.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; حکایات و داستان های آموزنده(پند ها و حکمت های آموزنده)(1)

حکایات و داستان های آموزنده(پند ها و حکمت های آموزنده)(1)

از کربلا فرار می کند
شخصی بود که اشتیاق زیادی به یاری حضرت سیدالشهداء(ع) داشت و مدام می گفت:«یا لَیتَنی کُنتَ مَعَکَ فَاَفوزَ فَوزاً عَظیما» یعنی ای کاش من هم در روز عاشورا با تو بودم تا اینکه به فیض شهادت در رکاب شما نائل می گشتم.
تا اینکه شبی در عالم خوال دید در صحرای کربلا در حضور حضرت سیدالشهدا(ع) ایستاده است.حضرت به او فرمودند تو هیشه تقاضا می کردی که در حضور من باشی و به فیض شهادت نائل گردی,اینک این سعادت نصیب تو گشت.حضرت دستور داد تا اینکه اسب زین کرده از برای او آوردند و شمشیری به دست او دادند.سوار اسب شد و حضرت به او فرمودند:حمله کن تا اینکه به فیض شهادت نائل شود.

آن شخص بدنش به لرزه افتاد تا اینکه دید زینب علیها السلام حسین(ع) را صدا زد.به محض اینکه حسین(ع) با خواهرش زینب(س) سرگرم سخن شد,او رکاب بر اسب زد و فرار کرد.یکوقت زنش دید شوهر از خواب پرید و به اطراف اطاق می رود.او را گرفت و گفت چه شده است؟!مرد گفت:بگذار فرار کنم.خداوند پدر زینب را بیامرزد که سر حسین را گرم کرد تا من فرار کنم وگرنه الان تو بیوه شده بودی.
___________________

صد و دو حکایت ص224 برگرفته از کتاب پند ها و حکمت های آموزنده نوشته سید محمد اخلاصی«حسینی»

--------------------------------------------------------------------------


طویل العمر شدن فقرا
یکی از خلفای بنی عباس در عمارت راه می رفت.پیرمردی را دید با قد خمیده جاروب می کند.پرسید سبب چه چیز است که شما طویل العمر می شوید و ما خلفاء عمرمان کوتاه است.
پیرمرد گفت:روزی ما بتدریج می رسد.تا تمام شود طول می کشد.به همین دلیل عمرمان بلند است اما شماها یکدفعه رزق را می گیرید.این است که زود می میرید.خلیفه خندید و صد اشرفی به او داد.
روز دیگر دید جوانی در عمارت جاروب می کند.پرسید این کیست.گفتند:پیرمرد فراشی این عمارت دیشب مرد.پسر او است جایش جاروب می کند.خلیفه گفت:پیرمرد خوب فهمیده بود.صد اشرفی از رزقش باقی مانده بود.یکدفعه به او رسید و روزیش تمام شد.
___________________

ملائکه و ابلیس ج1-2 اسماعیل سبزورای برگرفته از کتاب پند ها و حکمت های آموزنده نوشته سید محمد اخلاصی«حسینی»

--------------------------------------------------------------------------


نماز شغال
صبح در باغی خروس بالای درخت بانگ می زد.شغال که در حال خوردن انگور بود صدای او را شنید و به هوای خروس به نزدیک درخت آمد.دید خروس بالای درخت است و نمی تواند او را بگیرد,صدا زد:ای موذن صبح شده است؟!
خروس گفت:بله,اول وقت است.شغال گفت:از درخت پایین بیا تا با هم نماز بخوانیم.سگی نزدیک طویله خوابیده بود.
خروس گفت:من موذن هستم,پیش نماز اینجا خواب است.برو نزدیک طویله,بیدارش کن.وضو بگیر,من هم اذان تمام شد پایین میام.شغال نزدیک طویله رفت که سگ بیدار شد و به او حمله کرد.شغال فرار کرد,خروس صدا زد:ای مؤمن بیا نماز جماعت بخوانیم.شغال گفت:خدا مسجد تو را بر سرت خراب کند.من کجا,نماز جماعت کجا
___________________

کتاب ابلس ج2 ص195 برگرفته از کتاب پند ها و حکمت های آموزنده نوشته سید محمد اخلاصی«حسینی»

--------------------------------------------------------------------------


چاه زندگی و اژدها
شخصی در بیابانی می رفت.ناگهان در چاهی افتاد.چوبی در وسط چاه بود,آن را گرفت تا به ته چاه سقوط نکند.دید در قعر چاه اژدهایی دهان باز کرده است.یک طرف موش سفید و یک طرف دیگرش موش سیاه از دو طرف چوب را می جوند و آن را باریک می کند.راستی که چه ترسی دارد.در همین هنگام چشمش به گوشه چاه افتاد و دید مقداری عسل در خاک ها ریخته شده,زنبورها هم رفت و آمد می کنند.اژدها و موشها را فراموش کرده با نیش زنبورها و خاک آلود بودن عسل می سازد و مشغول خوردن می شود.خیلی هم خوشوقت است که اقبالش یاری کرده است به چنین نعمتی رسیده است.
چاه عالم طبیعت,دنیاست.اژدها همان مرگ است و چوبی که وسط چاه به دست گرفته,عمر است و شب و روز همان دو موش سیاه و سفید هستند که عمر را کم می کند تا بیافتد در دهان مرگ.عسل همان شهوات دنیاست که هر نوشش با هزار نیش و ناراحتی همراه است.
___________________

قلب قرآن ص49,آیه الله دستغیب برگرفته از کتاب پند ها و حکمت های آموزنده نوشته سید محمد اخلاصی«حسینی»

--------------------------------------------------------------------------


مراحل پیوستن عقل به انسان در مراحل مختلف
اسحاق پیر عمّار می گوید:به محضر امام صادق(ع) رفتم و داستان خودم در رابطه با ملاقات با مردم و گوناگون بودن سطح فکری آنها در پذیرش سخنم را با آن حضرت در میان گذاشتم و عرض کردم:
1_گاهی نزد بعضی از انسانها می روم,قسمتی از سخنم را به او می گویم ولی او همه سخن و مقصود مرا می فهمد.
2_با بعضی دیگر سخن می گویم,وقتی که تمام سخنم را به او گفتم او مقصودم را می فهمد و به من جواب می دهد.
3_ولی با بعضی دیگر وقتی سخن می گویم,مقصودم را نمی فهمد و می گوید:دوباره بگو
امام صادق(ع) در پاسخ من فرمود:آیا علتش را نمی دانی؟گفتم:نه.فرمود:شخص اول که مقصود تو را از گفتار تو می فهمد کسی است که در همان هنگام که نطفه بوده,عقلش با نطفه اش بهم آمیخته است.شخص دوم کسی است که عقلش در رحم مادرش به او ملحق شده است و شخص سوم که سخنت را نمی فهمد کسی است که عقلش پس از بزرگ شدنش به او پیوسته است.
___________________

باب تفکر ج1.ص26.حدیث27 برگرفته از کتاب پند ها و حکمت های آموزنده نوشته سید محمد اخلاصی«حسینی»

-------------------------------------------------------------------------

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: حکایت ها وحکمت ها
برچسب‌ها: حکایت ها وحکمت ها

تاريخ : یک شنبه 28 / 9 / 1399 | 17:57 | نویسنده : اکبر احمدی |