تقوایشان دیوانهام کرده!
«تقوایشان دیوانهام کرده!
هر بار هم که برای بازجویی می آوریمشان، خودشان را با پتو میپوشاندند تا معلوم نشوند. یعنی تا زیر دماغ، پتو بودند. موقع بازجویی هم به سوالات جواب نمیدادند. من یک بار هم چشم اینها را ندیدم. همیشه سرشان پایین بود و میگفتند: «ما با نامحرم صحبت نمیکنیم. اگر هم مطلبی دارید روی کاغذ بنویسید ما هم روی کاغذ جواب میدهیم».
تقوای آنها مرا دیوانه کرده بود!»
اینها را منوچهری شکنجهگر ساواک میگفت.
منبع:با تلخیص و تصرف از حاشیه های مهم تر از متن. ص 181/ به نقل از تاریخ شفاهی سازمان مهدیون ص 155
خاطره زیبا اختلاف نظر مهندس بازرگان و امام خمینی (ره)
آقا شاه که رفتنی نیست!
بازرگان هیچوقت امید نداشت که ورق برگردد و رژیم سرنگون شود. همیشه به امام میگفت: «شما بیایید یک دولت آشتی تشکیل دهید و ما یک انتخابات آزاد برگزار کنیم و نمایندگانمان را به مجلس بفرستیم و کم کم نظام را از دست شاه در آوریم».
به نظر آنها امکان نداشت نظام بالکل عوض شود و شاه از سلطنت کنارهگیری کند. یادم نمیرود در فرانسه سرانگشت خود را روی زمین گذاشت و خطاب به امام گفت: «آقا! ایران سه رکن دارد. شاه، آمریکا و ارتش. شاه که رفتنی نیست، آمریکا و ارتش هم که پشت به پشت هم حامی سلطنت هستند، پس هیچکاری نمیتوان کرد». ولی جواب امام یک کلمه بیشتر نبود: «شاه باید برود!»
منبع : کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 141 / برداشت هایی از سیرهی امام خمینی ص 233
خاطره زیبا دوران مبارزه با رژیم شاه
میخواهم ثواب این انتقادها به روح مادرم برسد!
گفتند اگر دوباره پشت سر دربار صحبت کنی عکس تو را همراه زنان بدکاره پخش میکنیم. گفتم: « من به وظیفهام عمل میکنم و اینکارها شما را مفتضحتر میکند.»
چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که عکسهای ساختگیای از من پخش کردند. ولی این قضیه در مردم اثر نکرد و تأثیر منفی داشت. مثلا یک روز مردی آمد و با اصرار خواهش کرد که من در مجلس ختم مادرش شرکت کنم. دلیل را که جویا شدم گفت: «انتقادهای شما از دربار باعث پخش این عکسها از طرف ساواک شده است و من میخواهم تا ثواب این انتقادها به روح مادرم برسد!»
منبع : کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 105 / خاطرات حجت الاسلام محمد تقی فلسفی ، ص338
خاطره زیبا درباره جهان پهلوان تختی و مبارزه با شاه
به اصرار جهان پهلوان
تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم. یک نفر پشت تلفن سه بار گفت: «شجونی قبرت حاضر است!». سرهنگ "عربی" از ساواک بود. ماجرای منبر رفتنم و دفاع از طلاب مظلوم فیضیه را فهمیده بود. میگفت «شجونی ببینمت ناخنهایت را میکشم!».
خیلی ترسیده بودم. وارد مسجد ارک شدم. جمعیت موج میزد. ماشینهای ساواکیها هم منتظرم بودند. این میدان رزمآور دیگری میخواست. خواستم برگردم.
ناگهان دو دست تنومند بازویم را گرفت. تختی بود! لبخندش هنوز یادم هست. از او اصرار و از من انکار. آخر سر هم مرا راهی منبر کرد...
منبع : کتاب «حاشیههای مهمتر از متن»، ص 54 / به نقل از «خاطرات حجت الاسلام شجونی»، ص74