
افزون بر آنكه مباحث انسانشناختي در موجوديت و اعتبار علوم انساني نقش اساسي ايفا ميكنند، تعيين قلمرو و سوگيري علوم انساني و تحقيقات اجتماعي نيز با پارهاي از مباحث انسانشناسي پيوندي ناگسستني دارند. براي مثال، اگر در انسانشناسي، روح مجردِ انسان را يكسره منكر شويم يا پايان زندگانيِ اينجهانيِ هر انسان را به معناي پايان يافتن و نيست شدن وي بدانيم، در بررسي پديدههاي انساني و تحقيقات اجتماعي، كلية موضوعات معنوي، ماورايي و امور مربوط با جهان پس از مرگِ انسان و تأثير و تأثر آن با زندگي اينجهانيِ او ناديده گرفته ميشود؛ همة پديدههاي انساني، تحليل و تبيينِ صرفاً مادي مييابند و تحقيقات انساني به سوي ابعاد مادي انسان سوگيري ميكنند؛ اما اگر روح به منزلة عنصر اصلي سازندة هويت انسان مطرح باشد، هم جهت تحقيقات به سوي ابعاد غيرمادي و عناصر ماوراييِ مؤثر در زندگي انسان و تأثير و تأثر روح و بدن خواهد بود و هم نوعي تبيين غيرمادي يا آميختهاي از مادي و غيرمادي در علوم انساني مطرح خواهد شد. اين نكته در ضمن مباحث آينده بيشتر روشن خواهد شد.
ب) انسانشناسي در چارچوب معارف قرآن
ارتباط انسانشناسى با خداشناسي
تو را زكـنگـرة عـرش مىزنند صـفير *** ندانمت كه در اين دامگه چه افتادست
هم شناخت حضورى انسان راهى است براى شناخت حضورى حق، كه راه عرفان و شهود است، و هم شناخت حصولى آدمى راه شناخت حصولى پروردگار است، كه با تأمل در اسرار و حكمتهايى كه خداوند ـ جلّ جلاله ـ در وجود انسان نهاده است ارتباط مييابد و شناخت آنها بر معرفت آدمى دربارة صفات خدا ميافزايد.
انسان گنجينة اسرار الهى
آنچه در وجود گستردة آدمى به وديعه نهاده شده است، نشانههاي علم، قدرت و حكمت «او» است و در ميان آفريدگان، هيچ پديدهاى چون انسان و به قدر وى، داراى سرّ و حكمت نيست. از ميان آدميان است كه خليفةالله به وجود ميآيد و نخستين انسان، خليفة الهى بود. انسان دانندة جميع اسماي الهى و به تعبير عرفا، مظهر همة اسما و صفات خداوند است. پس شناخت انسان، در شناخت خدا نقشى مهم دارد. قرآن نيز به اين معنا اشاراتى دارد:
وَفِي الأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ * وَفِي أَنفُسِكُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ؛«در زمين براى اهل يقين نشانههاي بسياري است و نيز در خودتان، آيا نمىنگريد؟!»
همچنين، در آيهاى ديگر ميفرمايد:
سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ؛و«به زودى نشانههاي خود را در پيرامون
اين آيه بهويژه بر آيات انفسى تكيه ميكند. نيز در آية ديگر ميفرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ؛و «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! مراقب خود باشيد. هرگاه شما هدايت يافته باشيد، کسي كه گمراه شده، به شما زيانى نرساند».
علامه طباطبايى(رحمه الله) ذيل اين آيه، بحث گستردهاى در معرفت نفس آورده و خواستهاند از سياق آيه استفاده كنند كه تأمل در نفس، راهى براى هدايت است؛ چون صدر آيه تأكيد دارد بر اينكه خودتان را بيابيد و در خود انديشه كنيد، سپس ميفرمايد: «لاَ يَضُرُّكُم من ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ»، كه مفاد آن برحسب بيانى كه ايشان فرمودهاند اين است: هنگامى كه در نفس خود بينديشيد به هدايت ميرسيد و ديگر، گمراهي ديگران به شما زيانى نمىرساند. دستكم ميتوانيم اين بيان را يك وجه محسوب كنيم. نيز در قرآن، همچنانكه آياتى داريم مؤيد اين نظر كه معرفت نفس، راهى براى معرفت خداست، آياتى هم داريم كه نسيان نفس و غفلت از شئون نفس را ملازم با فراموش كردن خدا شمرده است:
نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ؛«خدا را فراموش كردند و خدا خودشان را از يادشان برد».
بدين گونه ميتوان دريافت كه توجه به نفس با توجه به خدا نوعي قرابت يا ملازمت دارد؛ چنانكه نسيان و فراموشى نفس با فراموش كردن خدا چنين ملازمتي دارد.
بارى، يكى از وجوه اهميت شناخت انسان، همين است كه به خداشناسى كمك ميکند؛ چنانكه در روايت آمده است كه راه شناخت خدا، خودشناسى است: من عرف نفسه (فقد) عرف ربّه؛ «هر كس خود را شناسد همانا خداي خود را شناخته است».