

محبوب ديدگان پراز شور وانتظار
نيكوترين شكوفه بستان روزگار

رهروان در سفر بادیه، حیران تواند
با تو آن عهد که بستند، برآنند هنوز
ذرّهها در طلب طلعت رویت، با مهر
همچنان تاخته چون نوسفرانند هنوز

زمان اگر چه ميگذرد بي تو ليك ميدانم
كه لحظه هاي فلك با تو گفتگو دارند
تمام قاصدكاني كه مي شناسم من
مكان و شهر تودر سينه آرزو دارند

دلهای خسته، قلب شکسته، هزار درد
این سردی خزان طلبد گرمی بهار
یا صاحب الزمان، همه در انتظار و زار
عالم کویر و تشنه باران بیا ببار


رفت دیجوری و مهجوری ما باقی ماند
صحبت از آمدن دلبر عیار نشد
خور بر آمد به جهان صحن جهان شد گلشن
لیک خورشید جهاندار پدیدار نشد

دســت خــالی، پــای خــــسته، رهـــسپار کـوی یارم
یــــــک نـــــیستان نـــالـه در دل، از غــم هــجر نـگارم
درد بــــی درمــــان مـا را نـــام زیــــبای تــــــو درمــان
موج دســـــتانی شــــکسته، بــــاز هم در انـــــتظارم

من كيستم تا هر زمان، پيش نظر بينم تو را؟
گاهى گذر كن سوى من، تا در گذر بينم تو را
افتاده بر خاك درت، خوش آن كه آيى بر سرم
تو زير پا بينىّ و من، بالاى سر بينم تو را

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

مي دونم كه من نبايد بنويسم از نگاهت
اوني كه ستاره هم نيس چي بگه از روي ماهت
مي دونم كه من نبايد شاعر چشم تو باشم
چش سفيديه اگه من بگم از چشم سياهت

تمام گشته قرارم خدا کند که بیایی
کسی به جز تو ندارم خدا کند که بیایی
