.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; ان شاء‌الله كه منم

 

یکی بود ،یکی نبود.

 

زن وشوهری بودند که زندگیشان از راه هیزم شکنی اداره می شد .یک شب زن به شوهرش گفت:می دانی که بچه ای در راه داریم .قبل از اینکه بجه به دنیا بیاید باید برایش گهواره ولباس وچیزهایی که لازم

دارد بخریم.مرد گفت:راستش قبلا هم در این فکر بودم فردا به جنگل می روم وهیزم زیادی می شکنم وبا پولش چیزهایی را که بچه لازم دارد می خرم.زن گفت:دستت درد نکند اما بگو ان شاءالله .مرد گفت:ان شاءالله ندارد دیگر .الاغم سرحال وزبر وزرنگ است خوب خورده وخوب چریده .خودم هم که جوانم وحالا حالا ها قصد مردن ندارم .جنگل هم پراست از هیزم های خشک.زن گفت:با این همه ان شاءالله لازم است چون هه این ها زمانی به کار می آید که خدا بخواهدان شب زن ومرد خوابیدندو صبح زود از خواب بیدار شدند.مرد صبحانه را خورد الاغش را از طویله رفت وبه جنگل رفت.مثل هرروز در جنگل مشغول هیزم شکنی بود والاغش مشغول چریدن که ناگهان ماموران شاه از راه رسیدند وبه او گفتند :ما داریم برای آشپزخانه شاه هیزم جمع می کنیم امروز هرچه هیزم جمع کردی باید به ما بدهی .مرد هیزم شکن اعتراض کرد وگفت:من چه کار به اشپزخانه شاه دارم من هیزم می شکنم تا خرج زندگی زن وفرزندم را در بیاورم .ماموران شاه به او گفتند :فضولی موقوف ما در ان طرف جنگل مشغول کاریم کارت که تمام شد صدایمان کن تا هیزهایمان را بگیریم وببریم.هیزم شکن نمی دانست چه کند تصمیم گرفت با عجله هیزم بشکند بارش راببندد وبرود این بود که با سرعت مشغول کار شد هنوز ظهر نشده بود که به اندازه هر روز هیزم جمع کرده بودالاغش را آورد وبی سروصدا بارش را بست وراه افتاد.هنوز ده بیست متری نرفته بود که سرو کله ماموران پیداشد وگفتند پس اینطوری می خواستی مارا قال بگذاری وبروی .انها بی رحمانه کتک مفصلی را به هیزم شکن بیچاره زدند واو را وادار کردند که دوباره مشغول هیزم شکستن بشود یک نفر را هم بالای سرش گذاشتند تا تنبلی نکند واز انجا دور نشود.عصر هیزم های هیزم شکن دو برابر هر روز شده بود ماموران شاه الاغ اورا هم به زور از دستش گرفتند وهیزم ها را بار کردند ورفتند .شب مرد نمی دانست با چه رویی به خانه برگردد.نه هیزمی فروخته بو که پولی به دست بیاورد نه نیاز های فرزندش را خریده بود مهم تر ازین الاغش را هم از دست داه بود ونمی دانست فردا چطور به جنگل برود وهیزم بیاورد .مرد هیزم شکن خسته وکتک خورده به خانه رسید در زد .زنش از پشت در پرسید کیست؟مرد گفت:ان شاءالله که منم در را باز کن.زن در را باز کرد وحالت زار ونزار همسرش را دید با ناراحتی پرسید چه شده چرا به این حال وروز افتاده ای ؟مرد گفت:ان شاءالله رفتم هیزم جمع کنم .ان شاءالله ماموران نامرد شاه ریختند سرم .ان شاءالله هم کتکم زدند وهم الاغم را از دستم ربودند ان شاءالله نمی دانم فردا....

 

زن دست شوهرش را گرفت اورا به خانه برد وگفت:غصه نخور ماهم خدایی داریم خدای ماهم کریم است.از ان به بعد هروقت بخواهند دیگران را به توکل به خدا دعوت کنند این قصه ومثل را می گویند.

 

با دوستانت گفتگو کن:

 

-در کارها تا چه حد باید به برنامه ریزی و توانمان تکیه کنیم وتا چه حد به خدا توکل کنیم.؟

-به نظر تو هیزم شکن وزنش از فردا چه باید بکنند؟


 
خدا یا گیاه


حضرت موسی ( علیه السلام ) دندان درد گرفت و به خدا شكایت كرد .

حق تعالی به او دستور داد از فلان گیاه استفاده كن .

حضرت از آن گیاه استفاده نموده و درد دندان مباركش تسكین یافت .

بار دیگر دندان موسی علیه السلام درد گرفت و همان دوا را به كار برد ؛ ولی اینبار درد دندان حضرتش تسكین نیافت !

لذا از خداوند سببش را پرسید خطاب الهی آمد كه دفعه قبل ، به امید ما رفتی ؛‌اما این بار به امید گیاه و از ما غافل بودی

(‌احلی من العسل ، غلامعلی حسینی ، انتشارات مفید ، ج 2 ، چ اول، ص 950)

 
استجابت دعا در شب قدر

همسر شیخ رجبعلي خياط نقل کرده است :
یکی از سحرهای شب قدر، همسرم به من گفت: « تو بارداری میل به چه داری؟»
نه چندان جدی گفتم توت، شیخ آقا به آرامی گفت: « خوب برو و از درخت داخل حیاط توت بچین» با تعجب پرسیدم در این برف و سرمای زمستان، چیدن توت از درخت!
شیخ آقا به نرمی گفت: « اگر توت میل دارید از درخت داخل حیاط توت تازه بچینید.»
با ناباوری اطاعت امر کردم.
حیاط پوشیده از برف بود و تنها سبزی درخت توت و توت های آویزان به آن در میان سپیدی برف جلوه می کرد.
توت های شیرین و آبداری چیدم و به داخل اتاق برگشتم، وقتی شیخ آقا تعجب مرا دید، گفت: « دوباره به داخل حیاط نگاه کن.» در را باز کردم صدای زوزه باد به گوش می رسید. این بار درخت توت داخل حیاطمان پوشیده از برف بود.
به شیخ آقا نگاه کردم، و تمام وجودم سوال بود.
همسرم گفت:
« در شب قدر دعا کردم و خدا هم مستجاب کرد.»


 
حكايت فصيل عيار

فضیل در اصل مردی کوفی بود. در ابتدادزد و راهزن بود. اما در همان حال به انصاف و مروت هم علاقه نشان میدادوبه عبادت هم می پرداخت داستان توبه فضیل به این شرح است که:شبی کاروانی می گذشت ودر میان کاروان کسی این ایه را میخواند:

«الم یاءن للذین امنو ،ان تخشع قلوبهم لذکر الله »ایا وقت ان نیامده که دل خفته ی شما بیدار شود؟

این کلام وتلاوت ایه چون تیری بود که بر دل فضیل فرود امد.
گفت امد ؛ امدونیز ازوقت هم گذشت. سراسیمه وخجل وبی قرار رو به خرابه ای نهاد. جمعی از کاروانیان در انجا فرود امده بودند و قصد رفتن داشتند .بعضی گفتند:

چگونه برویم که فضیل در راه است . فضیل به ایشان رسیده وگفت: بشارت بادبرشماکه فضیل توبه کرده ؛ واکنون او ازشما می گریزد چنانکه شما پیش از این از او میگریختید .پس میرفت و میگریست وخصم خشنود می کرد .
عطار مینویسدروایات عالی داشت وریاضاتی نیکو ؛درمکه سخن بر وی گشاده شد ومکیان پیش او میرفتند و فضیل ایشان را وعظ میگفتی .

اقتباس از کتاب تذکرة الاولیاء

 
 

 

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

تاريخ : یک شنبه 6 / 9 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |