.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; یک انتظار جانفزا

یک انتظار جانفزا

عکس نوشته های متحرک و زیبای میلاد حضرت محمد ویژه تلگرام





کاخ استبداد پا برجاتر از هر وقت پیشین بود؛ زورگو و سرمست از خون دلی بیچارگان در خواب می‏غلطید. بانگ مظلومان ز رعد تیر ظالم در گلو می‏مرد. جهل و بدبختی به روی مردمانِ مکه می‏خندید. ظلمتی بود و در آن ظلمت خروش دادخواهی‏ها، به گوش عرش تا اوج خدا می‏رفت و می‏پیچید. ستمگر لب به جام و دیده بر رقص کنیزان داشت.‏ تو گوئی مکه زیر رعد شلاق گنه‏کاران بدکردار می‏لرزید.

در این سو گوهری بر سینه خونین مکه، خودنمائی داشت‏ و آن گوهر نشان رنج ابراهیم را در سینه می‏پرورد. در آن ساعت که شب بر دیده، عطر خواب می‏پاشید. به خلوت ماه، چتر نور را بر کعبه می‏گسترد. سرای پاک ابراهیم از بتها ملوث بود و چوبین پیکران در خویشتن بودند.‏ هوای کعبه دردآلود از خواب غفلت‏ زا. دختران مطرود از آغوش گرم مادران،در چاله‏ها مدفون! جامه‏ها از هجر این نو باوگان مرده در گور جهالت چاک،‏ سینه‏های مادران پر شیر، چشم‏های بی فروغ مادران پر خون!

در آن سو، کوه نور از آتش یک انتظار جانفزا می‏سوخت‏. رهرویی آرام، چون قوی سبکبالی به دریا راه می‏پیمود. برگ زرد ماه با دیدار او، نور دگرگون بر زمین پاشید. کوه نور از شوق این دیدار، سر بر آسمان می‏ سایید. آن امین مکه و آن همدم غار حرا از راه می‏آمد.

او که دریای نگاهش موج حیرت را به خط ساحل چشم خرد می‏سایید. او که در سرچشمه اندیشه‏های گرم، تن می‏شست.‏ حرا، او را به چشم خویشتن می‏دید، آری او «محمّد» بود. امشب این مهمان ماه و کوکب و شب، حال دیگر داشت.‏ دلش در شعله دل، سوزان یک راز نهانی بود. لبش خاموش، اما در درون از انقلابی جانفزا در خویش می‏پیچید. تو گوئی دست او بر نبض تند وعده‏های آسمانی بود. خدا در بارگاه کبریایش دیده بر حال محمد صلی الله علیه و آله داشت‏ و بر غار «حرا» از شاخه شب‏ها، هزاران گوهر الماس می‏بارید.

بناگه نوری از مرز نهایت، آشکارا شد. صدایی گرم چون نجوای بارانی به دشت تشنه گفتا:

براستی که محمد صلی الله علیه و آله نجات دهنده ی بزرگ بشر بود و آئینش،‌ آئین زندگی و هر زمان، از زمان دیگر، روشن تر می درخشد،‌ چرا که او جاودانه ترین تمدن ها را بنیان نهاد؛ زندگی ساز ترین فرهنگ ها را گسترد و انسان پرورترین ارزش های اخلاقی را نهادینه کرد

ای محمد، ای رسول آخرین، برخوان . . .

محمد دیده بر هم زد، گمان می‏کرد او را خواب بر بوده است!! صدا تکرار شد:

بر خوان! رسول آخرین، برخوان! امین مکه، بر خوان: آدمی را آفرید از خون بسته، ذات پاک حق.‏

محمد با صدائی کز دیار بهت بر می‏خاست پاسخ داد:  من خواندن نمی‏دانم، نمی‏دانم!!

به خلوت چشمه‏ای از حکمت و دانش به جان پاک او تابید و جبریل امین، تاج نبوت را به دست خویش بر روی سرش بنهاد. خدا بر لوحه پیغمبری مهر تمامت زد.

صبا فریاد آزادی به اقلیم اسارت برد و بر مردم بشارت داد. محمد صلی الله علیه و آله، خاتم پیغمبران از غار بیرون شد. درونش پر ز غوغا، در خیالش عطر رازی بود. به آرامی به سوی شهر جهل و فقر می‏آمد. «حرا» در زیر لب می‏گفت : ای آرام‏جان بدورد!

سرآغاز گفتار نام خداست             كه رحمتگر و مهربان خلق راست‏

بنام خدایت بخوان كافرید             ز نطفه بیاورد انسان پدید

همیشه بخوان این كتاب مبین             خدایست خود اكرم‏الاكرمین

خدائیكه چون آفرید از عدم             ترا دانش آموخت خود با قلم

به انسان بیاموخت علم از نهفت             هر آنچه ندانست او را بگفت

 

و اینک در هزار و چهارصد و چهل و ششمین سالروز مبعث، هنوز هم شکوه آن خاطره، جام زیستنمان را سرشار است و شکوفه های شادی را در دلمان، شکوفا.

و براستی که محمد صلی الله علیه و آله نجات دهنده ی بزرگ بشر بود و آئینش،‌ آئین زندگی و هر زمان، از زمان دیگر، روشن تر می درخشد،‌ چرا که او جاودانه ترین تمدن ها را بنیان نهاد؛ زندگی ساز ترین فرهنگ ها را گسترد و انسان پرورترین ارزش های اخلاقی را نهادینه کرد . . .  .

درود خداوند بر روان پاک او باد که معنای آزادگی و عدالت و ایثار و جوانمردی و اخلاق و معنویت بود و گرامی باد مبعث آن بزرگوار که روز سربلندی انسان هاست.

 


 ح . نجفی









نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: ویژه نامه ها
برچسب‌ها: ویژه نامه میلاد پیامبر خوبیها

تاريخ : چهار شنبه 12 / 8 / 1399 | 18:14 | نویسنده : اکبر احمدی |