
اهميت و ضرورت انسانشناسي را ميتوان از دو منظر بررسي كرد:
الف) انسانشناسي در چارچوب انديشة بشري
معنايابي زندگي
بامعنا بودن زندگي انسان، به تصويرهاي مختلف از او بستگي تام دارد و اين تصويرهاي مختلف را تحقيقات انسانشناختي در اختيار ما قرار ميدهد. براي مثال اگر در انسانشناسي به اين تصوير دست يابيم كه انسان داراي هدف معقول و متناسبي نيست كه در طول زندگي خود به سوي آن در حركت باشد، يا اگر انسان را موجودي بدانيم كه محكوم جبر زيستي، اجتماعي، تاريخي و الاهي است و خود نميتواند سرنوشت خويش را رقم زند، در اين صورت، زندگي انسان بيمعنا و سراسر پوچ و بيهوده خواهد بود؛ ولي اگر انسان را موجودي هدفدار (هدفي معقول و متناسب) و مختار تصوير كرديم كه ميتواند با تلاش به آن هدف برتر دست يابد، زندگي وي معقول و بامعنا ميشود.
همة نظامهاي اجتماعي و اخلاقي، در صورتي از پشتوانة لازم برخوردار خواهند بود كه به حل درست و روشن پارهاي از مسائل اساسيِ انسانشناختي كه مبناي آن نظامها را تشكيل ميدهد، دست يافته باشند. در واقع، دليل وجودي نظامها و نهادهاي اجتماعي، برآوردن نيازهاي اساسي انسان است و در صورتي كه نيازهاي اصيل انساني از نيازهاي كاذب وي بازشناسي نشود، و نظامهاي اجتماعي و اخلاقي بر اساس نيازهاي واقعي و اصيل انسان و متناسب با هدف نهايي او پايهريزي نگردد، اين نظامها پشتوانة منطقي و معقول نخواهند داشت.
موجوديت و اعتبار علوم انسانيِ تبييني
مقصود از علوم انسانيِ تبييني، آن دسته از علوم انساني ـ تجربي است كه به بررسي و تبيين پديدههاي انساني ميپردازد و از حد وقايعنگاري و توصيف صِرف، فراتر رفته، درصدد كشف سازوكار و قوانين حاكم بر پديدههاي انساني است. موجوديت و اعتبار اين علوم، در گرو حل برخي مسائل انسانشناختي است. براي مثال، اگر در مسئلة طبيعت و سرشت مشترك انسانها به پاسخي مثبت نرسيم و به كلي منكر مشتركات فراحيوانيِ انسانها شويم، علوم انساني به علوم حيواني و زيستي فرو كاسته خواهند شد. در اين صورت، علوم انساني به مفهوم واقعي آن وجود نخواهند داشت؛ زيرا در اين تصوير، انسانها يا حيواني پيچيدهترند كه با توسعة همان علوم حيواني و زيستي ميتوان به شناخت قوانين حاكم بر آنها و رفتارها و روابطشان نايل آمد، يا هر انساني،