
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟!
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت …
ولی بسیار مشتاقم …
که از خاک گلویم سوتکی سازد …
گلوم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش …
که او یک ریز و پی در پی
دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد ….
و خواب خفتگان خفته را
آشفته تر سازد …
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم !!
.......
شعر از: سید مرتضی موسوی اهری
**************************
سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود اوهم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست
.....
قیصر امین پو
*******************
جانا زفراق تو این منت جان تا کی
دل درغم عشق تو رسوای جان تا کی
چون جان ودلم خون شددردردفراق تو
بر بوی وصال تو دل برسرجان تا کی
نآمد گه آن آخر کز پرده برون آیی
آن روی بدان خوبی درپرده نهان تاکی
بشکن بسر زلفت این بند گران ازدل
بر پای دل مسکین این بند گران تا کی
دل بردن مشتاقان ازغیرت خودتاکی
خون خوردن وخاموشی زین دلشدگان تاکی
گر عاشق دلداری ور سوخته یاری
بی نام ونشان می رو زین نام و نشان تا کی
چه می خواهی از این خون خوردن دل
از آن روزی که دل دیوانه توست
به صد جان می شدم در شیون دل
منادی می کند در شهر امروز
چو رسوا کرد ما را درد عشقت
چو عشقت اتشی در جان من زد
به خون در می کشم پیراهن دل
که نزدیک است وقت رفتن دل
******************
ساکتی این روزها انگار اصلا نیستی
شوق یک حس پر از انگیزه در من نیستی
اتفاقی بین ما حتما نیفتاده است که.....
فکر رویاهای زیبا آفریدن نیستی
فرق دارد معنی عشق تو با من درک کن !
عاشقی اما عزیزم مثل من زن نیستی
پیله می بندی به دور آرزوهایی که نیست
کفتر جلدی گلم مرد پریدن نیستی
این قفس آخر به بادت می دهد پرواز کن
چشم خود را بسته ای یا اهل دیدن نیستی
من سکوتت را نمیفهمم نمیفهمم چرا؟
ساکتی این روز ها !انگار اصلا نیستی
.....
مهری مهرمنش
********************
رفت دلم همچو گوی، در خم چوگان دوست
وه که ز من برگرفت، رفت به قربان دوست
نی متصوّر مراست خوبتر از صورتش
ماه برآرد اگر سر ز گریبان دوست
بر سر سودای دوست گر برود سر زدست
پای نخواهم کشید از سر میدان دوست
گر همه عالم شوند دشمن جان و تنش
دوست رها کی کند دست ز دامان دوست؟
...
عباس صبوحی
******************