
خدایا!
ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند، و او اسماعیل را مهیای قربان کرد....
هنگامیکه پدر کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می کرد، ندا آمد دست نگه دار.
ابراهیم آزمایش خود را داد ولی اسماعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود که قربان شود (استحقاق قربانی شود)
زمان زیادی گذشت، تا قربانی کاملی، که عزیزترین فرزندان آدم بود، بدرجه ارزش قربانی شدن رسید و در همان راه خدا قربانی شد و او حسیـــــــــــن بود.
خدایا تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم، فوراً اجابت کردم و مشتاقانه بسوی قربانگاهعشــــــــــق حرکت کردم.... اما تو میخواستی که این قربانی هر چه با شکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندانم را و عزیزترین کسانم را بقربانی پذیرفتی .... و مرا در آتش اشتیاق گذاشتی....
می خواستن جبهه نرن!
جوان آنلاین نوشت ؛ این یادداشت برای حسن نوشته میشود ؛ یک بسیجی از روستای « قرن آباد » شاهرود ، که در شرق دجله با پیشانی اش بر تیر قناسه بوسه زد.
برای شهید حسن خواجه مظفری که فقط 15 سال داشت و در همان سن و سال هم می دانست وظیفه بسیج حفاظت از مرزهای اعتقادی و فرهنگی کشور است.

من حداکثر دو هفته با حسن بودم . هیچ تصویری از چهره او به یاد ندارم جز یک عکس سیاه و سفید که پدر بسیجی اش بالای سر او ایستاده و به پیشانی اش زل زده است.
آن روزها سال 62 بود . اولین بار که از یک نفر شنیدم در مقابل اظهار تأسف از شهادت چنین نوجوانانی گفت : میخواستن نرن !
آن روزها ، از آدم هایی که از این حرف ها میزدند ، حیرت می کردم و کینه به دل می گرفتم ، اما در سال های بعد و روزهای بعد که گاه به گاه این حرف ها را شنیدم ، نه حیرت کردم و نه کینه ای به دل گرفتم . بعد ها فهمیدم که این آدم ها راست می گویند و بسیجی هایی مثل حسن هم « خواسته اند » که رفته اند . بعد ها فهمیدم که این راه ، باز است . هر کس هر وقت نخواست ، میتواند نرود .
اگر حسن نخواسته بود ، الان خودش 41 ساله بود ؛ اما معلوم نیست انقلاب و مردم ایران چند ساله بودند !
اگر حسن نخواسته بود ، حالا 41 ساله بود مثل خیلی از 41 ساله ها ، 47 ساله ها ، 50 ساله ها و ... او اگر زنده می ماند ، حالا موهایش به آن سیاهی نبود. شقیقه هایش به سفیدی می زد و به جای تیر قناسه هم چین های 40 سالگی روی پیشانی اش راه باز می کرد.
حسن خواسته بود که برود . خواسته بود که نوجوانی اش را برای خدا ببرد ، نه از کار افتادگی اش را. پیشانی تیر خوردهاش را ببرد ، نه چینخوردهاش را.
اگر حسن نخواسته بود ، الان خودش 41 ساله بود ؛ اما معلوم نیست انقلاب و مردم ایران چند ساله بودند. یاد او و همه بسیجی هایی که فرصت زندگی را به انقلاب و سایر نوجوانان 15 ساله امروزی دادند به خیر و روحشان شاد.