مــن و خــورشیــدی از تـــابیـــدن تـــو
و شـــوق لحظـــه ای خنـــدیــــدن تــــو
نگـاهـم را پــر از آیینــه کــرده اســت
هـــــوای جمکـــــران و دیـــــدن تــــــو
و يقين ميدانم كه تو خواهي امد
باز هم نرگسي چشمت را با كمي اشك بهاري شستم
از تو صد ها سبد اميد براين دل دارم 

مـا مــانــدهایــم در خـم این کوچههای تنگ
مــا را بـیــا از ایــن هــمــه دلواپسی درآر
بــــرگـــرد روشـنـــای دل انـگـیـز آفـتـــاب
مــولـــای آب و آیــنــه، مـــولـای ذوالفقار
رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايي ساقي چمن گل را بي روي تورنگي نيست

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
دلم را به هوای دیدن تو خوش کرده ام
این غرل را به تمنای وصل تو شروع کرده ام

مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جاده سه شنبه شب قم شروع شد

دیده بیدار من دیده بیدار تو
عمر گذشت و نشد فرصت دیدار تو
در به درم ای طبیب چاره دردم بجوی
هست فقط دست تو داروی بیمار تو
