
كوتاهى مردم
يكى از مهمترين انگيزه هاى پنهان زيستى و رازهاى غيبت حضرت حجّت ـ ارواحنا فداه ـ اين است كه مردم به حمايت و اطاعت آن حضرت برنخاستند و در وفا به پيمان ولايت، همداستان و يكدل نگشتند. يعنى بايد علت اساسى غيبت را در خود مردم جستجو كرد و بايد جامعه را مسئول آن دانست.
چرا كه خود در نامه اى فرمود: ولو ان اشياعنا ـ وفقهم اللّه لطاعته ـ على اجتماع من القلوب في الوفاء بالعهد عليهم، لما تأخّر عليهم اليمن بلقائنا ولتعجلت لهم السعادة بمشاهدتنا على حق المعرفة وصدقها منهم بنا، فما يحسبنا عنهم إلاّ ما يتصل بنا مما نكرهه ولا نؤثره منهم
(33)، اگر شيعيان ما ـ كه خداوند بر طاعتش موفقشان دارد ـ هم دل و هم رأى مى شدند كه بر عهدى كه بر گردن آنهاست عمل كنند، هرگز سعادت ديدار ما از آنان به تأخير نمى افتاد و رستگارى با ديدار برخاسته از معرفت حقيقى و صدق راستين درباره ما به سوى آنان سرعت مى گرفت.
ليكن آنچه ما را از ايشان دور نگاه داشته كردارى ست كه از آنان به ما رسيده و آن را زشت مى داريم و از آنان روا نمى شماريم.
آرى! مسلم است وقتى جامعه پذيرش حجت الاهى را نداشته باشد و از فرمان او اطاعت نكند، حجّت خدا خانه نشين مى شود و اگر در خانه راحتش نگذارند و قصد جانش كنند، غائب مى شود و به زندگى پنهانى پناه مى برد، تا وقتى كه شرايط ظهورش فراهم آيد و مردم با جان و دل دستوراتش را اجرا كنند.
حضرت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ بر منبر مسجد كوفه فرمودند:
«واعلموا أنّ الأرض لا تخلو من حجّة للّه عزّ وجلّ ولكن اللّه سَيُعمي خلقه عنها بظلمهم وجورهم واسرافهم على أنفسهم» (34).
«بدانيد كه زمين از حجّت خدا خالى نمى ماند، امّا خداوند در اثر ظلم و ستم و اسراف بر نفس (گناهان) مردم آنان را از ديدن او كور و محروم خواهد ساخت».
فقيه بزرگوار و محقق عاليمقام مرحوم علاّمه حلّى ـ قدس سره ـ ، در شرح اين جمله ى خواجه نصيرالدين طوسى كه گفته است: «وجودهُ لطفٌ وتصرُّفُه لطف آخر وعدمه منّا» وجود امام معصوم لطف است و زمامدارى و تصرف او در كارها لطفى ديگر و فقدان وى از ناحيه ى مردم است. مى نويسد:
تماميت و كامل شدن لطف امامت به سه امر بستگى دارد:
1 ـ آنچه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است و آن آفرينش وجود امام است و دادن قدرت و علم به او و معرفى وى به نام و نسبش، كه اينها را خداوند متعال انجام داده است.
2 ـ آنچه در رابطه با خود امام است و آن اين است كه امامت را بپذيرد و بر دوش كشد، و امام نيز وظيفه اش را به انجام رسانده است.
3 ـ آنچه بر مردم واجب و لازم است و آن اينست كه با امام مساعدت نمايند، او را يارى كنند، دستوراتش را بپذيرند و فرمانش را اطاعت كنند، امّا مردم در اجراى اين مسئوليت، كوتاهى كردند و وظايف خود را نسبت به امام انجام ندادند، پس علت كامل نشدن لطف امامت از سوى مردم است، نه از جانب خداوند تبارك و تعالى و نه از ناحيه ى خود امام.
بنابراين اگر مردم به حسن اختيار بار مسئوليت خود را به دوش كشند و از امام زمان شان اطاعت و حمايت كنند، لطف امامت كامل گشته و حجت خدا زمام امور جامعه را به دست مى گيرد و ملّت را به سعادت مى رساند; اما اگر به سوء اختيار امام را وا گذارند و دستوراتش را بكار نبندند، از كامل شدن لطف امامت مانع شده و زمام امور مملكت را به نااهلان و جاهلان سپرده به انحراف و گمراهى دچار مى شوند و اگر به اين مقدار هم قناعت نكرده، بر قتل امام مصمم گردند; حجت خدا غائب مى شود.
نبود امكان
مرحوم سيّد مرتضى رضوان اللّه تعالى عليه، كه در اوايل غيبت كبرى مى زيسته و از مفاخر شيعه و داراى تصنيفات گرانبهائى است در رساله كوتاهى كه پيرامون مسأله غيبت نگاشته، درباره ى علت نهان زيستى حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ مى نويسد: سبب و انگيزه ى پنهان شدن امام ـ ارواحنا فداه ـ آن است كه ستمگران حضرت را از قتل بيم دادند و از دخل و تصرف امورى كه زمامش بدست آن حضرت است، ممانعت نمودند. زيرا بهره ى كلى و نصيب كامل بردن از وجود امام مشروط است به آنكه حضرت قدرت و تمكّن داشته، زمام امور در اختيارش باشد، دستوراتش اجرا گردد و مانعى در راه رسيدن به اهدافش وجود نداشته باشد; تا نظاميان را بسيج كند و با تجاوزگران بجنگد و حدود الاهى را اقامه نمايد و مرزها را ببندد و داد مظلوم را از ظالم بگيرد. و اين همه انجام نپذيرد مگر با وجود تمكن و قدرت. پس اگر مانعى بين او و مقاصدش حائل گردد و وى را از انجام اين امور باز دارد، وجوب پيشوائى و سرپرستى جامعه از آن حضرت ساقط شود و زمانى كه بر حيات خويش بترسد و از شر ظالمان امنيت جانى نيز نداشته باشد، لازم است غيبت نمايد و از ديده ها پنهان گردد; زيرا اجتناب از خطر و دورى از ضرر هم به حكم عقل و هم به حكم نقل واجب است; چنانكه نبى اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ زمانى در شعب ابى طالب و بار ديگر در غار ثور پنهان شد; در حالى كه اين غيبت و نهان زيستى رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ انگيزه و علتى جز بيم جان و مصونيت از ضررها و خطرات نداشت.
سرّ ناپيدا
علت عمده و سرّ بزرگ و ناموس شگرف غيبت امام زمان ـ عجّل اللّه فرجه الشريف ـ معلوم نخواهد شد مگر پس از ظهور آن حضرت، چنانچه حكمت كارهاى حضرت خضر ـ عليه السلام ـ مانند سوراخ كردن كشتى و كشتن غلام و بپا داشتن ديوار نيز در موقعى كه حضرت موسى ـ عليه السلام ـ با او مصاحبت داشت، معلوم نشد; مگر هنگام جدايى.
چنانچه فائده و ثمره خلقت هر موجودى از جماد و نبات و حيوان و انسان بعد از گذشتن ماه ها و سالها ظاهر شده و مى شود; سرّ آفرينش درختها ظاهر نمى شود مگر پس از آشكار شدن ميوه و حكمت باران آشكار نشود مگر بعد از زنده شدن زمين و سبز و خرّم شدن باغ ها و بوستان ها و مزارع.
از اين رو رمز و راز غيبت نيز آشكار نخواهد شد مگر آنگاه كه خورشيد دلها از افق غيب سر بر آورده و بر مشرق ظهور خرامد كه از آن هنگام رمز سترگ گشوده آيد و آن حكمت كه خدا را در غايب شدن حجّت خويش بود پرده از رخ برگيرد; چنانكه حكمت كار خضر ـ عليه السلام ـ براى موسى ـ عليه السلام ـ پس از انجام يافتن و به پايان رسيدن كار آشكار گرديد.
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند: حكمت غيبت مهدى، همان حكمتى است كه در غيبت پيامبران و حجّتهاى الاهى پيشين وجود داشته است . . . اين غيبت امرى از امور الاهى و سرى از اسرار خدايى و رازى از رازهاى ربّانى است. وقتى ما خداوند را حكيم مى دانيم اذعان خواهيم كرد كه همه كارهاى او از روى حكمت است، اگر چه آن حكمت و مصلحت را خود تشخيص ندهيم و به راز آن پى نبريم(35).
حضور مستمر
مستور از ديده ها نه دلها
حضرت بقية اللّه ـ ارواحنا فداه ـ در ميان ماست اگر چه پنهان از ديدگان. او تنها موجودى نيست كه از ديدگان ما غايب است و ما به وجودش ايمان داريم; بلكه موجوداتى نامرئى فراوانى داريم كه در وجودشان كوچكترين ترديدى نيست:
اعتقاد به خداوندى كه هرگز ديده نمى شود، در رأس عقايد ما قرار دارد; روح كه بر بدن ما اشراف دارد و ديناميسم بدن ما از آن سرچشمه مى گيرد، در وجود آن هيچ ترديدى نداريم در حاليكه قابل رؤيت نيست و به چشم نيز ديده نمى شود; يا هوايى را كه روزانه بيش از چهل هزار بار استنشاق مى كنيم و يا گازهاى مختلف سمّى و سودمند و يا صدايى كه از تارهاى صوتى ما بر مى خيزد و پرده ى گوشمان را مى نوازد.
امواج الكتريسيته كه با ديدگانمان نمى بينيم ولى همواره از خطرش ترسناكيم و . . .
اينها نمونه هاى ساده اى از اشياء نامرئى در جهان طبيعت است كه برخى با چشم عادى ديده نمى شوند و برخى ديگر حتى با چشم مسلح نيز قابل رؤيت نيستند و اين هرگز دليل بر عدم وجود و حضورشان نمى باشد.
امام رضا ـ عليه السلام ـ مى فرمايند:
حضرت خضر ـ عليه السلام ـ از آب حيات خورد. پس او تا روز نفخه ى صور زنده است و نخواهد مُرد. او همواره پيش ما مى آيد و براى ما سخن مى گويد صدايش را مى شنويم و خودش را نمى بينيم او هر كجا ياد شود آنجا حضور مى يابد ولذا هر كس او را ياد كند به او سلام بگويد . . .(36).
اينجاست كه در مى يابيم امام عصر ـ ارواحنا فداه ـ اگر چه شايد از ديدگان ما مستورند، ولى نمى توان گفت كه ايشان از يادها و دلها نيز مستور گشته اند چنانچه آن حضرت در نامه ى شريفى خطاب به شيخ مفيد مى نويسند:
«انّا غَيرُ مُهمِلين لمراعاتكم، ولا ناسين لذكركم، ولولا ذلك لاصطلمتكم اللأواء، وأحاطت بكم الأعداء».
«ما شما را رها نكرده و يادتان را از خاطر نبرده ايم و اگر توجهات ما نبود بلاها بر شما فرود آمده، دشمنان شما را پايمال مى كردند».»(37)
وساطت فيض
يكى از بزرگترين مسائل معرفت و شناخت ـ در سطوح مختلف شناختى، اعم از دينى (قرآنى ـ حديثى) و فلسفى و عرفانى ـ مسأله ى «فيض» و «وساطت» است و دانستن چگونگىِ تعلق فيض، از مبدأ هستى به هستها و هستيها. «فيض» همواره بايد از طريقه واسطه اى «قابل» و «مقرَّب» از مبدأ فيّاض گرفته شود و به موجودات ايصال گردد.
مسأله ى فيض و وساطت از روزگاران كهن مطرح بوده است. واسطه ى فيض در معارف دينى و احاديث، به عنوان «نخستين مخلوق» ياد شده است. مسأله ى نخستين مخلوق (أوَّلُ ما خَلَقَ اللّه) با وساطت در فيض ارتباطِ مستقيم دارد ـ بلكه بعين ـ طرح همين مسأله ى مهم است.
اين بحث پيش از اسلام از جمله در فلسفه ى فلوطين (نوافلاطونى) جايى عمده داشته است. در اسلام در مكتبهاى فلسفى در «فلسفه ى فارابى» و فلسفه هاى ديگر و «فلسفه ى ميرداماد»، مطرح گشته و در عرفان ـ بويژه عرفان نظرى ـ نيز اين موضوع مورد نظر قرار گرفته است.
محيى الدين ابن عربى به «فيض اقدس» و «فيض مقدّس» معتقد بوده و «براى وجود كه حقيقت واحد ازلى است»(38) دو تجلى قائل شده است:
1 ـ تجلى اى كه به وسيله ى آن اعيان موجودات در عالم غيب ثابت مى شود (اعيانِ ثابته).
2 ـ تجلى اى كه به سبب آن همان اعيان ثابته ى در عالم غيب در عالم محسوس ظاهر مى شوند. تجلّى نخستين را «فيض اقدس» و تجلى دومين را «فيض مقدّس» ناميده است».
فيض الاهى بطور كلى به دو قسم تقسيم مى شود:
1 ـ فيض خلقت و تكوين.
2 ـ فيض هدايت و تشريع.
مقصود ما در اينجا گفتگويى است باختصار درباره ى «واسطه ى فيض»; از اين رو اين موضوع را در دو قسمت مطرح مى سازيم:
1 ـ وساطت در فيض تكوينى.
2 ـ وساطت در فيض تشريعى.