
شرح و تفسير:
تحليلى مهم پيرامون مساله خلافت: اين خطبه- همانگونه كه گذشت- به طوفانهاى سخت و سنگينى اشاره مى كند كه بعد از رسول خدا (ص) براى تغيير محور خلافت انجام شد و شايسته ترين فرد را با تكيه بر دليل و منطق براى جانشينى پيامبر (ص) نشان مى دهد و سپس به مشكلات عظيمى كه به خاطر تخلف از اين امر و از نص صريح پيامبر (ص) در امر خلافت براى مسلمين پديد آمد اشاره مى فرمايد.نخست شكايت خود را از نخستين مرحله خلافت بيان مى دارد و مى فرمايد: به خدا سوگند او پيراهن خلافت را بر تن كرد در حالى كه خوب مى دانست موقعيت من در مساله خلافت همچون محور سنگ آسياست! (كه بدون آن هرگز گردش نمى كند) (اما و الله لقد تقمصها فلان و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحا).بدون اشكال مرجع ضمير (تقمصها) خلافت است و تعبير به قميص (پيراهن) شايد اشاره به اين نكته باشد كه او از مساله خلافت به عنوان پيراهنى براى پوشش و زينت خود بهره گرفت در حالى كه اين آسياب عظيم، نياز به محور نيرومندى دارد كه نظام آن را در حركت شديدش حفظ كند و ا ز انحراف باز دارد و در نوسانات و بحرانها، حافظ آن باشد و به نفع اسلام و مسلمين بچرخد.آرى خلافت پيراهن نيست، سنگ آسياى گردنده جامعه است، خلافت نياز به محور دارد، نه اين كه كسى او را بر تن كند و پوشش خود قرار دهد.سپس دليل روشنى براى اين معنى ذكر مى كند كه به هيچ وجه قابل انكار نيست، مى فرمايد: سيلهاى خروشان و چشمه هاى (علم و فضيلت) از دامنه كوهسار وجودم پيوسته جارى است و مرغ (دورپرواز انديشه) به قله (وجود) من نمى رسد (ينحدر عنى السيل، و لا يرقى الى الطير).تعبير (به ينحدر، فرو مى ريزد و پايين مى آيد)، (و لا يرقى، بالا نمى رود) كه در دو جهت مختلف و در برابر هم قرار گرفته بيانگر نكته لطيف و ظريفى است و آن اينكه وجود امام، به كوه عظيمى تشبيه شده، كه داراى قله بسيار مرتفعى است و طبيعت اينگونه كوهها و قله ها اين است كه نزولات آسمانى را در خود جاى مى دهد و سپس به صورت مستمر به روى زمينهاى گسترده و دشتها جارى مى سازد و گلها و گياهان و درختان را بارور مى كند و از سوى ديگر هيچ پرنده دورپروازى، نمى تواند به آن راه يابد.اين تشبيه اشاره به همان چيزى است كه در قرآن مجيد درباره نقش كوهها در آرامش و آبادى زمين آمده: و الق ى فى الارض رواسى ان تميد بكم و انهارا و سبلا لعلكم تهتدون، خداوند در زمين، كوههاى محكم و ثابتى افكند تا اضطراب و لرزش آن را نسبت به شما بگيرد و نهرهايى (به وسيله آنها) ايجاد كرد و راههايى در آن قرار داد تا هدايت شويد.آرى اگر شبكه كوههاى عظيم نبودند فشار درونى زمين از يكسو و تاثير جاذبه ماه و خورشيد و جزر و مد پوسته زمين از سوى ديگر و فشار وزش طوفانها از سوى سوم، آرامش را از انسانها مى گرفت و آبهايى كه از آسمان نازل مى شد به صورت سيلاب عظيمى به درياها مى ريخت و ذخيره آبى به صورت نهر و چشمه وجود نداشت.وجود امام آگاه و بيدار و نيرومند و معصوم براى هر امت، مايه آرامش و انواع بركات است.در ضمن، اين تعبير نشان مى دهد كه هيچ كس را ياراى دستيابى به افكار بلند امام (ع) و اوج معرفت و كنه شخصيت آن حضرت نيست و به اسرار وجود او جز پيامبر اكرم (ص) كه استاد بزرگ آن حضرت بود و امامان معصوم، پى نمى برد.هر كس از ياران و اصحاب و پيروانش به اندازه پيمانه وجود خويش از اين اقيانوس بزرگ بهره مى گيرد بى آن كه كرانه ها و ژرفاى آن بر كسى روشن باشد.اين نكته نيز قابل توجه است كه براى گردش سنگ آسياب از وجود نهرها استفاده مى شود و اي ن نهرها از كوههاى عظيم سرچشمه مى گيرد، به علاوه سنگهاى آسياب را از كوهها جدا مى كنند و ممكن است تعبير فوق، اشاره اى به همه اين معانى باشد، يعنى هم محورم و هم سنگ آسيابم و هم نيروى محرك آن، كه چيزى جز علم و دانش سرشار نيست.همچنين همانطور كه اشاره شده، بايد توجه داشت كه قله هاى كوهها بركات آسمانى را به صورت برفها در خود جاى مى دهند و سپس به صورت تدريجى به زمينهاى تشنه مى فرستند و اين مى تواند اشاره اى به قرب وجود على (ع) نسبت به سرچشمه وحى و بهره گيرى از درياى بيكران وجود پيامبر (ص) باشد.بعضى از شارحان تعبير به سيل در جمله بالا را اشاره به علم و دانش بيكران على (ع) دانسته اند كه پيامبر اسلام (ص) در حديث معروف: (انا مدينه العلم و على بابها) به آن اشاره فرموده است و نيز در تفسير آيه (قل ارايتم ان اصبح ماوكم غورا فمن ياتيكم بماء معين، بگو به من خبر دهيد اگر آبهاى شما در زمين فرو رود چه كسى مى تواند آب جارى در دسترس شما قرار دهد)، از امام على بن موسى الرضا (ع) مى خوانيم كه: (ماء معين) را به علم امام تفسير فرمودند.در اينجا چند سوال كوتاه پيش مى آيد: نخست اين كه ممكن است گفته شود: چرا على (ع) در اينجا از خويشتن ت عريف كرده، در حالى كه تعريف از خويش نكوهيده است (تزكيه المرء لنفسه قبيح).ولى بايد توجه داشت كه ميان خودستايى و معرفى كردن، فرق بسيار است.
گاه مردم از شخصيت كسى بى خبرند و بر اثر ناآگاهى نمى توانند استفاده كافى از او كنند، در اينجا معرفى كردن چه از سوى خود و چه از سوى ديگران نه تنها عيب نيست بلكه عين صواب و طريق نجات است و همانند معرفيهايى است كه يك طبيب در بالاى نسخه خود در مورد تخصصهاى طبيش مى كند كه تنها، فايده راهنمايى مردم براى حل مشكلاتشان دارد نه جنبه خودستايى.ديگر اين كه، جمله (ينحدر عنى السيل، و لا يرقى الى الطير) يك ادعاست، دليلش چيست؟ پاسخ اين سوال از پاسخ سوال اول روشنتر است، زيرا هر كس كمترين ارتباطى با تاريخ اسلام و مسلمين دارد، مقام بى نظير اميرمومنان على (ع) را در علم و دانش مى داند زيرا علاوه بر احاديث فراوانى كه از پيغمبر اكرم (ص) در زمينه علم وسيع على (ع) نقل شده و علاوه بر اين كه همه علوم اسلامى طبق تصريح جمعى از دانشمندان اسلامى از وجود او سرچشمه گرفته و او بنيانگذار اين علوم محسوب مى شود و علاوه بر اين كه در تمام دوران خلفا هر زمان مشكل مهمى در مسائل مختلف اسلامى پيش مى آمد و همه از حل آن عاجز مى ماندند، به على (ع) پناه مى برند و حل نهايى را از او مى خواستند، تنها مطالعه خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار آن حضرت در نهج البلاغه براى پى بردن به اين حقيقت كافى است.هر انسان منصفى- چه مسلمان و چه غير مسلمان- نهج البلاغه را به دقت مطالعه كند در برابر عظمت علمى آن حضرت سر تعظيم فرود مى آورد و مفهوم: ينحدر عنى السيل، و لا يرقى الى الطير، سيل خروشان علم و دانش از كوهسار وجودم سرازير است و پرنده تيزپرواز انديشه ها به قله وجودم نمى رسد عملا بر او ظاهر و آشكار مى شود.سوم اين كه چگونه آن حضرت از حوادثى كه بعد از رسول خدا (ص) در امر خلافت واقع شد شكايت مى كند، آيا با مقام صبر و تسليم و رضا منافات ندارد؟ پاسخ اين سوال نيز پيچيده نيست.صبر و تسليم و رضا مطلبى است و بيان حقايق براى ثبت در تاريخ و آگاهى حاضران و آيندگان، مطلبى ديگر كه نه تنها مانعى ندارد، بلكه گاهى از اوجب واجبات است و مسائل مربوط به خلافت درست از همين نمونه است.در حقيقت مصالح مردم و جامعه اسلامى و نسلهاى آينده ايجاب مى كرده كه امام (ع) اين حقايق را بيان كند تا به دست فراموشى سپرده نشود.سپس مى فرمايد: (هنگامى كه ديدم او پيشدستى كرد و خلافت را دربرگرفت) من در برابر آن پرده اى افكندم و پهلو از آن تهى كردم (و خود را كنار كشيدم) (فسدلت دونها ثوبا، و طويت عنها كشحا).اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه امام (ع) هنگامى كه خود را در برابر اين جريان ديد، آماده درگيرى نشد و به دلايلى كه در ذيل به آن اشاره مى شود بزرگوارانه از آن چشم پوشيد و زاهدانه از آن كناره گيرى كرد.ولى از سوى ديگر اين فكر دائما روح او را آزار مى داد كه در برابر اين انحراف بزرگ چه بايد انجام دهد و مسووليت الهى خويش را چگونه پياده كند؟ به همين دليل اضافه مى كند: پيوسته در اين انديشه بودم كه آيا با دست بريده (و نداشتن يار و ياور به مخالفان) حمله كنم يا بر اين تاريكى كور، صبر نمايم؟ (و طفقت ارتئى بين ان اصول بيد جذاء، او اصبر على طخيه عمياء).امام (ع) با اين جمله، اين حقيقت را روشن مى سازد كه من هرگز مسووليت خودم را در برابر امت و وظيفه اى كه خدا و پيامبرش بر دوشم گذارده بودند فراموش نكرده، ولى چه كنم كه در ميان دو محذور، گرفتار بودم: محذور اول اين كه قيام كنم و با مخالفان، درگير شوم در حالى كه از يك سو، يار و ياور كافى نداشتم و از سوى ديگر اين قيام موجب شكاف در ميان مسلمين مى شد و فرصت به دست منافقان و دشمنانى مى داد كه در انتظار چنين شرايطى بودند.محذور دوم اين كه در آن محيط تاريك و ظلمانى صبر كنم.تعبير به (طخيه عمياء) با توجه به اين كه (طخيه) خود به معنى ظلمت و تاريكى است اشاره به اين است كه گاهى ظلمتها شديد نيست و از خلال آن مى توان شبحى مشاهده كرد، ولى اين ظلمت آنقدر شديد بود كه بايد ظلمت كورش ناميد.سپس توصيف بيشترى از شرايط آن زمان در سه جمله كوتاه و پرمعنى ارائه مى دهد و مى فرمايد: ظلمت و فتنه اى كه بزرگسالان را فرسوده و كودكان خردسال را پير و مردم باايمان را تا واپسين دم زندگى و لقاى پروردگار رنج مى دهد (يهرم فيها الكبير، و يشيب فيها الصغير، و يكدح فيها مومن حتى يلقى ربه).از اين عبارات به خوبى روشن مى شود كه يك رنج و درد عمومى، همه را تحت فشار قرار داده بود.صغيران را پير مى كرد و پيران را زمينگير، ولى مومنان رنج مضاعفى داشتند چرا كه مشكلات روزافزون جامعه اسلامى و خطراتى كه از هر سو آن را تهديد مى كرد آنان را در اندوه عميق و رنج بى پايانى فرو برده بود، همان درد و مصيبتى كه با گذشت زمان و در مدت كوتاهى در عصر بنى اميه خود را نشان داد و بسيارى از زحمات پيامبر اكرم (ص) و مومنان راست ين نخستين را بر باد داد.سرانجام، تصميم گيرى خود را در برابر اين (دوراهى) مشكل و خطرناك به اين صورت بيان مى فرمايد: سرانجام (بعد از انديشه كافى و در نظر گرفتن تمام جهات) ديدم بردبارى و شكيبايى در برابر اين مشكل، به عقل و خرد نزديكتر است.(فرايت ان الصبر على هاتا احجى).به همين دليل شكيبايى پيشه كردم (نه شكيبايى آميخته با آرامش خاطر بلكه) در حالى بود كه گويى چشم را خاشاك پر كرده و استخوان، راه گلويم را گرفته بود (فصبرت و فى العين قذى، و فى الحلق شجا).اين تعبير ترسيم گويايى از نهايت ناراحتى امام در آن سالهاى پر درد و رنج مى باشد كه نمى توانست چشم به روى حوادث ببندد و نه بگشايد و نيز نمى توانست فرياد كشد و سوز درون خود را آشكار سازد.(چرا كه با چشم خود مى ديدم ميراثم به غارت مى رود!) (ارى تراثى نهبا).