
اولین قوه از قوای ظاهری حیوانی قوه لامسه است «لامسه» کلمه ای عربی است که در فارسی به همین قوه «پرواس» می گویند. و مراد از آن، قوهاي است كه به واسطه اعصاب در تمامی پوست و بيشتر گوشتهای بدن پخش شده است،و به واسطة آن از فرق سر تا پنجة پا، همه اعضا و جوارح، از كيفياتِ گوناگون، اعم از اموری که موجب لذت انسان و حیوان است و یا اموری که موجب نفرت و انزجار انسان و حیوان می شوند، متأثّر ميگردند.
وجودِ لامسه براي حيوان، و بالطبع برای انسان، ضروري است همان طور كه وجود قوه غاذيه براي گیاهان ضروري بود. لذا حيوان بدون لامسه حيوان نميگردد. به همين خاطر چه بسا با نبودن ساير قوا، حيوانيت باقي بماند اما با فقدان لامسه حيوان لحظهاي باقي نخواهد ماند، زيرا مزاجی که در حيوان موجود است از كيفياتی تحقق می یابد که قابل لمس می باشند و فساد مزاج نیز وابسته به اختلال همان كيفيات ميباشد، پس براي حفظ آن مزاج و دوری از كيفيات نامطلوب، حیوان بايد قوه ای داشته باشد که کیفیات فاسد و نامطلوب را ادراك نماید و آن ادراك، بواسطه قوه لامسه صورت ميگيرد و این قوه در همة اعضا انتشار يافته و حكمت الهي بر آن است كه هيچ حيواني از آن خالي نباشد. لذا قوه لامسه را پيش قراول نفس خواندهاند، بدين جهت كه حیوان بواسطه آن قوه امور فاسد را دفع و امور نافع را جذب ميكند، به عبارت ديگر لامسه ديدبان نفس است كه به واسطه حیوان و انسان از گرما و سرما و رطوبت و خشکی و زبری شدید دوري مي جوید
خوب است بدانید در میان اعضا و جوارح انسان وحیوان، اعضايي هستند كه به حكمت الهي قوه لامسه در آنها وجود ندارد و آن اعضاء عبارتند از: كليه، كبد، طحال، شُش و استخوانها.
حكمت عدم وجود لامسه در «كليه» اين است كه «كليه» محل عبور فضولات تند و تیز است لذا اگر در کلیه، لامسه ميبود از عبور فضولات اذيت شده و دچار سختي می شد.
حكمت عدم وجود لامسه در كبد يا جگر اين است كه كبد محل بوجود آمدن اخلاطی چون صفرا و سودا است. اگر در كبد لامسه ميبود در هنگام تماس اين اخلاط با کبد، انسان احساس گزش به او دست میداد.
حكمت عدم وجود لامسه در طحال اين است كه طحال محل ریزش فضولاتی است که بسیار تند و تیز و ترش مزه می باشد اگر کبد لامسه داشت از ریزش این اخلاط در آن، دچار ناراحتی می شد.
حكمت عدم وجود لامسه در شُشها اين است كه ششها حركات مداومی براي خنك كردن قلب دارند، که اگر قوه لامسه در آنها بود از این حرکات مداوم خود احساس خستگي شدید به آنها دست میداد. اگر چه در غشاء و پوستة هر يك از اين اعضاء، لامسه قرار داده شده تا آفاتي را كه بدانها عارض ميشود ادراك نموده و موجبات دفع آن را فراهم آورند.
از ديگر اعضايي كه لامسه در آنها نيست استخوانها ميباشند. در استخوانها لامسه نيست بدين جهت كه آنها تکیه گاه و ستون بدن هستند و سنگيني بدن بر آنها ميباشد. اگر قرار بود براي آنها حس لامسه باشد، حمل نمودن بدن آنها را دچار سختي و اذيت ميكرد.
اما عدهاي ديگر گفتهاند براي استخوانها نيز احساس ميباشد و نشانه آن زماني است كه خستگي بر انسان عارض ميشود. تا جايي كه اگر اين احساس زياد شود موجب احساس درد ميشود.