💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
::
پروفایل مدیر وبلاگ
::
لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

::فیلم های سینمایی ایرانی
::بهترین فیلم های سینمایی
::طلاق چرا ؟
::دین گریزی چرا ؟
::کار تون های بسیار زیبا
::گناه شناسی
::رذایل ودرمان آن
::حدیث گرافی مذهبی
::پروفایل استوری
::پروفایل آیه گرافی
::بازی وسرگرمی
::منبر های کوتاه وشنیدنی
::جوانانان حتما بخوانند!!!!!
::ویژه نامه محرم
::فایل های ویژه (صوتی وتصویری)
::نوجوانان وجوانان
::کودکان
::اثبات خدا برای
::کودکان
::انتخابات
::از عالم پس از مرگ چه خبر
::دفاع از حریم ولایت
::حکایت خوبان
::جهان سیاست
::پاورپوینت عقاید
::پاور پوینت مذهبی
::پاورپوینت قرآنی
::بااندکی تامل
::مناجات
::سئوالات ویژه
::نامه خدا به بنده
::ضیافت نور
::تا آسمان
::جهنم
::بهشت
::فضای مجازی
::احکام
::نماز
::تربیتی
::علمی
::مذهبی
::اعتقادی
::دینی
::تاریخی
::قرآنی
::تاریخی
::مذهبی
::دینی
::اعتقادی
::مطالب جالب وخواندنی
::قرآنی
::مدعیان دروغین
::عبرت ها
::نرم افزار
::فلسفه احکام
::تفسیر قرآن کریم
::چنگ نرم
::منبر مجازی
::مجموعه تصویر های نمایشگاهی
::تصویر نوشته های قرآنی
::مجموعه تصویر ها
::آیا می دانید!!!
::نوحه صوتی تصویری
::روضه
::مداحی
::متن نوحه
::اخلاق وعرفان
::جامعه امروز
::ویدئو های آموزنده
::قرآن
::دبستانی ها
::منبرها
::گناه شناسی
::سخنرانی مکتوب
::اشعار
::مهارت های زندگی
::ولایت فقیه
::دانستنیهای حقوقی
::طب امام صادق (ع)
::اسرار حسن عاقبت و سوء عاقبت
::ضرب المثل های مخرب
::ضرب المثل های غلط
::سخنرانی صوتی تصویری
::متن سخنرانی
::کتابخانه
::ویزه بسیج
::پاور پوینت
::خداشناسی
::داستان ضرب المثل ها
::ضرب المثل ها
::اخلاقی
::طعم خوب بندگی
::زنا شویی
::داروخانه معنوی
::احکام دینی
::معارف قرآن
::ذکر مبارک
::درسهایی از قرآن
::معنویت
::بصیرت
::موازین
::موعظه خوبان
::جملات تکان دهنده
::جملات زیبا وتامل بر انگیز
::حجاب رمز پیروزی
::عترت
::منبر ووعظ
::هشدار
::خنده های حلال
::شبهات
::همگام با ولایت
::خانواده
::ناگفته هایی از حقایق عاشورا
::شگفتی های آفرینش
::عجایب خلقت
::فرجام شناسی
::اعجاز قرآن
::مشاعره
::موسیقی
::ازدواج
::مأموریت های امور تربیتی
::امور تربیتی و عملکرد آن
::نهال امور تربیتی
::همگام با مربیان
::مربیان ببینند
:: معرفت شناسی
::ویژه نامه محرم94
::امام خامنه ای امام عشق
::نماز
::خط قرمز های قرآنی
::معلومات قرآنی
::دریچه ای به سوی مذهب
::پند های نهج البلاغه
::حکایت ها وحکمت ها
::آموزشی
::ویژه جوانان ونوجوانان
::امام شناسی
::میوه وخواص دارویی انها
::اشعار مناسبتی
::مهدویت (عج)
::آرامش در زندگی
::روانشناسی وفرآن
::شیعه شناسی
:: ناگفته های زندگی
::پیام های وحی آسمانی
::تلاوت های درخواستی
::lماه ضیافت خدا
::گونان گون
::دفاع مقدس
::لحظه ای تامل
::انسان از نگاه قرآن
::گیا هان دارویی
::پزشکی
::پرسش وپاسخ
::داستانها
::معما
::دانستنی ها
::تربیتی
::ویژه نامه ها
::اعقاید شناسی
::انقلاب اسلامی
::قرآن شناسی
::ویژه نامه محرم حسینی
::استفتائات
::پیامک ها
::پیا مک های قرآنی
::بانک احادیث



نويسندگان :
:: اکبر احمدی

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها: 93240
:: کاربر: Admin







پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من خوش آمديد .لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ کمک کنید .


معجزات وکرامات مولا امیر المو منین




15 - علی ( ع ) در میان قوم عطرفه


از جمله نشانه های ( معجزات ) امیرالمؤ منین ( ع ) روایتی است که زاذان از سلمان نقل نموده که : روزی رسول خدا ( ص ) در بطحا نشسته و جماعتی از اصحاب نزد ایشان بودند . آن حضرت در حالی که روی به ما داشت و حدیث می فرمود؛ ناگاه به گردبادی نظر افکند که گرد و غبار به پا می کرد و همین طور که نزدیک می شد ، گرد و غبار بالاتر می رفت تا این که در مقابل رسول خدا ( ص ) ایستاد . در میان آن شخصی بود که گفت : ای رسول خدا ، سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد . بدان من فرستاده قوم خود هستم که به تو پناه آورده ام . ما را پناه ده و کسی را همراه من از جانب خودت بفرست که بر قوم ما تسلط داشته باشد؛ زیرا جمعی از آنان بر جمع دیگر ستم کرده اند . تا او بین ما و آن ها مطابق حکم خداوند و کتابش قضاوت کند و من از عهد و پیمان های مؤ کد بگیر که فردا صبح او را صحیح و سالم به سوی تو برگردانم ؛ مگر این که برای من حادثه ای از جانب خداوند پیش آید .
پیامبر ( ص ) فرمود : تو کیستی و قوم تو چه کسانی هستند ؟

گفت : من عطرفه بن شمراخ یکی از بنی کاخ هستم . من و جماعتی از خانواده ام استراق سمع می کردیم ؛ ولی هنگامی که ما را از آن منع کردند ، مؤ من شدیم و زمانی که خداوند تو را به پیامبری مبعوث کرد ، به تو ایمان آوردیم و تو را تصدیق نمودیم . اما گروهی از این قوم با ما مخالفت کردند و بر اعمال گذشته خویش پایدار ماندند و بین ما و آنها اختلاف افتاد . آنها از نظر تعداد از ما بیشتر و از نظر قدرت از ما نیرومندترند و بر آب و چراگاه دست یافته اند و به ما و حیوانات مان ضرر وارد می کنند؛ پس کسی را با من به سوی آنها بفرست که بین ما به حق حکم کند .

پیامبر فرمود : پوشش صورتت را بردار و خودت را به ما نشان بده تا تو را با آن صورت حقیقی ات که هستی ببینیم .

آن شخص صورتش را برای ما گشود . دیدیم پیرمردی است که بر او موی فراوان بود و سری دراز داشت و چشم هایش نیز دراز و در طول سر او قرار داشت . حدقه چشمش کوچک بود و در دهانش دندان هایی مانند دندان های درندگان بود . سپس پیامبر از او پیمان گرفت کسی را که همراهش می فرستد ، فردا صبح برگرداند .

چون کلامش پایان یافت ، پیامبر به ابی بکر ( و عمر و عثمان ) رو کرد و فرمود : کدام یک از شما با برادر ما عطرفه می رود تا ببیند آنها در چه حالند و بین آنان به حق حکم کند ؟
گفت : آنها کجا هستند ؟

حضرت فرمود : آنها زیر زمین هستند .

ابوبکر گفت: چگونه ما طاقت داخل شدن در زیر زمین را خواهیم داشت و چگونه بین قضاوت کنیم ، در حالی که زبان آنها را نمی دانیم ؟ پیامبر جواب او را نداد .

سپس رو به عمر بن خطاب کرد و همان سخنانی را که ابوبکر فرموده بود ، به عمر گفت و عمر نیز جوابی مثل جواب ابوبکر داد . سپس رسول خدا ( ص ) روبه عثمان کرد و همان حرف ها را که به آن دو ؟ ( ابوبکر و عمر ) فرموده بود ، به عثمان گفت و عثمان نیز همانند ابوبکر و عمر پاسخ داد .

سپس رسول خدا ( ص ) علی ( ع ) را خواست و به او فرمود : یا علی ، با برادرما عطرفه برو و بر قومش اشراف پیدا کن و ببین آنها در چه حالند و در بین آنها به حق حکم کن .
امیرالمؤ منین برخاست و عرضه داشت : گوش می سپارم و اطاعت می کنم ، آنگاه شمشیرش را حمایل نمود . سلمان گفت : من به دنبال علی ( ع ) حرکت کردم تا این که به وادی معهود رسیدند . وقتی امیرالمؤ منین ( ع ) وسط آن قرار گرفت ، و به من نگاه کرد و فرمود : ای اباعبدالله ، خداوند جزای کوشش تو را عطا فرماید؛ برگرد . من برگشتم ( ولی در عین حال ) ایستادم و به آن حضرت نگاه می کردم که چه کاری انجام می دهد . دیدم زمین شکافته شد و حضرت در آن فرو رفت و زمین به حال اول برگشت .

اندوهو حسرت فراوانی به من دست داد که خدا به آن داناتر است و همه آن به خاطر شفقت نسبت به امیرالمؤ منین ( ع ) بود .

به هر حال ، پیامبر ( ص ) صبح کرد و نماز صبح را با مردم خواند سپس بر کوه صفا نشست در حالی که اصحابش دور آن جناب را گرفته بودند . امیرالمؤ منین از مؤ عد مقرر دیرتر کرده بود . تا این که خورشید کاملا بالا آمد و مردم در مورد ( تاخیر ) آن حضرت زیاد حرف می زدند تا این که ظهر شد . از جمله می گفتند : جن ها ، پیامبر ( ص ) را فریب دادند و خداوند ما را از دست ابوتراب راحت کرد و افتخار کردن او به پسر عمویش تمام شد .

سرزنش دشمنان و منافقین آشکار گردید و حرفهای بسیار زدند تا این که پیامبر ( ص ) نماز ظهر و عصر را نیز خواند و به جای خود بازگشت و مردم آشکارا سخن می گفتند و از امیرالمؤ منین ( ع ) مایوس گشتند . نزدیک بود که خورشید غروب کند و مردم مطمئن شدند که علی ( ع ) هلاک شده است ، و نفاقشان هویدا گشت .
ناگهان کوه صفا شکافته شد و امیرالمؤ منین ( ع ) در حالی که از شمشیرش خون می چکید و عطرفه همراه او بود ، هویدا گشت . پیامبر ( ص ) برخاست و میان دو چشم و پیشانی علی ( ع ) را بوسید و به او فرمود : چه چیز تو را تا بحال از من دور داشت ؟

علی ( ع ) فرمود : به جانب خلق کثیری که به عطرفه و قومش ظلم کرده بودند رفتم و آنها را به سه چیز دعوت کردم ، ولی نپذیرفتند . آنها را به توحید و نبوت شما فرا خواندم ؛ از من نپذییرفتند . از آنها خواستم که جزیه بپردازند؛ قبول نکردند . ( در مرتبه سوم ) از آنها خواستم که با عطرفه و قومش صلح کنند؛ به طوری که جوی های آب و چراگاه ها ، یک روز از آن عطرفه و یک روز از آن آنها باشد اما سرباز زدند و قبول نکردند . پس شمشیر کشیدم و از آنان بیش از هشتاد هزار جنگجو را کشتم و چون آن چه را که برسرشان آمد مشاهده کردند ، فریاد زدند : الامان ، الامان .

گفتم : امانی برای شما نیست ، مگر به وسیله ایمان به خدا . پس ایمان به خدا و به شما آوردند . سپس میانه آنان و عطرفه و قومشان صلح برقرار نمودم و برادر شدند و اختلاف از میان آنها برداشته شد و تاکنون با آنها بودم . پس عطرفه گفت : ای رسول خدا ، خداوند از جانب اسلام به شما جزای خیر دهد و به پسر عموی شما ، علی ( ع ) از جانب ما پاداش خیر دهد . و عطرفه به سوی آن جا که می خواست بازگشت . ( 16)












16 - بازگو کردن کرامات و معجزات به امام حسن ( ع )


سلمان گفت : هنگامی که مردم با عمر بیعت کردند ، ما با امیرالمؤ منین علی بن ابی طالب ( ع ) در منزل آن حضرت بودیم .
من ، امام حسن ، امام حسین ( ع ) ، محمد بن حنیفه ، محمد بن ابی بکر ، عمار بن یاسر و مقداد بن اسود کندی - رضی الله عنهم - امام حسن ( ع ) عرض کرد : یا امیرالمؤ منین ، سلیمان بن داوود از پروردگارش ملکی درخواست کرد که برای احدی بعد از خودش شایسته نباشد و خداوند شایسته نباشد و خداوند خواسته اش را به او عطا فرمود . آیا شما قدرت و سیطره دارید بر آن چه سلیمان بر آن حکومت داشت ؟
فرمود : به خدایی که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید ، گرچه سلیمان بن داوود از پروردگارش ملک و پادشاهی را مسالت کرد و خداوند به او مرحمت فرمود ، ولی پدر تو تملک یافت بر ملکی که بعد از جدت رسول خدا ( ص ) احدی نه قبل از ایشان و نه بعد از آن جناب بر آن تملک نیافت و نمی یابد .
امام حسن ( ع ) عرض کرد : ما می خواهیم بعضی از کراماتی را که خداوند به شما تفضل کرده ، به ما نشان دهید .
امیرالمؤ منین ( ع ) فرمود : ان شا الله چنین خواهم کرد . سپس برخاست و وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و مقداری دعا کرد که احدی آن را نفهمید . بعد با دست به سمت مغرب اشاره کرد و فورا تکه ابری آمد و بر بالای خانه ایستاد ، در حالی که قطعه ابر دیگری در کنار آن بود . امیرالمؤ منین ( ع ) فرمود : ای ابر ،
به اذن خدای تعالی پایین بیا . ابر پایین آمد در حالی که می گفت : شهادت می دهم خدایی جز الله نیست و محمد رسول اوست و تو خلیفه و وصی رسول خدا هستی . هر کس در تو شک کند ، حتما هلاک می شود و هر کس به تو تمسک جوید ، راه نجات و رستگاری داخل می گردد . سپس قطعه ابر بر زمین گسترده شد؛ به طوری که گویی فرشی مبسوط در آن جا بود . امیرالمؤ منین ( ع ) فرمود : بر روی ابر بنشینید . همگی نشستیم و جا گرفتیم . بعد به تکه ابر اشاره کرد و او نیز همانند اولی سخن گفت و امیرالمؤ منین ( ع ) تنهایی بر آن نشست . سپس به کلامی تکلم فرمود و به ابر اشاره کرد که به طرف مغرب حرکت کند . ناگاه بادی به زیر دو ابر در آمد و آنها را به آرامی از زمین بلند کرد . من به طرف امیرالمؤ منین ( ع ) متمایل شدم . علی ( ع ) بر مسندی قرار داشت و نور از چهره مبارکش می درخشید؛ به طوری که چشم ها تاب دیدن آن را نداشت .
امام حسن ( ع ) عرض کرد : یا امیرالمؤ منین ، سلیمان بن داوود به واسطه انگشتریش اطاعت می شد ، امیرالمؤ منین به چه وسیله ای فرمانبرداری می شود ؟ فرمود : من چشم خدا در زمین و زبان گویای او در میان خلقش هستم . من آن نور خدایی هستم که هرگز خاموش نمی شود . من آن
در ( رحمتی ) هستم . که خداوند از طریق آن ، به سایر مخلوقات نعمت می دهد و من حجت خدا در میان بندگانش هستم . سپس فرمود : آیا دوست دارید انگشتری سلیمان بن داوود را به شما نشان دهم ؟ عرضه داشتیم : آری . دست در گریبان نمود و انگشتری از طلا بیرون آورد که نگین آن از یاقوت سرخ بود و بر آن نوشته شده بود : محمد و علی . سلمان گفت : ما تعجب کردیم . فرمود : از چه چیزی تعجب می کنبد ؟ ( چنین کاری ) از مثل من عجیب نیست . من امروز به شما چیزی نشان خواهم داد که هرگز ندیده اید .
امام حسن ( ع ) عرض کرد : میل دارم یاجوج و ماجوج و سدی که بین ما و آن هاست ، را به من نشان دهی . بادی از پایین ، تکه ابر را به حرکت درآورد و در هوا بالا برد . ما صدای آن باد را که همانند رعد بود می شنیدیم . امیرالمؤ منین ( ع ) در جلوی ما حرکت می کردتا این که به کوه بلندی رسیدیم که در آن درختی بود که برگ هایش ریخته و شاخه هایش خشک شده بود .
امام حسن ( ع ) عرض کرد : چرا این درخت خشک شده ؟
فرمود : از آن بپرس ؛ به تو پاسخ خواهد داد .
امام حسن ( ع ) فرمود : ای درخت ، چرا آثار خشکی بر تو می بینم ؟ درخت پاسخ نداد .
امیرالمؤ منین ( ع ) فرمود : به
حقی که من بر تو دارم ، او را پاسخ بده .
سلمان می گوید : سوگند به خدا شنیدم درخت می گفت : لبیک ، لبیک ای وصی و جانشین رسول خدا ( ص ) ، سپس عرض کرد : ای ابا محمد ، همانا امیرالمؤ منین ( ع ) در هر شب ، وقت سحر نزد من می آید و دو رکعت نماز در کنار من می خواند و بسیار تسبیح می گوید . وقتی از دعا فراغت می یابد ، تکه ابری سفید که از آن بوی مشک به مشام می رسد می آید؛ در حالی که بر روی آن ، تختی و حضرت بر آن می نشیند و حرکت می نماید و به سبب اقامتی که نزد من می فرماید و به برکت آن جناب ، من زندگی می کنم . چهل روز نزد من نیامده و این ، سبب خشکی من است . سپس امیرالمؤ منین برخاست و دو رکعت نماز خواند و دست مبارکش را بر آن درخت کشید ، درخت سبز شد و به حال اولش بازگشت و سپس امیرالمؤ منین ( ع ) به باد دستور داد تا ما را به حرکت در آورد . ناگهان ملکی را دیدیم که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق بود . وقتی امیرالمؤ منین ( ع ) را دید ، گفت : شهادت می دهم جز ( الله ) خدایی نیست ، شریک و همتایی ندارد و گواهی می دهم که محمد بنده و رسول خداست که او را با هدایت و دین حق ارسال فرمود تا آن
دین را بر سایر ادیان برتری دهد؛ اگر چه مشرکان را خوش نیاید و شهادت می دهم که تو به حقیقت و به راستی وصی و جانشین رسول خدایی .
سلمان گفت : عرض کردم : یا امیرالمؤ منین ، این کیست که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق است ؟
حضرت فرمود : این ملکی است که خداوند او را مامور ظلمت شب و روشنایی روز ساخته و از این ماموریت تا روز قیامت ، کنار می رود . به درستی که خداوند ، امر دنیا را به من واگذارده و اعمال بندگان در هر روز ، به من عرضه می شود و بعد به جانب حق تعالی بالا می رود . سپس به سیر خودمان ادامه دادیم تا این که به سد یاجوج و ماجوج رسیدیم ، امیرالمؤ منین ( ع ) به باد فرمود : ما را در دامنه این کوه پایین آورد و با دست به کوه بلندی اشاره کرد که کوه خضر بود . ما به سد نگاه کردیم . ارتفاعش به اندازه ای که چشم کار می کرد بود . رنگش سیاه بود که گویی پاره ای از شب ظلمانی است . از اطرافش دود بیرون می آمد . امیرالمؤ منین ( ع ) فرمود : ای ابا محمد ، من صاحب اختیار بر این بندگان هستم .
سلمان گفت : من سه دسته را دیدم که طول یک دسته از آن ها به اندازه صد و بیست ذراع بود و بلندی دسته دوم به اندازه شصت ذراع و دسته سوم ؛ یکی از گوش هایش را زیرش پهن
می کرد و با گوش دیگر ، خودش را می پوشاند .
سپس امیرالمؤ منین ( ع ) به باد فرمان حرکت داد و او ما را به طرف کوه قاف برد . به آن که رسیدیم ، دیدیم از زمرد سبز است و ملکی به صورت شاهین بر فراز آن بود . وقتی با امیرالمؤ منین ( ع ) را دید ، عرضه داشت : سلام بر تو ای وصی و جانشین رسول خدا ، آیا به من اجازه سخن گفتن می دهید ؟
امام پاسخ سلام او را داد و به او فرمود : اگر می خواهی صحبت کن و اگر بخواهی ، به آن چه از من بپرسی تو را خبر می دهم .
ملک گفت : یا امیرالمؤ منین ، شما بفرمایید .
حضرت فرمود : به تو اجازه دهم تا به زیارت خضر بروی .
گفت : آری .
حضرت فرمود : به تو اجازه می دهم ، ملک بعد از آن گفت : به نام خداوند بخشنده مهربان ، به سرعت حرکت کرد .
سلمان گفت : مدت کم بر فراز کوه راه رفتیم . ناگهان همان ملک را دیدیم که به مکان خودش بعد از زیارت خضر بازگشت . به امیرالمؤ منین ( ع ) عرض کردم : آن ملک را دیدیم به زیارت خضر نرفت ، مگر وقتی که از شما اجازه گرفت .
حضرت فرمود : ای سلمان ، به آن کسی که آسمان را بدون ستون برافراشت ، اگر هر کدام از ( ملایکه ) اراده کند به اندازه یک نفس از مکانی که در آن هست جا به جا شود ، چنین
نخواهد کرد ، مگر اینکه من به او اجازه دهم و حال و وضع پسرم حسن نیز این گونه می شود ، و بعد از او حسین و نه نفر از فرزندان حسین که نهمین آنها حضرت قائم است .
گفتیم : اسم ملک موکل به کوه قاف چیست ؟
فرمود : ترحابیل .
گفتیم : امیرالمؤ منین ، چگونه هر روز به این مکان می آیید و باز می گردید ؟
فرمود : همان گونه که شما را آوردم . سوگند به آن کسی که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید ، به درستی که من بر ملکوت آسمان و زمین ، تملکی دارم که اگر بعضی از آن را بدانید قلوب شما تاب تحمل آن را ندارد . همانا اسم اعظم ( که نزد ما سوی الله است ) هفتاد و دو حرف است که یک حرف آن نزد آصف بن برخیا بود که بدان تکلم نمود و خداوند ، زمین بین او و بین تخت بلقیس را فرو برد؛ به طوری که دست او به تخت رسید .
سپس زمین در کمتر از یک چشم به هم زدن به حالت اولیه اش بازگشت . و نزد ما ( اهل بیت ) ، هفتاد و دو حرف اسم اعظم است و یک حرف از آن نزد خداوند است که در علم غیبش ، آن را به خودش اختصاص داده است . هیچ توانایی و نیرویی نیست ، مگر به سبب خدای بلند مرتبه عظیم الشان . شناخت ما را هر آن کس که شناخت و انکار کرد هر آن کس که انکار کرد .
سپس حضرت برخاست و
ما نیز برخاستیم . ناگاه با جوانی در کوه مواجه شدیم که بین دو قبر نماز می خواند . عرضه داشتیم یا امیرالمؤ منین ، این جوان کیست ؟
فرمود : صالح پیغمبر خداست و این دو قبر ، قبر پدر و مادر است که ما بین آنها خداوند را عبادت می کند . وقتی که جوان به امیرالمؤ منین ( ع ) نگاه کرد نتوانست خودش را نگه دارد و به گریه افتاد و با دست به امیرالمؤ منین ( ع ) اشاره کرد و دستش را به طرف سینه اش بازگرداند و گریه می کرد . امیرالمؤ منین ( ع ) نزد او ایستاد تا این که از نماز فراغت یافت . به او گفتیم : گریه تو برای چیست ؟
صالح ( ع ) گفت : امیرالمؤ منین ( ع ) در هر صبح که از کنار من عبور می کند ، نزد من می نشیند و وقتی که به او می نگرم قوتم افزونی می یابد و اکنون ده روز است که از دیدار او محروم هستم و این امر مرا مضطرب و بی تاب ساخته .
سلمان گفت : ما از این موضوع تعجب کردیم . آری ، حضرت برخاست و ما نیز همراه آن جناب برخاستیم . سپس ما را وارد بستانی کرد که زیباتر از آن را ندیده بودیم . در میان آن ، انواع میوه ها و انگورها بود . نهرهای آب جاری و پرندگان بر فراز درختان نغمه سرایی می کردند . هنگامی که پرندگان آن حضرت را دیدند ، آمدند و بر دور سر آن جناب شروع به
چرخیدن کردند تا این که به وسط بستان رسیدیم ، تختی را مشاهده کردیم که بر آن جوانی دراز کشیده بود و دستش را بر سینه اش گذاشته بود . امیرالمؤ منین ( ع ) انگشترش را بیرون آورد و آن را در انگشت سلیمان ( ع ) کرد . سلیمان برخاست و گفت : سلام بر تو ای امیرالمؤ منین ( ع ) و ای وصی رسول خدا . به خدا سوگند تو صدیق اکبر و فاروق اعظم هستی . به راستی هر کس به تو متمسک شد رستگار گردید ، و ناامید و زیانکار شد هر کس از تو تخلف نمود ، و من به حرمت شما از خداوند مسالت کردم و خدای تعالی ، این ملک را به من عطا فرمود . سلمان گفت : وقتی که سخن سلیمان بن داود را شنیدم ، بی اختیار شدم و بر پاهای امیرالمؤ منین ( ع ) افتادم و آنها را بوسیدم و حمد خدا را به خاطر نعمت بزرگش که همان هدایت و راهنمایی به ولایت اهل بیت است ، به جا آوردم . ( اهل بیت ) کسانی هستند که خداوند آنها را از هر گونه پلیدی پاک و منزه فرموده است . همراهان من نیز همانند من بر قدم مولا افتادند







نوشته شده توسط nedayevahi در یکشنبه 28 خرداد 1396

ارسال نظر(0)

:: 14 اعجاز علمی قرآن در تفسیر نمونه تقدیم می گردد.
:: رلال وحی
:: روضه سوزناک شهادت امام جواد (ع) حاج میثم مطیعی
:: داستان های ناب امام جواد علیه السلام
:: پیامکهای ویژه شهادت حضرت جوادالائمه علیه السلام
:: اشعار شهادت حضرت جوادالائمه علیه السلام
:: مناظره امام جواد با عالم بزرگ اهل سنت
:: کرامات و مناقب امام جواد(ع)
:: ماجرای شهادت امام جواد(علیه‌السلام)
:: مواضع امام جواد(ع) در برابر انحرافات اجتماعی





این وب سایت جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ، با لا بردن سطح آگاهیهای دینی اعتقادی تربیتی
ahmadiakbar491@yahoo.com




:: بهمن 1401;
:: تیر 1401;
:: خرداد 1401;
:: اردیبهشت 1401;
:: فروردین 1401;
:: اسفند 1400;
:: بهمن 1400;
:: دی 1400;
:: آذر 1400;
:: آبان 1400;
:: مهر 1400;
:: شهریور 1400;
:: مرداد 1400;
:: تیر 1400;
:: خرداد 1400;
:: اردیبهشت 1400;
:: فروردین 1400;
:: اسفند 1399;
:: بهمن 1399;
:: دی 1399;
:: آذر 1399;
:: آبان 1399;
:: مهر 1399;
:: شهریور 1399;
:: مرداد 1399;
:: تیر 1399;
:: خرداد 1399;
:: اردیبهشت 1399;
:: فروردین 1399;
:: اسفند 1398;
:: بهمن 1398;
:: دی 1398;
:: آذر 1398;
:: آبان 1398;
:: مهر 1398;
:: تیر 1397;
:: خرداد 1397;
:: اردیبهشت 1397;
:: فروردین 1397;
:: اسفند 1396;
:: بهمن 1396;
:: دی 1396;
:: آذر 1396;
:: آبان 1396;
:: مهر 1396;
:: شهریور 1396;
:: مرداد 1396;
:: تیر 1396;
:: خرداد 1396;
:: اردیبهشت 1396;
:: فروردین 1396;
:: اسفند 1395;
:: بهمن 1395;
:: دی 1395;
:: آذر 1395;
:: آبان 1395;
:: مهر 1395;
:: شهریور 1395;
:: مرداد 1395;
:: تیر 1395;
:: خرداد 1395;
:: اردیبهشت 1395;
:: فروردین 1395;
:: اسفند 1394;
:: بهمن 1394;
:: دی 1394;
:: آذر 1394;
:: آبان 1394;
:: مهر 1394;
:: شهریور 1394;
:: مرداد 1394;
:: تیر 1394;
:: خرداد 1394;
:: اردیبهشت 1394;

صفحه نخست | ايميل ما | آرشیو مطالب | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ |پروفایل مدیر وبلاگ | طراح قالب

Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 49709