
*از آن خموش بکنجی نشسته بودم دوش
که شرح حال مرا ، شمع انجمن می گفت . (صائب تبریزی)
*از خامی دیگ است که ، در جوش وخروش است
چون پخته شد و لذّت دم یافت ، خموش است . (ابوالحسن جلوه)
*امشب دگر از شهر برون خواهم خفت
مجنونم و در دشت جنون خواهم خفت
ای دیده بپالان بخون بستر خاک
کامشب به میانِ خاک و خون خواهم خفت . (محمد حسین شهریار)
*افتاده به پا زلف سمن سای تو از چیست؟
دیوانه منم ، سلسله در پای تو از چیست؟ (فنائی)


*از هر قدمش قیامتی بر می خاست
خون دل کافر کافر و مسلمان می ریخت ! ؟
*آهوی چشم تو ، غارتگر دلهای خراب
طاق ابروی تو ، سر مشق کدام استاد است؟ ؟
*این خرقۀ صد پارۀ ما دوختنی نیست
چون زهد در آن نیست ، چرا سوختی نیست؟ ( حبیب خراسانی)
*ای که تمام ا نس و جان ، گشته ز جان فدائیت !
بُرده ز هر تنی روان ، جذبۀ دل دل ربائیت! (نیّر)
*ای سرِاهل وفا ، در خم چوگان تو!
غلطان از هر طرف ، چو گو به میدان تو! (سینا)
*آن دشمنی که دوست نگردد، دل منست
آن عقده ای که حل نشود ، مشکل منست . (پژمان بختیاری)
*از سر بالین من بر خیز، ای نادان طبیب
دردمند عشق را ، دارو بجز دیدار نیست . (خسرو قاجار)
*اگر کوه گناه ما ، به محضر سایه اندازد
نبیند هیچ مجرم ، رویِ خورشید قیامت! (مهدی سهیلی)
*از صبح حقیقت ،شب باطل به گریز است
چون مهر برآید،عمل شب پره پیداست . (مهدی سهیلی)
*ایکه می پرسی زمن ، کانماه را منزل کجاست؟
منزل او در دل است ، اما ندانم دل کجاست! (هلالی جغتائی)
