

ترجمه:
آنها بذر فجور را فشاندند و با آب غرور و نيرنگ، آن را آبيارى كردند و سرانجام، بدبختى و هلاكت را درو نمودند.هيچ كس از اين امت را با آل محمد (ص) نمى توان مقايسه كرد و آنها كه از نعمت آل محمد (ص) بهره گرفتند با آنان برابر نخواهند بود، چرا كه آنها اساس دين و ستون استوار بناى يقينند.غلوكننده، به سوى آنان باز مى گردد و عقب مانده به آنان ملحق مى شود و ويژگيهاى ولايت و حكومت، از آن آنهاست و وصيت و وراثت (پيامبر) تنها در آنهاست، ولى هم اكنون كه حق به اهلش بازگشته و به جايگاه اصلى اش منتقل شده (چرا كوتاهى و سستى مى كنند و قدر اين نعمت عظيم را نمى شناسند؟).
شرح و تفسير:
هيچ كس با آنان برابر نمى كند! با توجه به اين كه اين خطبه بعد از جنگ صفين ايراد شده است چنين به نظر مى رسد كه ضميرها در جمله هاى سه گانه آغاز اين بخش، به اصحاب معاويه و همچنين خوارج برمى گردد، اين احتمال نيز داده شده است كه به منافقين باز گردد و يا به همه كسانى كه با حضرتش به مبارزه و مخالفت برخاستند.به هر حال در يك تشبيه دقيق و گويا مى فرمايد: آنها بذر فجور را (در سرزمين دل خويش و در متن جامعه اسلامى) افشاندند و با آب غرور و نيرنگ آن را آبيارى كردند و سرانجام، بدبختى و هلاكت را كه محصول اين بذر شوم بود درو كردند (زرعوا الفجور، و سقوه الغرور، و حصدوا الثبور).اين درست مراحل سه گانه اى است كه امروز درباره زراعت گفته مى شود: كاشت، داشت و برداشت و روشن است كه بذرهاى فجورى كه با غرور و نيرنگ آبيارى شود محصولى جز اين نخواهد داشت.سپس بار ديگر به بيان اوصاف آل محمد (ص) با تعبيرات صريحتر و آشكارترى باز مى گردد و مقام والا و حقوق از دست رفته آنان را در عباراتى كوتاه و پرمعنى- همانگونه كه راه و رسم آن حضرت است- بازگو مى كند.نخست مى فرمايد: هيچ كس از اين امت را با آل محمد (ص) نمى توان مقايسه كرد (لا يقال بال محمد صلى الله عليه و آله من هذه الامه احد).دليل آن هم روشن است زيرا آنها به گفته صريح پيامبر در حديث ثقلين كه تقريبا همه علماى اسلام آن را در كتابهاى خود آورده اند قرين قرآن و كتاب الله شمرده شده اند و مى دانيم هيچ كس از امت، غير آنها، قرين قرآن نيست.افزون بر اين، آياتى همچون آيه تطهير كه شهادت به معصوم بودن آنها مى دهد و آيه مباهله كه بعضى از آنان را نفس پيامبر مى شمرد و آيات و روايات ديگر شاهد اين مدعاست.بعلاوه علوم و دانشها و مع ارفى كه از آنان نقل شده با علوم و دانشهاى ديگران قابل مقايسه نيست.آيا نظير آنچه در همين نهج البلاغه آمده است و يا عشرى از اعشار آن از ديگران نقل شده است، آيا مجموعه همچون صحيفه سجاديه و حتى يك دعاى آن از ديگرى سراغ داريد، احكام وسيع و گسترده اى كه از امام باقر و امام صادق- عليهماالسلام- درباره جزئيات دين نقل شده و مناظراتى كه از امام على بن موسى الرضا (ع) در ابواب مختلف عقايد دينى با پيروان مذاهب ديگر، در حالات آن امام نقل شده، شبيه و مانندى در اين امت دارد؟ در جمله بعد سخنى مى فرمايد كه در حقيقت دليل جمله قبل است.مى فرمايد: آنها كه از خوان نعمت آل محمد (ص) بهره گرفتند هرگز با خود آنان برابر نخواهند بود! (و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا).چه نعمتى از اين بالاتر كه اگر فداكاريهاى على (ع) نبود ديگران در زمره مسلمين وارد نمى شدند.تاريخ زندگى آن حضرت از داستان ليله المبيت گرفته تا جريان جنگ بدر و احد و خندق و خيبر و مانند آن، همه گوياى اين واقعيت است.جايى كه پيامبر درباره او در آن جمله معروف مى فرمايد: ضربه على يوم الخندق افضل من عباده الثقلين و در تعبير ديگرى: لمبارزه على (ع) لعمرو بن عبدود افضل من اعم ال امتى الى يوم القيامه.ضربه اى كه على (ع) در جنگ خندق بر پيكر عمرو بن عبدود (در آن لحظه حساس و بسيار بحرانى) وارد كرد برتر از عبادت جن و انس است.ايثارگرى على (ع) در ليله المبيت در آن شب كه جان خود را سپر براى حفظ جان پيامبر نمود، فداكاريهاى او در جنگ خيبر آنجا كه ديگران هر چه كوشيدند كارى از پيش نبردند، ايستادگى بى نظير او در جنگ احد در حساسترين لحظاتى كه لشكر اسلام متلاشى شده و پيامبر تنها مانده بود و مواقع حساس ديگرى در تاريخ اسلام چه در عصر پيامبر و چه بعد از او كه بازوهاى تواناى على (ع) و علم و دانش سرشار او براى حمايت اسلام به كار مى افتاد بر هيچ كس پوشيده نيست.در عصر خلفاى نخستين و سپس دوران تاريك بنى اميه و عصر ظلمانى بنى عباس، چراغهاى فروزانى كه محيط اسلام را روشن مى ساخت و مسلمين را در برابر تهاجم فرهنگ بيگانه و احياى سنن جاهليت حفظ مى كرد همان امامان اهل بيت بودند و اينها واقعيتهايى است كه بر هيچ محققى پوشيده نيست هر چند دشمنان اهل بيت سخت كوشيدند كه مردم را در مورد اين مسائل در بى خبرى نگهدارند.جالب اين كه امام در جمله بالا مى فرمايد: نعمت وجود اهل بيت به طور مستمر و ابدى جارى است و منحصر به عصر و زمانى نبوده و نخواهد بود، چرا كه آنچه از ثمره شجره مباركه اسلام- امروز مى چينيم- گذشته از زحمات فوق العاده پيامبر اسلام- محصول تلاشهاى عظيمى است كه اين باغبانان وحى براى آبيارى آن در هر عصر و زمانى به خرج داده اند.
سپس به دو نكته ديگر اشاره مى فرمايد كه از نكته قبل سرچشمه گرفته است و آن اين كه: اهل بيت اساس و شالوده دين و ستون استوار بناى رفيع يقينند (هم اساس الدين و عماد اليقين).آرى وحى در خانه آنان نازل شده و در آغوش وحى پرورش يافته اند و آنچه را از معارف دين دارند از پيامبر گرفته اند و از آنجا كه اسلام راستين نزد آنهاست، سرچشمه يقين و ايمان مردمند.در جمله هاى بعد چنين نتيجه گيرى مى كند كه: غلوكننده به سوى آنان باز مى گردد و عقب مانده به آنان ملحق مى شود (اليهم يفيى الغالى، و بهم يلحق التالى).چگونه چنين نباشد در حالى كه آنها صراط مستقيم دينند و امت وسط مى باشند كه معارف و عقايد و دستورهاى اسلام را خالى از هر گونه افراط و تفريط مى دانند و بازگو مى كنند.اگر به تاريخ عقايد فرقه هاى اسلامى كه از اهل بيت دور مانده اند مراجعه كنيم و گرفتاران در دام جبر و تشبيه و الحاد در اسماء و صفات الهى را ببينيم و ا ين كه چگونه بعضى، غلو در اسماء و صفات الهى را به جايى رسانده اند كه قائل به تعطيل شده اند و گفتند ما هرگز توان معرفت او را نداريم (نه معرفت اجمالى و نه معرفت تفصيلى) و در مقابل آنها گروهى آن چنان ذات اقدس الهى را پايين آوردند كه او را در شكل جوان امردى دانستند كه موهاى به هم پيچيده زيبايى دارد.در مسئله جبر و تفويض گروهى آن چنان تند رفتند كه انسان را موجودى بى اختيار در چنگال قضا و قدر دانستند كه ذره اى، اراده او كارساز نيست و هر چه تقدير ازلى بوده بايد انجام دهد، خواه راه كفر بپويد يا ايمان، و دسته اى آن چنان گرفتار تفريط گشتند كه براى انسان استقلال كاملى در برابر ذات پاك خداوند قائل شده و با قبول تفويض، راه شرك و دوگانگى را پيش گرفتند.ولى مكتب اهل بيت كه مسئله نفى جبر و تفويض و اثبات امر بين الامرين را مطرح مى كرد، مسلمانها را از آن افراط و تفريط خطرناك و كفرآلود برحذر داشت و اينجاست كه صدق كلام امام روشن مى شود كه غلوكنندگان بايد به سوى آنها باز گردند و واپس ماندگان سرعت گيرند و به آنها برسند و اين تشبيه لطيفى است كه قافله اى را در نظر مجسم مى كند كه راهنمايان هوشيار و آگاهى دارد ولى گروهى بى حساب پيشى م ى گيرند و در بيابان گم مى شوند و گروهى سستى كرده، عقب مى مانند و طعمه درندگان بيابان مى شوند.سپس در يك نتيجه گيرى نهايى مى فرمايد: ويژگيهاى ولايت و حكومت از آن آنهاست (و لهم خصائص حق الولايه).مقدم داشتن (لهم) در جمله بالا اشاره به اين است كه اين ويژگيها منحصر به آنهاست.چگونه از همه شايسته تر نباشند در حالى كه آنها اساس دين و ستون يقينند و اسلام راستين و ناب محمدى را خالى از هر گونه افراط و تفريط عرضه مى كنند و نعمتهاى وجودى آنها بر همگان جريان دارد.درست به همين دليل: وصيت پيامبر و وراثت خلافت او در آنهاست (و فيهم الوصيه و الوراثه).اگر پيامبر درباره آنها وصيت كرد و پيشوايى خلق را به آنان سپرد به خاطر همين واقعيتها بود نه مسئله پيوند خويشاوندى و نسب.پيداست كه منظور از وصيت و وراثت در اينجا مقام خلافت و نبوت است و حتى كسانى كه ارث را در اينجا به معنى ارث علوم پيامبر (ص) گرفته اند نتيجه اش شايستگى آنها براى احراز اين مقام است، چرا كه پيشواى خلق بايد وارث علوم پيامبر باشد و جانشين او همان وصى اوست، زيرا معلوم است كه ارث اموال، افتخارى نيست و وصيت در مسائل شخصى و عادى، مطلب مهمى محسوب نمى شود و آنها كه تلاش ك رده اند وصيت و وراثت را به اينگونه معانى تفسير كنند در واقع گرفتار تعصبها و تحت تاثير پيشداوريها بوده اند، زيرا آنچه مى تواند همرديف (اساس الدين و عماد اليقين و خصائص حق الولايه) واقع شود همان مساله خلافت و جانشينى رسول الله (ص) است و غير آن شايسته نيست كه همرديف اين امور گردد.سرانجام در آخرين جمله، گويى مردم قدرنشناس زمان خود را مخاطب ساخته و مى فرمايد: هم اكنون كه حق به اهلش بازگشته و به جايگاه اصلى منتقل شده چرا كوتاهى و سستى و پراكندگى داريد و قدر اين نعمت عظيم را نمى شناسيد؟ (الان اذ رجع الحق الى اهله و نقل الى منتقله).از آنچه در بالا درباره وصيت و وراثت گفته شد به خوبى روشن مى شود كه منظور از حق در اينجا همان حق خلافت و ولايت است كه اهل بيت نسبت به آن از همه شايسته تر بودند و در واقع قبايى بود كه تنها به قامت آنها راست مى آمد.