

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هایش را سیر کند، گوشت بدن خودش را می کند و می داد به جوجه هایش می خوردند زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما بچه هایش نجات پیدا کردند و گفتند: آخی خوب شد مرد، راحت شدیم از این غذای تکراری! این است واقعیت تلخ روزگار ما…


یواشکی دوستم داشته باش، آدمایِ دنیای من، چشمِ دیدنِ عشق رو ندارند…

حسین بیشتر از آب، تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبى نمایاندند.
..

گاهی باید بی رحم بود… نه با دوست… نه با دشمن… بلکه با خودت… و چه بزرگت می کند آن سیلی که خودت می خوابانی بر صورتت…

در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی یک ساله باش که وقتی او را به هوا می اندازی، می خندد! چون ایمان دارد تو او را خواهی گرفت…

فلسفه آلاکلنگ اثبات بزرگی کسی است که فرو می نشیند تا دیگری پرواز را تجربه کند…

گلدسته ها را بالاتر نبرید!هرقدر که بالا برویدباز هم دستتان به خدا نمی رسداما من خدایی را می شناسم که در حیاط خانه مان شاه پسند می رویاند و در مزارع با گندم ها و پاییززرد می شود…من، پیرزنی را می شناسم که خدادر سجاده اش جا می شود…هر قدر که بالا بروید دستتان به خدا نخواهد رسید…

مادر یعنی آرامش
پدر یعنی آسایش
خدا هرگز این دوتارو از ما نگیره …
