مثل این ریحانههای چادری که از داغی دنیا به زیر خنکای چادرشان پناه بردهاند، مثل این بانوهای چادری و غیرچادری محجبه، که ۱۵ ساعت روزه داری و حُرم گرمای تابستان هم، حرمت حجابشان را نمیکاهد.
اگر هر کس، به هر چیزی که معتقد بود پای آن اینگونه محکم می ایستاد، دنیا گلستان میشد.
امروز هوا خیلی گرم بود و من که دارم از حال میروم. حالا هم که دارم این کلمات را کنار هم قرار میدهم تا اجابتی باشد به دعوتِ “صبر ریحانهها” فقط ساعتی تا افطار باقی مانده. ریحانهی من تازه از بیرون آمده. همینجور که دارد چادرش را آویزان میکند لبخند دلبرانهایی حوالهی من که این گوشهی اتاقم نشستهام میکند و شادمانه میرود برای تدارک افطار. انگار در ماه میهمانی، او و اوها، میزبانند.
آ خدا؛ فکر میکردم فقط ما زمینیها وقتی میزبان باشیم پُزِِ داشتههایمان را به مهمان میدهیم اما نگو تو هم انگار داری صبر ریحانههایت را به رخ ما میکشانی، خوب، حق هم داری. این فرشتههای زمینی، تعبیر “انی اعلم ما لا تعلمون“ت هستند.

عطر خوشبوی رمضان را نسیم در کوچه های شهرمان آکنده است.
ماه میهمانی خداست.
خدایا این حقیر را از سفره کرامتت بی نصیب نگردان.چقدر زیباست وقتی میبینم چهرهای که تا دیروز پشت صورتک های رنگ شده پنهان بودنند تا کسی زیبایی ناپیدایشان را نبیند .امروز زردی چهرشان را در برابر قرص خورشید نور افشانی میکند.این چه فلسفه ای عجیب ایست که بسیاری در این ماه روسری را جلو میکشند، نگاه به زیر میاندازند.لب های خوشکیده خود را با شبنم بهشت آذین میبنند ،که روزه دار خدای خویش باشند.
و چه زیباست عشق بازی این فرشتگان زمینی با پروردگار خویش.



