
ترجمه:
اين وضع همچنان ادامه داشت تا نفر اول به راه خود رفت (و سر به تيره تراب نهاد) و خلافت را بعد از خودش به آن شخص (يعنى عمر) پاداش داد سپس به گفته (شاعر معروف) اعشى تمثل جست: شتان ما يومى على كورها و يوم حيان اخى جابر بسى فرق است تا ديروزم امروز كنون مغموم و دى شادان و پيروز (در عصر رسول خدا چنان محترم بودم كه از همه به آن حضرت نزديكتر بودم ولى امروز چنان مرا منزوى ساختند كه خلافت را يكى به ديگرى تحويل مى دهد و كارى به من ندارند)! راستى عجيب است او كه در حيات خود از مردم درخواست مى كرد عذرش را بپذيرند و از خلافت معذورش دارند خود به هنگام مرگ، عروس خلافت را براى ديگرى كابين بست چه قاطعانه پستانهاى اين ناقه را هر يك به سهم خود دوشيدند.سرانجام آن را در اختيار كسى قرار داد كه جوى از خشونت و سختگيرى بود با اشتباه فراوان و پوزش طلبى.كسى كه با اين حوزه خلافت سروكار داشت به كسى مى ماند كه بر شتر سركشى سوار گردد، اگر مهار آن را محكم بكشد پرده هاى بينى شتر پاره مى شود و اگر آن را آزاد بگذارد در پرتگاه سقوط مى كند.به خدا سوگند به خاطر اين شرايط، مردم گرفتار عدم تعادل و سركشى و عدم ثبات و حر كات نامنظم شدند من كه اوضاع را چنين ديدم صبر و شكيبايى پيشه كردم، با اين كه دورانش طولانى و رنج و محنتش شديد بود.
شرح و تفسير:
دوران خليفه دوم: امام (ع) در بخش ديگرى از اين خطبه به دوران خليفه دوم اشاره كرده، مى فرمايد: اين وضع همچنان ادامه داشت تا نفر اول به راه خود رفت (و سر به تيره تراب نهاد) (حتى مضى الاول لسبيله) همان راهى كه همه مى بايست آن را بپيمايند.سپس مى افزايد: و او بعد از خودش خلافت را به آن شخص (يعنى عمر) پاداش داد! (فادلى بها الى فلان بعده).(ادلى) از ماده (دلو) گرفته شده است و همانگونه كه با دلو و طناب آب را از چاه مى كشند اين واژه در مواردى به كار مى رود كه چيزى را به عنوان جايزه يا رشوه يا حق الزحمه به ديگرى بدهند، قرآن مجيد مى گويد: و تدلوا بها الى الحكام.در اينجا ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: خلافت خليفه دوم در حقيقت پاداشى بود كه خليفه اول در برابر كارهاى او داد.او بود كه پايه هاى خلافت ابوبكر را محكم ساخت و بينى مخالفان را بر خاك ماليد، شمشير زبير را شكست و مقداد را عقب زد و سعد بن عباده را در سقيفه، لگدمال نمود و گفت: سعد را بكشيد! خدا او را بكشد! و هنگامى كه حباب بن منذر در رو ز سقيفه گفت: آگاهى و تجربه كافى در امر خلافت نزد من است (عمر) بر بينى او زد و وى را خاموش ساخت.كسانى از هاشميين را كه به خانه فاطمه (ع) پناه برده بودند با تهديد خارج كرد و سرانجام مى نويسد: و لولاه لم يثبت لابى بكر امر و لا قامت له قائمه، اگر او نبود هيچ امرى از امور ابوبكر ثبات پيدا نمى كرد و هيچ ستونى براى او برپا نمى شد.از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ادلى چه نكته ظريفى را دربردارد، سپس امام به گفته شاعر (معروف) اعشى تمثل جست (ثم تمثل بقول الاعشى): شتان ما يومى على كورها و يوم حيان اخى جابر بسى فرق است تا ديروزم امروز كنون مغموم و دى شادان و پيروز اشاره به اين كه من در عصر رسول خدا چنان محترم بودم كه از همه به آن حضرت نزديكتر، بلكه نفس رسول خدا بودم ولى بعد از او چنان مرا عقب زدند كه منزوى ساختند و خلافت رسول خدا را كه از همه براى آن سزاوارتر بودم يكى به ديگرى تحويل مى داد.بعضى نيز گفته اند منظور از تمثل به اين شعر مقايسه خلافت خويش با خلفاى نخستين است كه آنها در آرامش و آسايش بودند ولى دوران خلافت امام بر اثر دور شدن از عصر پيامبر (ص) و تحريكات گسترده دشمنان، مملو از طوفانها و حوادث دردناك بو د (البته اين در صورتى است كه اعشى حال خود را با حال شخص حيان مقايسه كرده باشد) سپس امام به نكته شگفت انگيزى در اينجا اشاره مى كند و مى فرمايد: شگفت آور است او كه در حيات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذيرند و از خلافت معذورش دارند، خود به هنگام مرگ عروس خلافت را براى ديگرى كابين بست! (فيا عجبا!! بينا هو يستقيلها فى حياته اذ عقدها لاخر بعد وفاته).اين سخن اشاه به حديث معروفى است كه از ابوبكر نقل شده كه در آغاز خلافتش خطاب به مردم كرد و گفت: اقيلونى فلست بخيركم، مرا رها كنيد كه من بهترين شما نيستم و بعضى اين سخن را به صورت ديگرى نقل كرده اند: (وليتكم و لست بخيركم، مرا به خلافت برگزيده اند در حالى كه بهترين شما نيستم) اين روايت به هر صورت كه باشد نشان مى دهد كه او مايل به قبول خلافت نبود يا به گمان بعضى به خاطر اين كه نسبت به آن بى اعتنا بود و يا با وجود على (ع) خود را شايسته اين مقام نمى دانست، هر چه باشد اين سخن با كارى كه در پايان عمر خود كرد سازگار نبود و اين همان چيزى است كه على (ع) از آن ابراز شگفتى مى كند كه چگونه با اين سابقه، مقدمات انتقال سريع خلافت را حتى بدون مراجعه به آرا و افكار مردم براى ديگرى فر اهم مى سازد.در پايان اين فراز مى فرمايد: چه قاطعانه هر دو از خلافت، به نوبت، بهره گيرى كردند و پستانهاى اين ناقه را هر يك به سهم خود دوشيدند (لشد ما تشطرا ضرعيها).ضرع به معناى پستان است و تشطرا از ماده شطر به معناى بخشى از چيزى است.اين تشبيه جالبى است از كسانى كه به تناوب از چيزى استفاده مى كنند زيرا ناقه (شتر ماده) داراى چهار پستان است كه دو به دو پشت سر هم قرار گرفته اند و معمولا هنگام دوشيدن دو به دو مى دوشند و به همين دليل در عبارت امام (ع) از آن تعبير به دو پستان شده است و تعبير به تشطرا اشاره به اين است كه هر يك از آن دو، بخشى از آن را مورد استفاده قرار داده و بخشى را براى ديگرى گذارده است و به هر حال اين تعبير نشان مى دهد كه برنامه از پيش تنظيم شده بود و يك امر تصادفى نبود.پاسخ به يك سوال: بعضى در اينجا گفته اند نظير آنچه در مورد خليفه اول گفته شده كه از مردم مى خواست بيعت خود را باز پس بگيرند چون بهترين آنها نيست، در مورد على (ع) نيز در همين نهج البلاغه آمده است كه بعد از قتل عثمان به مردم چنين فرمود: دعونى و التمسوا غيرى و ان تركتمونى فانا كاحدكم و لعلى اسمعكم و اطوعكم لمن وليتموه امركم و ا نا لكم وزيرا خير لكم منى اميرا، مرا واگذاريد و به سراغ ديگرى برويد و اگر مرا رها كنيد همچون يكى از شما هستم و شايد من شنواتر و مطيع تر از شما نسبت به كسى كه او را براى حكومت انتخاب مى كنيد باشم، و من وزير و مشاور شما باشم براى شما بهتر از آن است كه امير و رهبرتان گردم.در اينجا ابن ابى الحديد سخنى دارد و ما هم سخنى، سخن او اين است كه مى گويد: شيعه اماميه از اين ايراد پاسخ گفته اند كه ميان گفتار ابوبكر و اين گفتار على (ع) تفاوت بسيار است.ابوبكر گفت من بهترين شما نيستم بنابراين صلاحيت براى خلافت ندارم زيرا خليفه بايد از همه، صالحتر باشد ولى على (ع) هرگز چنين سخنى را نگفت او نمى خواست با پذيرش خلافت، فتنه جويان فتنه برپا كنند.سپس ابن ابى الحديد مى افزايد: اين سخن در صورتى صحيح است كه افضليت، شرط امامت باشد (اشاره به اين كه ممكن است كسى بگويد لازم نيست امام افضل باشد، سخنى كه منطق و عقل آن را هرگز نمى پسندد و گفتن آن مايه شرمندگى است).ولى ما مى گوييم مطلب فراتر از اين است.اگر در همان خطبه 92 كه به آن استدلال كرده اند دقت كنيم و تعبيراتى كه در ميان اين جمله ها وجود دارد و در مقام استدلال حذف شده است در نظر بگيريم، دليل گفتار على (ع) بسيار روشن مى شود.او با صراحت مى فرمايد: فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان لا تقوم له القلوب و لا تثبت عليه العقول، اين كه مى گويم مرا رها كنيد و به سراغ ديگرى برويد براى اين است كه ما به استقبال چيزى مى رويم كه چهره هاى مختلف و جهات گوناگونى دارد.دلها در برابر آن استوار و عقلها ثابت نمى ماند (اشاره به اين كه د دستورات اسلام و تعاليم پيامبر (ص) در طول اين مدت تغييراتى داده شده كه من ناچارم دست به اصلاحات انقلابى بزنم و با مخالفتهاى گروهى از شما روبرو شوم) آنگاه مى افزايد: و ان الافاق قد اغامت و المحجه قد تنكرت، چرا كه چهره آفاق (حقيقت) را ابرهاى تيره فرا گرفته و راه مستقيم حق، گم شده و ناشناخته مانده است.سپس با صراحت جمله اى را بيان مى كند كه جان مطلب در آن است، مى فرمايد: و اعلموا انى ان اجبتكم ركبت بكم ما اعلم و لم اصغ الى قول القائل و عتب العاتب، بدانيد اگر من دعوت شما را بپذيرم طبق آنچه مى دانم با شما رفتار مى كنم و به سخن اين و آن و سرزنش سرزنش كنندگان گوش فرا نخواهم داد (بنابراين، بيعت با من براى شما بسيار سنگين است اگر آمادگى نداريد به سراغ ديگرى برويد).شاهد اين كه على (ع) افضليت را در امر خلافت لازم و واجب مى شمرد، اين است كه در خطبه ديگرى مى فرمايد: ايها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامر الله فيه، اى مردم شايسته ترين مردم براى امامت و خلافت نيرومندترين آنها نسبت به آن و آگاهترين مردم نسبت به اوامر الهى است.بنابراين مقايسه كلام على (ع) با آنچه از ابوبكر نقل شده، به اصطلاح قياس مع الفارق است زيرا هيچ شباهتى در ميان اين دو كلام نيست.اين سخن را با گفتار ديگرى كه ابن ابى الحديد در مقام توجيه كلام خليفه اول آورده است پايان مى دهيم.
او مى گويد: آنهايى كه افضليت را در امامت شرط نمى دانند نه تنها در مورد اين روايت مشكلى ندارند بلكه آن را به كلى از دلايل اعتقاد خود مى شمرند كه خليفه اول گفته است من به امامت انتخاب شده ام در حالى كه بهترين شما نيستم.و آنها كه روايت اقيلونى را پذيرفته اند گفته اند: اين سخن جدى نبوده است و هدف اين بوده كه مردم را بيازمايد و ببيند تا چه اندازه با او موافق يا مخالف، دوست يا دشمن هستند.سستى اينگونه توجيهات بر كسى پوشيده نيست چرا كه اعتراف هر كسى را بايد بر معنى واقعى آن حمل كرد و توجيه، نياز به قرينه روشنى داد كه در اينجا وجود ن دارد و به تعبيرى ديگر: اين اعتراف در هر محكمه اى به عنوان يك اعتراف واقعى پذيرفته مى شود و هيچ عذرى در مقابل آن پذيرفته نيست مگر اين كه با مدرك روشنى همراه باشد.سپس به ترسيم گويايى از شخصيت خليفه دوم و صفات و ويژگيهاى او و چگونگى محيط و زمان او پرداخته، مى فرمايد: او خلافت را در اختيار كسى قرار داد كه جوى از خشونت و سختگيرى بود با اشتباه فراوان و پوزش طلبى (فصيرها فى حوزه خشناء يغلظ كلمها و يخشن مسها يكثر العثار فيها، و الاعتذار منها).حوزه، در حقيقت در اينجا اشاره به مجموعه اخلاق و صفات ويژه خليفه دوم است و در واقع چهار وصف براى او ذكر فرموده است كه نخستين آنها خشونت است و تعبير به يغلظ كلمها اشاره به جراحت شديدى است كه از نظر روحى يا جسمى در برخورد با او حاصل مى شد.دومين آنها خشونت در برخورد است كه با جمله (و يخشن مسها) ذكر شده است، بنابراين (حوزه خشناء، دارنده صفات خشونت آميز) به وسيله دو جمله بعد از آن كه خشونت در سخن و خشونت در برخورد بوده است تفسير شده است.سومين ويژگى، اشتباهات فراوان و چهارمين آنها عذرخواهى از آن است كه با جمله (و يكثر العثار فيها، لغزش در آن فراوان است) و (الاعتذار منها، پوزش طلبى آن فراوان است) بيان شده است.در مورد اشتباهات فراوان خليفه دوم مخصوصا در بيان احكام و پوزش طلبى مكرر و همچنين خشونت در برخورد، مطالب فراوانى در تاريخ اسلام، حتى كتابهايى كه به وسيله دانشمندان اهل سنت تاليف يافته، ديده مى شود كه در بحث نكات به گوشه اى از آن اشاره خواهد شد.سپس مى افزايد: كسى كه با اين حوزه خلافت سروكار داشت به كسى مى ماند كه بر شتر سركشى سوار گردد، اگر مهار آن را محكم بكشد پرده هاى بينى شتر پاره مى شود و اگر آن را آزاد بگذارد در پرتگاه سقوط مى كند (و خود و اطرافيان خويش را به هلاكت مى افكند) (فصاحبها كراكب الصعبه ان اشنق لها خرم، و ان اسلس لها تقحم).امام (ع) در اين جمله وضع حال خود و گروهى از مومنان را در عصر خلافت خليفه دوم شرح مى دهد كه اگر با وجود ويژگيهاى اخلاقى كه در بالا اشاره شد در شخص خليفه، كسى مى خواست با او به مقابله برخيزد، كار به اختلاف و مشاجره و اى بسا شكاف در ميان مسلمين يا مواجهه با خطراتى از ناحيه خليفه مى شد و اگر مى خواست سكوت كند و بر همه چيز صحه بنهد خطرات ديگرى اسلام و خلافت اسلامى را تهديد مى كرد، در واقع دائما در ميان دو خطر قرار داشتند: خطر برخورد با خليفه و خطر از دست رفتن مصالح اسلام.