.post img { max-width: 500px; /* Adjust this value according to your content area size*/ height: auto; اشعار عارفانه سنایی

✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰

اشعار عارفانه سنایی

با او دلم به مهر و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود

بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود

می‌خواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود

بودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خلد برین جاودانه بود

هفصد هزار سال به طاعت ببوده‌ام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود

در لوح خوانده‌ام که یکی لعنتی شود
بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود

آدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود

گفتند مالکان که نکردی تو سجده‌ای
چون کردمی که با منش این در میانه بود

جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود

دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود

ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود


✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰

 

دارم سر خاک پایت ای دوست
آیم به در سرایت ای دوست

آنها که به حسن سرفرازند
نازند به خاکپایت ای دوست

چون رای تو هست کشتن من
راضی شده‌ام برایت ای دوست

خون نیز ترا مباح کردم
دیگر چکنم به جایت ای دوست

دانی نتوان کشید ازین بیش
بار ستم جفایت ای دوست


✰☆✰✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰

چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست
تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست

آغاز عشق یک نظرش با حلاوتست
انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست

عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم
با هر که عشق جفت ست زین هر دو فرد نیست

شهدیست با شرنگ و نشاطی‌ست با تعب
داروی دردناکست آنرا که درد نیست

آنکس که عشق بازد و جهان بازد و جهان
بنمای عاشقی که رخ از عشق زرد نیست

 
✰☆✰✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰

 

آن جام لبالب کن و بردار مرا ده
اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده

هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر
او را بر خود بار مده بار مرا ده

مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش
تسبیح ترا دادم و زنار مرا ده

ای آنکه سر رندی و قلاشی داری
پس مرد منی دست دگر بار مرا ده

ای زاهد ابدال چو کردار برد می
سردی مکن آن بادهٔ کردار مرا ده


✰☆✰✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰

 

ساقیا برخیز و می در جام کن
در خرابات خراب آرام کن

آتش ناپاکی اندر چرخ زن
خاک تیره بر سر ایام کن

صحبت زنار بندان پیشه‌گیر
خدمت جمشید آذرفام کن

با مغان اندر سفالی باده خور
دست با زردشتیان در جام کن

چون ترا گردون گردان رام کرد
مرکب ناراستی را رام کن

نام رندی بر تن خود کن درست
خویشتن را لاابالی نام کن

خویشتن را گر همی بایدت کام
چون سنایی مفلس خودکام کن

✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰ ✰☆✰

 

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: اشعار
برچسب‌ها: اشعار

تاريخ : جمعه 26 / 1 / 1400 | 6:0 | نویسنده : اکبر احمدی |