت گویند ثعلبه از کسانی بود که در جنگ بدر حضور داشت.


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: داستانها
برچسب‌ها: داستان ها

تاريخ : جمعه 27 / 8 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |