
اكنون، اميد بر خانه اى كوچك از خانه هاى مكّه مى تابيد.
فاطمه چشم به هستى گشود، همان گونه كه شكوفه ها و گل ها به هستى چشم مى گشايند.
آن گاه در آغوشى گرم رشد يافت و از مِهر قلب هايى سرشار شد كه با محبّت او مى تپيدند
و از نگاه هايى سيراب گشت كه لبريز از لطف و رأفت بودند.
و به اين گونه، فاطمه پرورش يافت و آهسته آهسته پى برد كه پيرامونش چه مى گذرد.
مادرش را مى ديد كه چگونه غرق اندوه است.
پدرش را مى ديد كه درد و رنج قلبش را مى فشارد،
امّا هنوز در نمى يافت كه ريشه ى اين رنج چيست.
در اين حال، به سوى مادرش بال مى گشود و پدرش را غرق بوسه مى كرد.
آن گاه، چهره ى حزين آن دو به شوق گشوده مى شد
و آفتاب شادى از سيماشان ديگر بار طلوع مى كرد،
همان سان كه خورشيد از پسِ ابرها بر مى آيد
تا زمين را لبريز از گرما و نور و اميد سازد.
روزها مى گذرند و فاطمه رشد مى يابد.
روزگار، چهره ى سخت خويش را به او نشان مى دهد.
اين كودك خردسال، در سرزمينى خشك و بى آب،
خود را پيش پاى مادر مى يابد،
در حالى كه گرسنگى و هراس و حرمان بيداد مى كند.
او به ناله هاى مظلومان گوش مى سپارد
و در ميان تاريكى، شمشيرهايى را مى نگرد كه آهسته از نيام بيرون مى آيند.
بدين سان، فاطمه در «شِعب أبى طالب عليه السلام» به سر برد،
در حالى كه از شير بازمانده بود و بر ريگ هاى شِعب پاى مى كشيد.
ويك سال به اين منوال بر او گذشت.
از آن پس، دو سال ديگر را نيز در شِعب به سر آورد.
و ناگاه دست تقدير، مادرش را ربود.
چنين بود كه فاطمه، چشمه ى جوشان محبّت و مِهر را از كف داد.
اينك، فاطمه، در جستجوى مادر خويش از پدر غمزده اش مى پرسد:
آه پدر! مادرم كجاست؟
و پدر مصيبت زده، در حالى كه اين يادگار گرانقدر را به سينه مى فشارَد، پاسخ مى دهد:
- مادرت در خانه اى است از ياقوت،
كه در آن، نه از درد نشان است و نه از مصيبت.
[امك فى بيت من قصب لاتعب فيه و لانصب .]
كودك به سكوت پناه مى بَرَد...
به مادرش مى انديشد.
چشمانش، بى ثمر، در جستجوى آن چشمه ى آسمانى اند.
آرى فاطمه، در روزگار حرمان رشد يافت،
در روزگار تنگنا، در روزگار يتيمى و تنهايى.
از اين رو، همچون شاخه اى شكسته،
با اندامى رنجور و نحيف به نوجوانى رسيد.
تنهايى و غم، در چشمان گشاده اش لوحى از اندوه ترسيم كرده بود
كه سراسر تصويرى از سكون و سكوت بود.
آنگاه كه به تفكر فرو مى رفت، به پيامبران شبيه بود
كه همه ى جانشان را در نماز غرق مى كنند.
فاطمه در روزگار قحطى و خشكى پرورش يافت،
همچون ساقه اى كه ريشه هاى عميق خود را در دل خاك مى كارد
و استوار و مقاوم رشد مى كند.
از اين رو، او بزرگ تر از سنّ خويش جلوه مى كرد،
بدان سان كه جاى خالى مادر را پر كند و در نقش بانويى كوچك،
براى پدر تنها مانده اش، مادرى مِهرورز باشد.
روزگار سپرى شد تا عصرگاهى، محاصره شدگانِ «شِعب» به مكّه روى كردند
و به غوغاى زندگى بازگشتند تا فصلى نو از تاريخ آغاز گردد
كه سرچشمه ى بيدارى و لبريز از رخدادهاى بزرگ بود؛
تاريخى بردميده از آن هنگام كه در غار حرا، آسمان و زمين به هم پيوستند.
